درباره حسين پاکدل  
 
 
آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
دوستان
فیلم‌نامه
نمایشنامه
خبر
داستان
شعر
متفرقه
جستجو
خبر رسانی
برای اطلاع از به‌روزرسانی مطالب وبلاگ، ایمیل خود را اضافه کنید.


استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
جمعه 21 خرداد 1395
موضوع: روزنوشت
● آينده را قياس كن از حال خود

آينده را قياس كن از حالِ خود
(صائب)
باورش قدری سخت است اگر بشنوید در آینده نزدیک همه چیز دگرگون می‌شود. شما می‌توانید نشسته بر مبل خانه با اتصال یک حِسگر، مورد عمل جراحی قرار بگیرید و یا آخرین اثرِ ادبیِ یک برنده جایزه نوبل را در در لحظه نوشتن به هر زبانی که باشد بخوانید و هم‌زمان به او نظر بدهید، یا کنسرتی بزرگ با هزاران نوازنده را که هر کدام در جایی از کره خاک زیست می‌کنند به شکل زنده کنار هم در حیاط یا پذیرای خانه خود ببنید؛ البته با این امکان که رهبر ارکستر را خود انتخاب ‌کنید. یا با پرداخت وجه، بدون جابجایی به پشت صحنه هر فیلم و تئاتر در حال تولید بروید و دخیل در مراحلِ کار شوید. یا به راحتی این امکان فراهم است که همزمان مرحله به مرحله از طرح‌های نقاشی صاحب نام بر دیوارهای خانه خود نمایشگاهی ترتیب دهید یا خودِ شما اثری هنری، یا کالای علمی و صنعتی را از همان مرحله طراحی به مشتریان در نوبتِ خود در همه‌جا بفروشید. چه بخواهیم و چه نخواهیم به زودی تمام این اتفاقات و هزاران موردِ غیرقابل تصور دیگر رخ می‌دهد. ظرف همین ده تا پانزده سال آینده در تمام عرصه‌ها از جمله علم، فرهنگ و هنر اتفاقاتی روی خواهد داد که جوامع بویژه جامعه ما را به فاصله ده‌ها سالِ نوری از اکنونی که در آنیم دور می‌کند. نسل بعد به سرعت برق انسان‌های متفاوت‌تری خواهند بود و به تلخی به این روزهای شوخ ما می‌خندند. در آن زمان قوانین قطعاً دگرگون شده، مدیران بازدارنده جای خود را به افراد پیش‌برنده می‌دهند و دیگر منع و مانع، عربده‌ها و به‌هم ریختن‌های خودسرانه و تیترهاى تنش‌زا مطلقاً کارکرد ندارد. آن‌وقت اقتضاعاتی بدیع- نیم انسان، نیم ماشین- رشدِ سلایق را هدایت می‌کنند؛ چون این اتفاقاتِ شتابنده در کنار منافع بی‌شمار، آسیب‌های خاص خود را نیز دارند. کافی است فکر کنید رسانه‌های نوشتاری، شنیداری و دیداریِ موجود در زیرزمینِ موزه‌ها دفن شده و جای خود را به پدیده‌هایی نوین می‌دهند که بر اساس اراده و خواستِ عمومی به شکلی پالایش‌پذیر اقدام به انتشار و پخش هر اثری می‌کنند. این‌ها رؤیا نیست، آینده محتوم است. سوار بر قطارِ بی‌توقفِ زمان.
.

