درباره حسين پاکدل  
 
 
آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
دوستان
فیلم‌نامه
نمایشنامه
خبر
داستان
شعر
متفرقه
جستجو
خبر رسانی
برای اطلاع از به‌روزرسانی مطالب وبلاگ، ایمیل خود را اضافه کنید.


استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
شنبه 6 شهریور 1395
موضوع: روزنوشت
● رشيدى، قامتى تا هميشه رشيد


يادداشتى به ياد عروج داوود رشيدى در صفحه اول شرق امروز

رشیدی، قامتی تا همیشه رشید
می‌گویند انسان از سر اجبار مرگ را پذیرفته است ولی تنها بر سر زمانِ وقوعش با ملک‌الموت اختلاف نظر دارد. این طنزِ تلخ شاید در خصوص بسیاری قابلیتِ تعمیم داشته باشد ولی در موردِ هنرمندان، به ویژه خالقانِ مؤلف، لااقل بدین شکل قابل تطبیق نیست. هنرمندی که تکلیف‌اش را با خود روشن و ارتفاع مشخصِ قابلیت‌های خود را تعریف کرده است- چون خواه ناخواه به جاودانگی می‌اندیشد- به گونه‌ای بر سر زمان وقوعِ وداعِ آخر با ملکِ مرگ به توافقی ضمنی می‌رسد و زمانِ محتومِ خروج از صحنه و عروج به اوج را خود تعیین می‌کند. با این که صاحب این ارتفاع و کرسی، مثل بسیاری از اهل هنر ممکن است در گذرِ عمر صرفاً برای رفع نیازهای زندگی گاه تن به کاری دهد که با بلندای قامت او همطراز نیست ولی در مجموع وقتی ماحصلِ تلاشِ هنرمندانه‌اش مورد سنجش قرار می‌گیرد جاودانگی او تضمین می‌شود. داوود رشیدی از جمله هنرمندانِ صاحب سبک، مؤلف و با امضا بود که کارنامه‌ای پربار و درخشان از خود به جای گذاشت. بینش و نگرشِ ناب و هنرمندانه او را دقیق و مشخص در آثار نمایشیِ شاخص که به عنوان کارگردان بر صحنه برد و یا نقش‌های متنوع و ماندگاری که در سینما، تلوزیون و تئاتر آفرید، یا معدود آثاری که تهیه کنندگی کرد، و شاگردان بی‌شماری که مستقیم و غیر مستقیم تربیت کرد می‌توان دید. مخاطبِ تیزهوشِ او به راحتی می‌تواند رد پای دقیق و متفکرانه او را در تک‌تک این آثار و افراد پیدا کند. ویژگی بارز داوود رشیدی در این بود که وقتی قرار بر انجام هر فعل هنری بود به شکلی شش‌دانگ حضور جامع و کامل داشت. وقتی قرار بر خلق نقش بود چنان بی نقص آن را می‌آفرید که اهل خبره محال بود تصّوری غیر از آن‌چه داوود رشیدی از مجرای تفکر خود عبور داده، داشته باشند. به یاد بیاورید بازی درخشانش را در سریال "آوای فاخته" اثر زنده یاد بهمن زرین پور، پدرِ خوزستانی‌ی سریالِ"گل پامچال" اثر علی طالبی، یا بازی مثال زدنی و تکرار ناشدنی او در نقش بی‌بدیلِ رئیس جمهورِ دمولند در مجموعه تله تئاترِ فاخرِ "یکی از این روزها" اثر فریدون فرهودی و یا مفتشِ شش انگشتی‌ی هزاردستانِ زنده یاد علی حاتمی و ده‌ها نقش ماندگارِ دیگر در آثار سینمایی و تلوزیونی. یا آثار معیاری که بر صحنه تئاتر آفرید از "در انتظارگودو" گرفته تا "پیروزی در شیکاگو"، از "ریچارد سوم" تا "هنر و منهای دو". داوود رشیدی عادت داشت موقع خلق اثر همنشین نگرانی و دلهره‌ی بعدها باشد. و این نگرانی را در همه حال و هرکار مدام با خود داشت، بخصوص در آثاری که می‌دانست رنگ ماندگاری دارند و بیش از همه وقتِ کارگردانی و خلقِ نمایش؛ چون به ناپایداری عمر واقف بود و این مهم را دائم در ضمیرِ آگاه با خود تکرار می‌کرد. چنان که باور می‌کردی فرصت او محدود است و او را با ملکِ مقربِ مرگ قراری مشخص و معین است و نمی‌خواهد از این امرِ لاجرم سرباز زند. در آخرین دست نوشته هم بدین امر اشاره کرده بود؛ تنها نگرانی او تحمل روزگارِ بی‌اویی سه یارِ همیشه همراه‌اش سینا و لیلی و احترام بودند. درود به این هرسه خصوص بانوی محترم، احترام برومند همسر و همراهش که طی سال‌ها فعالیتِ حرفه‌ای داوود رشیدی همیشه همپای او بود و تا واپسین دقایق بیماری و حضورِ رشیدی بر صحنه زندگی حتی برای لحظه‌ای نگذاشت قامتِ رشیدِ رشیدی، نارشید جلوه کند.

