درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
شنبه 14 دی 1387
موضوع: براده‌ها
● سنگ


سنگين باش؛ سنگ ها روزی ما بوده‌اند.

یکشنبه 8 دی 1387
موضوع: براده‌ها
● آزادی


مار آزادي را در پرواز مي‌بيند، پرنده در گريز از قلمروِ عقاب؛ لاكپشتِ وارونه، در مرگ.

پنجشنبه 5 دی 1387
موضوع: براده‌ها
● استراحت


درخت بازنشسته در نيمکت پارک استراحت می کند.

یکشنبه 1 دی 1387
موضوع: براده‌ها
● قصه


برای اين که زودتر بخوابيم قصه را از آخر می گويند.

سه شنبه 7 آبان 1387
موضوع: روزنوشت
● پنجشنبه


همين پنجشنبه پيش، داشتيم از اهواز می رفتيم آبادان. سر ميدانی که می رود به طرف کوت عبدالله پشت چراغ قرمز توقف کرديم. عفراوی دستيار درويش پشت رل بود و خود درويش جلو و من و فارسی عقب. چهارنفری درحال خودبوديم و بحث کار بود و دنبال درياچه ای بوديم برای صحنه ای از فيلم روز رستاخيز. به يکباره چنان صدای مهيبی آمد که نگو. همزمان ما و ماشين چند متری پرتاب شديم جلو. تا به خود آمديم ديديم يا سيدعباس!... پشت سر ما قطار ماشين ها به درون هم رفته اند و از عقب و جلو و بغل دوخته شده اند به هم. يک مينی بوس با سرعت و بدون ترمز کوبيده به رديف ماشين های پشت چراغ قرمز و آخرينش هم ما، که از عقب مانع پيشروی ستون شده ايم. آمديم پائين و ناظر جماعت. بلبشويی بود ديدنی. تعدادی گير افتاده بودند در اطاقک ماشين ها و درها که از دوطرف چسبيده شده بود به هم و لاجرم با مکافات يکی يکی از پنجره ها خود را کشيدند بيرون. چرا که رانندگان مايل به جابجايی ماشين های خود نبودند تا افسر بيايد. رانندگان با احترام سرهم عربده می کشيدند و ناسزا به هم تعارف می کردند. راننده مينی بوس تنها کسی بود که کسی کار به کارش نداشت و او آسوده و بی خيال ايستاده بود کنار جدول به سيگار دود کردن. بالاخره پس از دقايقی، اول سروکله يک پاسبان پيدا شد و بعد افسر راهنمايی آمد. همه هجوم بردند و دوره اش کردند. حضرت، در سکوت محض به حرف ها و فريادهای کاشناسانه ی همه گوش داد. دست آخر پرسيد راننده مينی بوس کيه؟
راننده خرامان جلو آمد و با لهجه جنوبی گفت: من!
افسر پرسيد: چرا زدی به اينا؟
گفت: من راه خودمو می رفتم جناب سروان، اينا همه يه دفه زدن رو ترمز و با هم واسادن!
در اين ميان مرد ميان سال مخموری آمد وسط معرکه و از يکی پرسيد: چی شده عمو؟
جوابش را داد: مگه نمی بينی، اينا زدن به هم.
مرد مخمور با لهجه ناب آبادانی گفت: عجب پنجشنبه بِدی يه!

شنبه 27 مهر 1387
موضوع: روزنوشت
● خاطرات صادق


نسل ما اول بار در تب و تاب فردای انقلاب، اسم صادق طباطبايی را وقتی شنيد که نامزد شده بود برای رييس جمهوری. تا پيش از آن لابد چون نبود در ايران، انگار وجود نداشت. خيلی زود معروف شد به "صادق خوشگله". آنوقت ها سليقه عمومی محصور شده بود ميان چهره های عبوس و جدی و ريشو و بعضاً ساده پوش و خاکی. يک دفعه مردم چهره ای ديدند مرتبط به بيوت بزرگان؛ همطراز ستارگان هاليوود. فکل کراواتی و شکيل که بوی ادکلن بولگاری ش از توی عکس هم به مشام می رسيد و شايد دليل رأی نياوردنش هم همين بود که با همه عادی بودن، خلاف جريان جاری بود، بعد هم بيست و چندسالی غيب شد تا دوسال قبل که آفتابی شد در سيما و بعد در صدا، به مناسبت دهه فجر و گفتگوهايی داشت شنيدنی و پرحاشيه.
روزگاری بود آن روزها. نگاه ها همه معطوف بود به ابوالحسن بنی صدر. آن مرد خوش لهجه، به اعجاز رسانه که يک شبه از چوب خشک سوپر استار می سازد و حقنه می کند و چشم انداز دور ملتی را کور، يک دفه شد مرد اول تاريخ. البته در آن اوضاع و احوال غبار آلود، حرف های نامفهوم اقتصادی و عدالتِ محو و کيش شخصيت و چند واژه فرانسوی او بی تأثير نبود در پس زدن بقيه که به مراتب از او والاتر بودند، مثل دکتر حبيبی و همين سيّدِ صادق...
ولی چه روز به خاطره تلخ ملتی بدل شد آن مرد اشتباهی و بقيه ماندند تا غبارها فرونشيند.
بعدها دوکتاب دکتر طباطبايی همزمان درآمد توسط سروشِ زمان فيروزان، که ترجمه کرده بود از زنده ياد نيل پستمن. يکی "تکنوپولی" و ديگری "زندگی در عيش مردن درخوشی". با آن مقدمه زيبا به قلم مترجم در خصوص آخرعاقبت بشر. با نگاه به دو پيش بينی: يکی ارول در 1984 و ديگر آلدوکس هاکسلی در روزگار شگفت انگيز نو.
حالا خاطراتش چاپ شده در سه جلد، جذاب و خواندنی. توسط مؤسسه چاپ و نشر عروج وابسته به مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام. خاطراتی است جسورانه، خودمانی و عبرت آموز و البته از منظر آقای طباطبايی با تمام حب و بغض ها و من و ما کردن هايش، ولی قابل تأمل و اعتنا و قابل نقد اساسی. فعلاً تا دستکاری نشده بعضی از سطور اين خاطرات، حتماً بگيريد و بخوانيد.

پنجشنبه 25 مهر 1387
موضوع: روزنوشت
● از سر بی دردی


صبحی خواستم بيام سرکار. منتظر تاکسی بودم، سر ديباجی تو صدر. آخه هنوز ماشينه تعميرگاس، سر اون چپ شدن کويری که گفتم. تو فاصله پونزده دقيقه اگه بگم ده نفر اومدن ازم آدرس پرسيدن پربيرا نگفتم. فکر کردم چی می شد شهرداری تو هر ايستگاه يا سر هرچهار راه يه نقشه تو يه تابلو بذاره و خلاص، کلی آدم از علافی درميومدن. کاری که تو دنيا از خيلی وقت پيش کردن. يا از اين اطاقکای اطلاعات شهری بذارن اينجا اونجا. اصلا تو شهر و خارج از شهر ما علائم راهنما و هدايت و هشدار کم و ناقصه. خدا می دونه اگه حساب کتاب می شد کله سوت می کشيد که چه قدر سرمايه هدر می ره اينطوری. حالا از مال و وقت بگير تا جون و سلامتی. نمی دونم شايدم اصل اينه مردم گيج گيجی بخورن و بلولن تو پيدا کردنِ خودشون.