موضوع: روزنوشت
● آينده را قياس كن از حال خود

آينده را قياس كن از حالِ خود
(صائب)
باورش قدری سخت است اگر بشنوید در آینده نزدیک همه چیز دگرگون می‌شود. شما می‌توانید نشسته بر مبل خانه با اتصال یک حِسگر، مورد عمل جراحی قرار بگیرید و یا آخرین اثرِ ادبیِ یک برنده جایزه نوبل را در در لحظه نوشتن به هر زبانی که باشد بخوانید و هم‌زمان به او نظر بدهید، یا کنسرتی بزرگ با هزاران نوازنده را که هر کدام در جایی از کره خاک زیست می‌کنند به شکل زنده کنار هم در حیاط یا پذیرای خانه خود ببنید؛ البته با این امکان که رهبر ارکستر را خود انتخاب ‌کنید. یا با پرداخت وجه، بدون جابجایی به پشت صحنه هر فیلم و تئاتر در حال تولید بروید و دخیل در مراحلِ کار شوید. یا به راحتی این امکان فراهم است که همزمان مرحله به مرحله از طرح‌های نقاشی صاحب نام بر دیوارهای خانه خود نمایشگاهی ترتیب دهید یا خودِ شما اثری هنری، یا کالای علمی و صنعتی را از همان مرحله طراحی به مشتریان در نوبتِ خود در همه‌جا بفروشید. چه بخواهیم و چه نخواهیم به زودی تمام این اتفاقات و هزاران موردِ غیرقابل تصور دیگر رخ می‌دهد. ظرف همین ده تا پانزده سال آینده در تمام عرصه‌ها از جمله علم، فرهنگ و هنر اتفاقاتی روی خواهد داد که جوامع بویژه جامعه ما را به فاصله ده‌ها سالِ نوری از اکنونی که در آنیم دور می‌کند. نسل بعد به سرعت برق انسان‌های متفاوت‌تری خواهند بود و به تلخی به این روزهای شوخ ما می‌خندند. در آن زمان قوانین قطعاً دگرگون شده، مدیران بازدارنده جای خود را به افراد پیش‌برنده می‌دهند و دیگر منع و مانع، عربده‌ها و به‌هم ریختن‌های خودسرانه و تیترهاى تنش‌زا مطلقاً کارکرد ندارد. آن‌وقت اقتضاعاتی بدیع- نیم انسان، نیم ماشین- رشدِ سلایق را هدایت می‌کنند؛ چون این اتفاقاتِ شتابنده در کنار منافع بی‌شمار، آسیب‌های خاص خود را نیز دارند. کافی است فکر کنید رسانه‌های نوشتاری، شنیداری و دیداریِ موجود در زیرزمینِ موزه‌ها دفن شده و جای خود را به پدیده‌هایی نوین می‌دهند که بر اساس اراده و خواستِ عمومی به شکلی پالایش‌پذیر اقدام به انتشار و پخش هر اثری می‌کنند. این‌ها رؤیا نیست، آینده محتوم است. سوار بر قطارِ بی‌توقفِ زمان.
.

دوشنبه 2 فروردین 1395
موضوع: روزنوشت
● "لذت و بی‌لذتی در دورِ تند"


این مطلب را به درخواست دوست دیرین و ارجمندم مسعود داوودی برای شماره ویژه نوروز 1395 روزنامه بانی فیلم نوشتم