جمعه 25 تیر 1395
موضوع: روزنوشت
● مهر و مرافعه


يادداشتى به بهانه سالگرد ميلاد داوود رشيدى

نمی‌دانم درست است یا نه ولی قدیمی‌ها می‌گفتند رفاقتی که با دعوا شروع شود عمر درازتری دارد؛ طبعاً این عقیده عمومیت ندارد ولی برای من چندباری پیش آمد و رفاقت‌های پایداری را شکل داد. مثل ماجرایی که استاد داوود رشیدی را برای من تبدیل به لفظ خودمانیِ داوود کرد و حسین پاکدل را برای او حسین؛ حکایت عمیق شدن رفاقت من و داوود با یک برخورد جدی ولی به گمانم كمى خوشگل صورت گرفت. این که می‌گویم داوود به تقلید از بزرگان تئاتر است و عشق به این اسطوره بی‌همتای هنر نمایش، که به خود اجازه می‌دهم به او بگویم داوود. در تئاتر وقتی کسی می‌گوید حمید، منظور حمید سمندریان است یا وقتی صحبتِ علی است همه می‌دانند صحبت در مورد هنرمند بزرگ علی رفیعی است. یا فقط یک نفر هما است و او همانا هما روستاست چه بر صحنه باشد و چه در آسمانِ صحنه. وقتی‌هم می‌گوییم داوود همه می‌فهمند منظور کیست. در تئاتر هنرمندان بزرگی داریم که داوودند. داوود فتعلی‌بیگی، داوود دانشور، زنده یاد داوود آریا، داوود کیانیان، داوود میرباقری و... ولی فقط یک نفر داوود است. مثل قبل و اوایل انقلاب که لفظ دکتر مختص زنده یاد دکتر علی شریعتی بود. با داوود از خیلی سال قبل آن مرافعه دوستانه آشنا بودم؛ خیلی سال قبل از این که مسئول تئاتر شهر بشوم؛ چه زمانی که مخاطب آثارش بودم و چه زمانی که دوست شديم و رفاقتمان شکل گرفت، با هم کارهای مشترک زیادی کردیم، سفرها رفتیم و جلسات و برنامه‌های کاری و داوری و انتخابِ آثار داشتیم. اما تا آن روز بخصوص او برای من آقای رشیدی بود و من حسین پاکدل. اما خلاصه آن ماجرا، حکایت از این قرار بود که وقتی اولین بار متن نمایش "هنر" را خواندم اصرار داشتم داوود آن را کار کند؛ چند نفری پیشنهاد دادند ولی می‌دانستم کار آن‌ها نیست و انصافاً نبود. اطمینان داشتم هیچ‌کس بهتر از خالقِ "درانتظارِ گودو"،"پیروزی در شیکاگو" و " ریچارد سوم" نمی‌تواند این اثر بدیعِ یاسمینا رضا را دربیاورد و اجرای درخشان آن در تالار چهارسوی تئاتر شهر با بازی خودش، فرهاد آئیش و سعید پورصمیمی و با طراحی هنری زنده یاد فرهاد فارسی نشان داد اشتباه نمی‌کردم. زنگ که زدم به داوود و پیشنهاد اجرایش را دادم در دم گفت: اتفاقاً متن فرانسه‌اش را خوانده‌ام و می‌خواستم همین روزها بیایم پیشنهادِ اجرایش را بدهم که گفتم بیا و آمد و شد همان که بسیاری دیدند