نسل ما از همان دوران نوباوگی نباید عجله می‌کرد. با کم‌ترین نشانِ کم‌حوصلگی این جمله‌ی مصطلح را از بزرگ‌ترها می‌شنید که:"مگر هفت‌ماهه به دنیا آمده‌ای!" باید صبر می‌کردیم. بعدها در نوجوانی و جوانی هم باید صبر می‌کردیم. این صبوری، آرامشی با خود داشت که عادتِ ذاتی‌ی ما شده‌است. ما در همه حال برای همه چیز باید صبر می‌کردیم و بارِ تمام تقصیرها و اشتباهات را به گردن می‌گرفتیم. صبوری می‌کردیم برای آماده شدن غذا که عمدتاً توسط مادر طبخ می‌شد در مطبخِ خانه؛ و گاه نصف روز یا بیشتر طول می‌کشید تا خوب بپزد. صبر برای آمدن پدر به خانه. برای صدور فرمان مادر که سفره انداخته شود. صبر برای این که هر اتفاق در وقت مناسب‌اش بیفتد. صبر برای آمدن عید و خرید لباس و کفش نو. صبر برای رشد و قد کشیدن تا همان لباس نو یا البسه مانده از بزرگترها به تن ما اندازه شود. غیر از این‌ها برای خیلی چیزهای دیگر هم باید صبر می‌کردیم. برای رسیدن نامه از برادر یا عمو و دایی که سرباز بود و یا فامیلی که به سفرِ دور رفته بود. صبر برای این که همه جمع شوند و نامه باز شود و با صدای بلند برای اهلِ منتظرِ خانه خوانده شود. صبر برای تغییر فصول و درک و فهم این تغییر و لذت زندگی در حال و هوای گرم و سرد و معتدل و خوردن میوه‌های محصولِ هر فصل. برای چاپ مجله مخصوص هر مقطع سنی که اندک بود و بعضاً پربار. بعدها برای خواندن پاورقی‌های جذابِ مجلات. برای جمع کردنِ اندک پول‌توجیبی و خرید کتابِ دلخواه. برای قرض گرفتن کتاب از کتابخانه که تعداد نسخه‌ها محدود بود و باید صبر می‌کردیم کتابِ به امانت‌رفته برگردد تا نوبت به ما برسد. برای رسیدن به ساعت ده شب و شروع داستان شب رادیو. صبر در صف انتظار خرید بلیط سینما. صبر برای شروع فیلم و همراهی هوش و حواسِ شش‌دانگ با فیلم و رسیدن به کلمه پایان. نمی‌شد و نمی‌توانستیم - و نمی‌دانستیم می‌شود- با عجله فیلم را با دور تند ببینیم. اصلاً آن‌موقع دور تند معنی نداشت؛ هنوز دورِ تند مثل خیلی‌خیلی چیزهای دیگر اختراع نشده بود. زندگی روی روال طبیعی حرکت می‌کرد و زمان و ساعت عادی بود و ما بالطبع برای تداوم زندگی‌ی لذت بخش، حوصله‌ی هم‌دیگر را داشتیم و از بودن کنار هم کیف می‌کردیم. از فست‌فود خبری نبود. وقتی زودپز به بازار آمد، تا بیاید فراگیر شود ده سالی باید صبر می‌کردیم و تازه آن‌که، زودپز تنها قدری تندتر از دیگ و قابلمه غذا را می‌پخت؛ آن‌هم نه همه‌ی غذاها را. مگر می‌شد مثل مکروویوهای حالا عمل کند؟

ادامه مطلب""لذت و بی‌لذتی در دورِ تند""
دوشنبه 24 اسفند 1394
موضوع: روزنوشت
● دانه دادن به کبوتران بام‌ها


این مطلب را به دعوت دوست ارجمندم جناب رسول صداقی برای دومین شماره از ماهنامه هنرهای نمایشی "پاراگراف" ویژه مرتضی احمدی نوشتم.

دانه دادن به کبوتران بام‌ها
به هزار و چند دلیل "مرتضی احمدی" را دوست دارم. هزار دلیل‌اش بماند، چند دلیل‌اش را می‌گویم. گفتم دارم. نگفتم داشتم. چون او نه در گذشته بلکه در زمان حالِ کاملِ استمراری زیست می‌کند. برای این که باور دارم او هست. نرفته که نباشد. وجود مبارک‌اش نرفتنی است. هست و همیشه هست. مثل غزل حافظ. رفتن و نبودن را در مورد کسانی می‌گویند که بود و نبود، آمد و شدشان توفیر نکند. "مرتضی احمدی" هست مثل سینمای علی حاتمی. و تئاتر رکن‌الدین خسروی و جوانرمرد. کتاب‌هایش کنار کتاب‌های مرجع. برای هر مراجعه، مثل فرهنگ دهخدا و معین و ابوالحسن نجفی. صدایش در گوش‌مان. برای مدام شنیدن مثل شهیدی و خوانساری و شجریان. نقش‌های‌اش بر پرده و صحنه برای همیشه دیدن و لذت بردن، مثل عزت سینما، انتظامی و رشیدی و کشاورز. و حضورش در جمع و پشت تمام صحنه‌ها برای پر شدن از معنی و مفهوم. او همیشه برای بخشندگی حس و حال و خلق بی‌دریغ آماده است. حضرت احمدی فقط یک هنرمند نیست. خلاق خالقی است که علاوه بر تولد و تولید لحظه‌های ناب و هنری، زیست هنرمندانه را هم بلد است. منش و روش حضورش والا است. آداب هنرمندی را خوب بلد است. بزرگ است و آداب بزرگی نیک می‌داند؛ آن‌هم در طولانی مدت. با اخلاق درویش‌گونه و بی‌ادا، تبدیل به خاطره جمعی‌ی جمع تمامِ ما شده است. نمی‌شود او را ندید. نخواند. نشنید و با او نزیست. طوری هست که احساس می‌کنی یکی از اهل فامیل نزدیک است. مثل پدر. مثل عمو. مثل دایی بزرگ. مثل همسایه بردبار و مهربان. مثل بقال بخشنده و حواس جمع محل که خوب می‌داند به کدام خانواده آبرو‌دار بی‌منت نسیه بدهد. مثل معتمد و بزرگ جمع که خوب بلد است حرف آخر را خوب بزند. بزرگ است و بزرگ‌منشی را خوب می‌داند. مگر می‌شود کسی تا این درجه پرحضور و برکت‌بخش باشد. هر نقش که می‌زند جاودانه شود. هر پیش‌پرده و ترانه‌اش با تمام پیچیدگی و سختی‌های خوانش، در فضای انبوده صدا‌ها، خود بودِ خود را بیمه کند. کتاب‌هایش مرجع مراجعه شود. با شادی‌ها و غم‌ها هست چون "مرتضی احمدی" هیچ چیز را سهل و ساده نمی‌گیرد. خودش می‌گوید. او به اندازه ده نفر کار می‌کند. عمری طولانی. آن‌قدر همه‌جا حضور درخوری دارد که بودن‌اش باور پذیر و عادی است. طناز است. طنزش فاخر است. آن‌قدر جدی است که چشم‌های احساس را خیس می‌کند. خاطره است و خاطره‌ساز. همه جا بوده و هست. رادیو. تلوزیون. سینما. تئاتر. موسیقی. نویسندگی و خلق فرهنگ‌نامه. و در هر کدام در اوج. بخش جدایی‌ناپذیر فرهنگ و هنر معاصر. با عقبه‌ای به طول تاریخ هنرِ کشور. به تقریب، غالبِ هنرمندان با او خاطره دارند، سه چهار نسل؛ آن‌هم خوش. این‌جا و آن‌جا. همه‌جا. جوان و پیرِ جوان. من بارها با او کار کردم. در چند سریال. بارها به مناسبت با او گفتگو کردم. با او برای خودم. با او برای دیگران و جمع مخاطبِ انبوه. صدایش در گوشم هست. با من و ما حرف می‌زند. "مرتضی احمدی" چنان حضور باور پذیری دارد که باید برای او نقش نوشت. یا با آسودگی نوشت. به دست او سپرد. او خودش بلد است نقش را به شکل خود درآورد و خود را شبیه نقش کند. او کارگردان وجود خود و توانایی‌های خود است.
او هر صبح و غروب بر بام تمام سقف‌های برکت، کبوتران خیال و خاطره‌ی ما را آب و دانه می‌دهد. کافی است به ارتفاع و بلندای او برسیم. از آن بالا دارد نگاهمان می‌کند؛ سلام آقای احمدی!