و لذت بردند. آن موقع برخلافِ حالا مرکز هنرهای نمایشی آثار فاخر و قابل اعتنا را رأساً تولید می‌کرد. جلسات برآورد در دفتر تئاتر شهر برگزار و در خصوص بودجه هر اثر با حضور کارگردان تصمیم گیری می‌شد. با توجه به جایگاه رفيع داوود در هنر نمایش، در جلسه برآورد دقیقاً دوبرابر پرداخت‌های معمول برای عوامل و اجرای این نمایش بودجه در نظر گرفته شد ولی باز داوود گله داشت. به هر شکل بودجه مورد نظر تصویب و جلسه تمام شد. فردای آن روز طبق معمول به تالار چهارسو رفتم تا از روند آماده سازی دکور نمایش بازدید و به کارها سرکشی کنم. در محل چهارسو تمام عوامل از هر بخش-از كارگاه نجارى تا آهنگرى و برق و نور و گروه صحنه- زیر نظر هوشنگ فردوس معاون اجرایی تئاتر شهر بسیج شده بودند تا دکور زیبای نمایش هنر را آماده کنند؛ خلاصه بروبیایی بود نگفتنی. حدود بیست نفری در تالار مشغول کار و تلاش بودند، از جمله اصغر ریسه، فردوس، سپاس مقدم و فرهاد فارسی و دیگران. من مثل همیشه با روی خوش با همه سلام علیک کردم. دیدم داوود به شکل مشهودی به من بی اعتنايى می‌کند. با قیافه گرفته خودش را با کسی سرگرم کرده است و حتی جواب سلام مرا نداد. تعجب کردم. ولی باید کاری می‌کردم؛ با اجازه شما با صدای بلند گفتم: جناب رشیدی شما با من مشکلی دارید؟ داوود جاخورده گفت: از دستت دلخورم. پرسیدم: چرا؟ گفت: به‌خاطر بودجه کار. گفتم: این مسئله مربوط به جلسه و شورای برآورد است و شما می‌توانید به دفتر مراجعه و اعتراض کنید؛ نه این که جلوی جمع این رفتار را بکنید؛ این در شأن هنرمند بزرگی چون شما نیست. داوود با اخم گفت: من اخلاقم اینه، تو خونه با زنم هم همین طور رفتار می‌کنم. من هم بلافاصله گفتم: این جا خونه شما نیست من هم زنتون نیستم آقا، بخواهید این‌طور جلوی جمع رفتار کنید من هم مثل خودتان با شما رفتار می‌کنم. فکر می‌کردم کار ما دوتا جلوی جمع به جاهای باریک برسد ولی یک دفعه دیدم داوود خندان بلند شد آمد طرف من، بغلم کرد گفت ببخشید و همه چیز تمام شد. به همین راحتی. همان موقع جلو همه نشستیم به گل گفتن و گل شنیدن. از آن لحظه به بعد او شد داوودجان و من شدم حسین و خدارا شکر تا همین الان داوودِ عزیز یکی از رفقای درجه یک منِ کمترین است. این خاطره را گفتم چون از واکنش محبت آمیز داوود درس گرفتم؛ چون آن موقع خیلی زود و با بزرگواری فضا را درست کرد. داوود فقط هنرمند بزرگ و ناموری نیست. او آداب بزرگی و رفتارِ هنرمندانه را خوب بلد است.