سه شنبه 4 اسفند 1394
موضوع: روزنوشت
● رأی


هنر در ذات مُبلّغِ دمکراسی است. اگر از نُت‌های موسیقی صوت و سکوتِ به موقع و در اندازه را بگیرند، هیچ قطعه آوای شکیلی شکل نمی‌گیرد. اگر در انبوهِ رنگ‌ها حد و اندازه را به هم بریزند، هیچ نقشِ جمیلی بر پرده پرداخته نمی‌شود. در هنر نمایش هم اگر هرکس به موقع و در اندازه سخن نگوید و به وقت شنوا و باحضور نباشد درام و دمکراسی بر صحنه می‌میرد. اجتماع زنده هم همین است. اگر معتقدیم جامعه نیازمند آزادی افکار و به رسمیت شناختن حقوق همگان است، اعلام حضور کنیم تا هر فکر و اندیشه به اندازه وزن‌اش عرض اندام کند. اگر معترض روندِ موجودیم. اگر از عربده‌کشی‌های گوشخراشِ اندکی متحجر در رسانه ملی، جراید فرمایشی و مجامع رسمی نگران و ناراحت‌ایم. اگر گچ‌مغزها میدان می‌یابند و منافع کلانِ ملی را به مخاطره می‌اندازند، خوش‌فکرها را به میدان بفرستیم. اگر می‌بینیم در مسیر تدبیرها و امیدها سنگ می‌بارند تا سرمایه‌های ملی را در هیاهو غارت کنند. اگر به بهانه قانون دلسوزان شجاع و اهل خرد را از دم درو می‌کنند تا رقابت و رفاقت بی معنا ‌شود، راهی جز این نداریم که با اتکا به قانون و از طریق صندوق آرا اعلام نظر کنیم. شک نکنید تأثیر دارد. بسیار هم تأثیر دارد. نمی‌شود بی‌تفاوت باشیم و بی‌حضور و بعد متوقع و معترض. افراطیونِ سیری ناپذیر، در حرف و عمل، سخت برای عصبانی کردن اکثریت می‌کوشند تا با به قهر کشاندن قشرِ عظیم و مؤثر، نمایندگانی مطیع از جنس و شکل خود با حداقلِ آرا بر کرسی‌ها بنشانند تا با غلبه بر ارکانِ کشور مشروعیت بخرند. با اعلام حضور پای صندوق‌های رأی تا آن‌جا که می‌شود سرنوشتِ خود را به دستِ درایت، عقل و ایمان و زیبایی بدهیم تا جهالت و جمود و تنگ‌نظری به عُزلت رانده شود. با رأی خود ثابت کنیم خواستار ارتباطِ همراه با احترام متقابل با جهانیم. با رأی ما مدیران و مسئولین دلسوز و فهیم که از اتفاق کم هم نیستند با تلاشی مضاعف و سری بلند، به کار و تلاش خود ادامه می‌دهند. پس با هر عقیده و گرایش، اگر طالبِ شنیدنِ سمفونی با شکوه زیستِ با عزتِ انسانی هستیم و تماشای نقش‌های چشم نواز و درام‌های وزینِ پرعبرت، راهی جز حضور پای صندوق رأی نداریم. بی تفاوتی، معنایی جز فرار از مسئولیت و سپردن اختیار به غیر ندارد.
من رای می‌دهم. از تمام دوستان هنرمند هم می‌خواهم مخاطبین و علاقه‌مندان خود را تشویق کنید رأی بدهند. ما سلول به سلول عاشق سرزمین‌مان هستیم. ما هنرمندیم، مُبلغّانِ دمکراسی. ما اهل حس و منطق و عقل‌ایم. آرزو سازیم. دنیا را و جامعه خود ایران عزیز را بسامان و زیبا می‌پسندیم، پس با رأی دان به مصلحانِ عقل‌اندیش و وطن پرست، مسیر آینده را روشن و تاریکی‌های راه را جارو کنیم. بیایید، بیایید پای صندوق‌های رأی همدیگر را ببینیم!

چهارشنبه 7 بهمن 1394
موضوع: روزنوشت
● جراحی با قلم


یادداشتی در خصوص نمایش "نگاهمان می‌کنند" را این‌جا در ایسنا و یا در ادامه بخوانید.

نویسنده دردمند یک پزشک است، یک حکیم، یک جراح حاذق. او با قلم‌اش روح بیمارِ جامعه‌ای را مقابل آیینه‌ای از جنس صحنه در قالب درام جراحی می‌کند. مگر نه این‌که در علوم پزشکی تشخیص درست و به‌موقع درد، نیمی از درمان است و پیشگیری، از درمان مؤثرتر و کم هزینه تر؛ دکتر نغمه ثمینی، با تسلط بر قصه‌درمانی، هم تشخیص درد می‌دهد و هم بی‌هیاهو سعی در هشدار دارد برای پیشگیری شیوع دردهای ناپیدا و گاهی پیدای فراگیر. هر جامعه یک موجود و پیکره زنده است؛ نفس می‌کشد، حرکت می‌کند، بیمار می‌شود، ضعیف و قوی می‌شود، می‌میرد، گاه دوباره زنده و بارور می‌شود، امیدوار و نومید می‌شود و در مواردی خود ویرانی و یا خوددرمانی می‌کند. نمایش"نگاهمان می‌کنند" با برش تیز قلم، نمونه‌ای از این جامعه را جدا کرده و زیر میکروسکوپی از نوع تخیل و اعجازِ صحنه بزرگنمایی کرده و به ما نشان می‌دهد. در ارتفاعی بلند از دیدِ پنجره‌هایی چشم دوخته به چشم هم، بخشی از خلوتِ پنهان ما را به خودمان می‌نمایاند. ما هم‌زمان هم در زیر لنز این میکروسکوپ در حال دست و پازدن هستیم و هم از چشمی‌ی آن به تحرکات روزمره خود نگاه می‌کنیم. از این منظر ویروس‌ها و سلول‌های سرطانی تردید، زیاده خواهی، حرص و حسادت و رندی و هزاران عامل بیماری‌ دیگر را به عینه نگاه می‌کنیم. شادابی زیست یک جامعه درست شبیه حفظ سلامت و طراوتِ تنِ فرد است؛ و البته به شرط تشخیص به موقع و درستِ درها و درمان دقیق. حال در این اثر، قلم جراحی نویسنده‌ای تیزبین دردها را نشانمان می‌دهد، و در آخر ما را به خود می‌خواند که شفا دهنده این دردِ رو به گسترش، خودِ ماییم؛ اگر متوجه شویم و بخواهیم. نمایش در سه اپیزود ظاهراً جدا ولی تنیده در هم موقعیتی ساده ولی هول آور را به نمایش می‌گذارد و پس از گسترش و بسط درامی مدرن و پویا، همه را از ارتفاع به زیر می‌آورد و در فضای عمومی ساختمانی مثل تمام عمارت‌ها، به عنوان محیطی عمومی با هم رودررو قرار می‌دهد. هوشمندی کارگردان در هدایت درست گروه اجرایی به ویژه بهره‌گیری‌ی به اندازه از توان و خلاقیت‌های بازیگران با تجربه و صاحب‌نام در این است که در تمام لحظات، ما را بازی می‌کنند و دست آخر ماهم با آن‌ها سوار آسانسورِ ساختمانی از نوع هزاران ساختمان این جامعه شده و به لابی آمده و با دردشان همدرد می‌شویم. نمایش"نگاهمان می‌کنند" به قلم شیوای نغمه ثمینی در تماشاخانه ایرانشهر به کارگردانی بی‌ادعای محمدرضا اصلی و با بازی‌های جذاب و باورپذیر شش بازیگر توانا: نازنین فراهانی، کاظم سیاحی، شیدا خلیق، فرشته صدرعرفایی، مسعود کرامتی و سام قریبیان بر صحنه است. تا فرصت باقی است بروید ببینید. به دیدن خود بروید. به دیدن خود در این اطاق عمل فراهم شده بر صحنه برویم. تا خود را در بازتاب منشوری از خرد، برای جراحی دمل متورم سرپوش گذاشتن بر عیوب عیان ببینیم. به دیدن این اثر برویم تا آغازی باشد بر خوددرمانی! همین امشب بی وقت قیلی به این مطب مراجعه کنید! هرشب ساعت هشت و پانزده، تماشاخانه ایرانشهر.