سه شنبه 15 تیر 1395
موضوع: روزنوشت
● معلم زيبايى


براى عباس كيارستمى
.
معلم خوبى بود،
معلم خوبى هست؛
حتى، وقتى نيست،
او ديدن را به يادِ چشم ها آورد،
و راه خانه را نشانِ دوستى مى داد؛
مى گفت: وقتِ رقصِ زمين، زندگى و ديگر هيچ!
باور داشت، گاهِ بى سقفى، شوقِ زندگى كافى است؛
و يادمان مى داد، وقتى كه باد، بودِ ما را برد،
به خوفِ خلوتِ بادها نرويم؛
مى خواست، باورِ عشق را
بر تنى زيبا، ادامه دهيم،
تا در قرارِ هر ديدار،
به دادِ، نگاهِ هم برسيم؛
او معلم بزرگى بود،
معلم بزرگى هست.
او معلمى زيباست.
.
.
.

جمعه 21 خرداد 1395
موضوع: روزنوشت
● آينده را قياس كن از حال خود

آينده را قياس كن از حالِ خود
(صائب)
باورش قدری سخت است اگر بشنوید در آینده نزدیک همه چیز دگرگون می‌شود. شما می‌توانید نشسته بر مبل خانه با اتصال یک حِسگر، مورد عمل جراحی قرار بگیرید و یا آخرین اثرِ ادبیِ یک برنده جایزه نوبل را در در لحظه نوشتن به هر زبانی که باشد بخوانید و هم‌زمان به او نظر بدهید، یا کنسرتی بزرگ با هزاران نوازنده را که هر کدام در جایی از کره خاک زیست می‌کنند به شکل زنده کنار هم در حیاط یا پذیرای خانه خود ببنید؛ البته با این امکان که رهبر ارکستر را خود انتخاب ‌کنید. یا با پرداخت وجه، بدون جابجایی به پشت صحنه هر فیلم و تئاتر در حال تولید بروید و دخیل در مراحلِ کار شوید. یا به راحتی این امکان فراهم است که همزمان مرحله به مرحله از طرح‌های نقاشی صاحب نام بر دیوارهای خانه خود نمایشگاهی ترتیب دهید یا خودِ شما اثری هنری، یا کالای علمی و صنعتی را از همان مرحله طراحی به مشتریان در نوبتِ خود در همه‌جا بفروشید. چه بخواهیم و چه نخواهیم به زودی تمام این اتفاقات و هزاران موردِ غیرقابل تصور دیگر رخ می‌دهد. ظرف همین ده تا پانزده سال آینده در تمام عرصه‌ها از جمله علم، فرهنگ و هنر اتفاقاتی روی خواهد داد که جوامع بویژه جامعه ما را به فاصله ده‌ها سالِ نوری از اکنونی که در آنیم دور می‌کند. نسل بعد به سرعت برق انسان‌های متفاوت‌تری خواهند بود و به تلخی به این روزهای شوخ ما می‌خندند. در آن زمان قوانین قطعاً دگرگون شده، مدیران بازدارنده جای خود را به افراد پیش‌برنده می‌دهند و دیگر منع و مانع، عربده‌ها و به‌هم ریختن‌های خودسرانه و تیترهاى تنش‌زا مطلقاً کارکرد ندارد. آن‌وقت اقتضاعاتی بدیع- نیم انسان، نیم ماشین- رشدِ سلایق را هدایت می‌کنند؛ چون این اتفاقاتِ شتابنده در کنار منافع بی‌شمار، آسیب‌های خاص خود را نیز دارند. کافی است فکر کنید رسانه‌های نوشتاری، شنیداری و دیداریِ موجود در زیرزمینِ موزه‌ها دفن شده و جای خود را به پدیده‌هایی نوین می‌دهند که بر اساس اراده و خواستِ عمومی به شکلی پالایش‌پذیر اقدام به انتشار و پخش هر اثری می‌کنند. این‌ها رؤیا نیست، آینده محتوم است. سوار بر قطارِ بی‌توقفِ زمان.
.