سه شنبه 6 بهمن 1394
موضوع: روزنوشت
● سادگی زیبا ولی سخت


یادداشتی بر اجرا-نگاری آدامس خوانی اثر محمد رحمانیان را اینجا در ایسنا و یا در ادامه بخوانید.

اغلب آثار محمد رحمانیان در ذات تراژیک است؛ حتی اگر اسم اثرش"آدامس خوانی" باشد و در طول اجرا جاهایی از ته دل بخندی؛ از "عروسک‌ها" و "فنز" گرفته تا "پل" و "روز حسین"، از "قدمشاد مطرب" تا "خروس"، از "مصاحبه" تا "اسب‌ها"، از "سینماهای من" تا "هامون‌بازها" و... او هنرمندی جدی است. با تئاتر شوخی ندارد. تکلیف مخاطب با او و اثرش روشن است. هر نمایش رحمانیان بر مدار تفکر و رنج آدمی دور می‌زند. اما یک ویژگی در تمام آثار او برجسته است و آن این که بدیهی‌ترین و ساده ترین اتفاق عادت شده را دستمایه قرار داده و درام خود را بر آن پایه استوار می‌کند و از درون آن تراژدی‌های هولناکی بیرون می‌کشد. در آغاز کار که به تماشای اثرش می‌نشینی نمی‌توانی حتی تصورش را بکنی که در انتها با چه پدیده تکان دهنده ای مواجه می‌شوی. محمد رحمانیان برای خلق دارم زور نمی‌زند، اثرش را با سزارین متولد نمی‌کند. چنان مسلط و سوار بر موضوع می‌شود که گاه در پیگیری اطلاعاتی که منتشر می‌کند فرصت درک و هضم همه را پیدا نمی‌کنی، بلکه بخشی را باخود می‌بری تا در خلوت با آن‌ها و خودت کلنجار بروی. مهم این است که هرگز از محل عرضه اثر او دست خالی بیرون نمی‎‌روی. باری بر دوش ذهنت هموار می‌شود که تا همیشه با تو و ناخودآگاهت هست. حتی یک نفر هم تا پیش از دیدن اجرا نگاری آدامس خوانی نمی تواند فکرش را بکند که آدامس، این جویدنی ساده، در کلان چه نقش رعب آوری در جریان زندگی ما و گردش مالی سود و سرمایه داشته و دارد. همه چیز در این کار هماهنگ است. از طراحی اثر، تا گزینش و جایگزینی نقاشی های مدرن و مفهومی فرح سلطانی، از متون نوشته شده برای هر اپیزود، تا جابجایی‌ها، کارگردانی، بازی ها، موسیقی و در کل حال و هوایی که در این سفر کوتاه اودیسه‌وار تماشاگر را به هزارتویی از مفاهیم نوستالژیک می‌برد و بسته به عقبه دانش و تجربه او، درک و دریافتش را بارور می‌کند. سادگی همان قدر که زیباست، به صحنه بردنش سخت است. این که به من تماشاگر نشان دهی زندگی‌ات بر چه حبابی استوار بوده و چه راحت برایت خاطره سازی می‌شود از هیچ و پوچ برای چرخش اقتصادی زالووار و مکنده‌ی پوچ‌تر. آدامس بهانه خوبی است برای سیلی زدن به من مخاطب که ارتفاع هستی ام را فهم کنم. و مگر مسئولیت نمایش جدی جز این است؟