دوشنبه 2 فروردین 1395
موضوع: روزنوشت
● "لذت و بی‌لذتی در دورِ تند"


این مطلب را به درخواست دوست دیرین و ارجمندم مسعود داوودی برای شماره ویژه نوروز 1395 روزنامه بانی فیلم نوشتم

نسل ما از همان دوران نوباوگی نباید عجله می‌کرد. با کم‌ترین نشانِ کم‌حوصلگی این جمله‌ی مصطلح را از بزرگ‌ترها می‌شنید که:"مگر هفت‌ماهه به دنیا آمده‌ای!" باید صبر می‌کردیم. بعدها در نوجوانی و جوانی هم باید صبر می‌کردیم. این صبوری، آرامشی با خود داشت که عادتِ ذاتی‌ی ما شده‌است. ما در همه حال برای همه چیز باید صبر می‌کردیم و بارِ تمام تقصیرها و اشتباهات را به گردن می‌گرفتیم. صبوری می‌کردیم برای آماده شدن غذا که عمدتاً توسط مادر طبخ می‌شد در مطبخِ خانه؛ و گاه نصف روز یا بیشتر طول می‌کشید تا خوب بپزد. صبر برای آمدن پدر به خانه. برای صدور فرمان مادر که سفره انداخته شود. صبر برای این که هر اتفاق در وقت مناسب‌اش بیفتد. صبر برای آمدن عید و خرید لباس و کفش نو. صبر برای رشد و قد کشیدن تا همان لباس نو یا البسه مانده از بزرگترها به تن ما اندازه شود. غیر از این‌ها برای خیلی چیزهای دیگر هم باید صبر می‌کردیم. برای رسیدن نامه از برادر یا عمو و دایی که سرباز بود و یا فامیلی که به سفرِ دور رفته بود. صبر برای این که همه جمع شوند و نامه باز شود و با صدای بلند برای اهلِ منتظرِ خانه خوانده شود. صبر برای تغییر فصول و درک و فهم این تغییر و لذت زندگی در حال و هوای گرم و سرد و معتدل و خوردن میوه‌های محصولِ هر فصل. برای چاپ مجله مخصوص هر مقطع سنی که اندک بود و بعضاً پربار. بعدها برای خواندن پاورقی‌های جذابِ مجلات. برای جمع کردنِ اندک پول‌توجیبی و خرید کتابِ دلخواه. برای قرض گرفتن کتاب از کتابخانه که تعداد نسخه‌ها محدود بود و باید صبر می‌کردیم کتابِ به امانت‌رفته برگردد تا نوبت به ما برسد. برای رسیدن به ساعت ده شب و شروع داستان شب رادیو. صبر در صف انتظار خرید بلیط سینما. صبر برای شروع فیلم و همراهی هوش و حواسِ شش‌دانگ با فیلم و رسیدن به کلمه پایان. نمی‌شد و نمی‌توانستیم - و نمی‌دانستیم می‌شود- با عجله فیلم را با دور تند ببینیم. اصلاً آن‌موقع دور تند معنی نداشت؛ هنوز دورِ تند مثل خیلی‌خیلی چیزهای دیگر اختراع نشده بود. زندگی روی روال طبیعی حرکت می‌کرد و زمان و ساعت عادی بود و ما بالطبع برای تداوم زندگی‌ی لذت بخش، حوصله‌ی هم‌دیگر را داشتیم و از بودن کنار هم کیف می‌کردیم. از فست‌فود خبری نبود. وقتی زودپز به بازار آمد، تا بیاید فراگیر شود ده سالی باید صبر می‌کردیم و تازه آن‌که، زودپز تنها قدری تندتر از دیگ و قابلمه غذا را می‌پخت؛ آن‌هم نه همه‌ی غذاها را. مگر می‌شد مثل مکروویوهای حالا عمل کند؟

ادامه مطلب""لذت و بی‌لذتی در دورِ تند""
دوشنبه 24 اسفند 1394
موضوع: روزنوشت
● دانه دادن به کبوتران بام‌ها


این مطلب را به دعوت دوست ارجمندم جناب رسول صداقی برای دومین شماره از ماهنامه هنرهای نمایشی "پاراگراف" ویژه مرتضی احمدی نوشتم.

دانه دادن به کبوتران بام‌ها
به هزار و چند دلیل "مرتضی احمدی" را دوست دارم. هزار دلیل‌اش بماند، چند دلیل‌اش را می‌گویم. گفتم دارم. نگفتم داشتم. چون او نه در گذشته بلکه در زمان حالِ کاملِ استمراری زیست می‌کند. برای این که باور دارم او هست. نرفته که نباشد. وجود مبارک‌اش نرفتنی است. هست و همیشه هست. مثل غزل حافظ. رفتن و نبودن را در مورد کسانی می‌گویند که بود و نبود، آمد و شدشان توفیر نکند. "مرتضی احمدی" هست مثل سینمای علی حاتمی. و تئاتر رکن‌الدین خسروی و جوانرمرد. کتاب‌هایش کنار کتاب‌های مرجع. برای هر مراجعه، مثل فرهنگ دهخدا و معین و ابوالحسن نجفی. صدایش در گوش‌مان. برای مدام شنیدن مثل شهیدی و خوانساری و شجریان. نقش‌های‌اش بر پرده و صحنه برای همیشه دیدن و لذت بردن، مثل عزت سینما، انتظامی و رشیدی و کشاورز. و حضورش در جمع و پشت تمام صحنه‌ها برای پر شدن از معنی و مفهوم. او همیشه برای بخشندگی حس و حال و خلق بی‌دریغ آماده است. حضرت احمدی فقط یک هنرمند نیست. خلاق خالقی است که علاوه بر تولد و تولید لحظه‌های ناب و هنری، زیست هنرمندانه را هم بلد است. منش و روش حضورش والا است. آداب هنرمندی را خوب بلد است. بزرگ است و آداب بزرگی نیک می‌داند؛ آن‌هم در طولانی مدت. با اخلاق درویش‌گونه و بی‌ادا، تبدیل به خاطره جمعی‌ی جمع تمامِ ما شده است. نمی‌شود او را ندید. نخواند. نشنید و با او نزیست. طوری هست که احساس می‌کنی یکی از اهل فامیل نزدیک است. مثل پدر. مثل عمو. مثل دایی بزرگ. مثل همسایه بردبار و مهربان. مثل بقال بخشنده و حواس جمع محل که خوب می‌داند به کدام خانواده آبرو‌دار بی‌منت نسیه بدهد. مثل معتمد و بزرگ جمع که خوب بلد است حرف آخر را خوب بزند. بزرگ است و بزرگ‌منشی را خوب می‌داند. مگر می‌شود کسی تا این درجه پرحضور و برکت‌بخش باشد. هر نقش که می‌زند جاودانه شود. هر پیش‌پرده و ترانه‌اش با تمام پیچیدگی و سختی‌های خوانش، در فضای انبوده صدا‌ها، خود بودِ خود را بیمه کند. کتاب‌هایش مرجع مراجعه شود. با شادی‌ها و غم‌ها هست چون "مرتضی احمدی" هیچ چیز را سهل و ساده نمی‌گیرد. خودش می‌گوید. او به اندازه ده نفر کار می‌کند. عمری طولانی. آن‌قدر همه‌جا حضور درخوری دارد که بودن‌اش باور پذیر و عادی است. طناز است. طنزش فاخر است. آن‌قدر جدی است که چشم‌های احساس را خیس می‌کند. خاطره است و خاطره‌ساز. همه جا بوده و هست. رادیو. تلوزیون. سینما. تئاتر. موسیقی. نویسندگی و خلق فرهنگ‌نامه. و در هر کدام در اوج. بخش جدایی‌ناپذیر فرهنگ و هنر معاصر. با عقبه‌ای به طول تاریخ هنرِ کشور. به تقریب، غالبِ هنرمندان با او خاطره دارند، سه چهار نسل؛ آن‌هم خوش. این‌جا و آن‌جا. همه‌جا. جوان و پیرِ جوان. من بارها با او کار کردم. در چند سریال. بارها به مناسبت با او گفتگو کردم. با او برای خودم. با او برای دیگران و جمع مخاطبِ انبوه. صدایش در گوشم هست. با من و ما حرف می‌زند. "مرتضی احمدی" چنان حضور باور پذیری دارد که باید برای او نقش نوشت. یا با آسودگی نوشت. به دست او سپرد. او خودش بلد است نقش را به شکل خود درآورد و خود را شبیه نقش کند. او کارگردان وجود خود و توانایی‌های خود است.
او هر صبح و غروب بر بام تمام سقف‌های برکت، کبوتران خیال و خاطره‌ی ما را آب و دانه می‌دهد. کافی است به ارتفاع و بلندای او برسیم. از آن بالا دارد نگاهمان می‌کند؛ سلام آقای احمدی!

سه شنبه 4 اسفند 1394
موضوع: روزنوشت
● رأی


هنر در ذات مُبلّغِ دمکراسی است. اگر از نُت‌های موسیقی صوت و سکوتِ به موقع و در اندازه را بگیرند، هیچ قطعه آوای شکیلی شکل نمی‌گیرد. اگر در انبوهِ رنگ‌ها حد و اندازه را به هم بریزند، هیچ نقشِ جمیلی بر پرده پرداخته نمی‌شود. در هنر نمایش هم اگر هرکس به موقع و در اندازه سخن نگوید و به وقت شنوا و باحضور نباشد درام و دمکراسی بر صحنه می‌میرد. اجتماع زنده هم همین است. اگر معتقدیم جامعه نیازمند آزادی افکار و به رسمیت شناختن حقوق همگان است، اعلام حضور کنیم تا هر فکر و اندیشه به اندازه وزن‌اش عرض اندام کند. اگر معترض روندِ موجودیم. اگر از عربده‌کشی‌های گوشخراشِ اندکی متحجر در رسانه ملی، جراید فرمایشی و مجامع رسمی نگران و ناراحت‌ایم. اگر گچ‌مغزها میدان می‌یابند و منافع کلانِ ملی را به مخاطره می‌اندازند، خوش‌فکرها را به میدان بفرستیم. اگر می‌بینیم در مسیر تدبیرها و امیدها سنگ می‌بارند تا سرمایه‌های ملی را در هیاهو غارت کنند. اگر به بهانه قانون دلسوزان شجاع و اهل خرد را از دم درو می‌کنند تا رقابت و رفاقت بی معنا ‌شود، راهی جز این نداریم که با اتکا به قانون و از طریق صندوق آرا اعلام نظر کنیم. شک نکنید تأثیر دارد. بسیار هم تأثیر دارد. نمی‌شود بی‌تفاوت باشیم و بی‌حضور و بعد متوقع و معترض. افراطیونِ سیری ناپذیر، در حرف و عمل، سخت برای عصبانی کردن اکثریت می‌کوشند تا با به قهر کشاندن قشرِ عظیم و مؤثر، نمایندگانی مطیع از جنس و شکل خود با حداقلِ آرا بر کرسی‌ها بنشانند تا با غلبه بر ارکانِ کشور مشروعیت بخرند. با اعلام حضور پای صندوق‌های رأی تا آن‌جا که می‌شود سرنوشتِ خود را به دستِ درایت، عقل و ایمان و زیبایی بدهیم تا جهالت و جمود و تنگ‌نظری به عُزلت رانده شود. با رأی خود ثابت کنیم خواستار ارتباطِ همراه با احترام متقابل با جهانیم. با رأی ما مدیران و مسئولین دلسوز و فهیم که از اتفاق کم هم نیستند با تلاشی مضاعف و سری بلند، به کار و تلاش خود ادامه می‌دهند. پس با هر عقیده و گرایش، اگر طالبِ شنیدنِ سمفونی با شکوه زیستِ با عزتِ انسانی هستیم و تماشای نقش‌های چشم نواز و درام‌های وزینِ پرعبرت، راهی جز حضور پای صندوق رأی نداریم. بی تفاوتی، معنایی جز فرار از مسئولیت و سپردن اختیار به غیر ندارد.
من رای می‌دهم. از تمام دوستان هنرمند هم می‌خواهم مخاطبین و علاقه‌مندان خود را تشویق کنید رأی بدهند. ما سلول به سلول عاشق سرزمین‌مان هستیم. ما هنرمندیم، مُبلغّانِ دمکراسی. ما اهل حس و منطق و عقل‌ایم. آرزو سازیم. دنیا را و جامعه خود ایران عزیز را بسامان و زیبا می‌پسندیم، پس با رأی دان به مصلحانِ عقل‌اندیش و وطن پرست، مسیر آینده را روشن و تاریکی‌های راه را جارو کنیم. بیایید، بیایید پای صندوق‌های رأی همدیگر را ببینیم!