عجب روزگار جالبیست. خوب شد زودتر به دنيا نيامديم. ديگر به جايی رسيدهايم که همه ابنای عالم مجبورند بلند بلند فکر کنند و همزمان ديگر ابنای بشر میتوانند افکار همنوعان خود را ببينند، بخوانند و بشنوند. ديگر در هيچ نقطه از خاک خلوت انديشهای وجود ندارد. ديگر مجبوريم افکارمان را با ديگران در ميان بگذاريم و از همه مهمتر آنکه در وانفسای بیمسؤوليتی، شهامت کنيم و مسؤوليت آنچه میانديشيم، بپذيريم. اين وضع جالبتر هم خواهد شد. ای کاش همراه توسعه علوم و ابزار ارتباطی، بشر میتوانست شعور و آگاهی فردی خود را نيز گسترش دهد ولی حيف، دامنه اين تحول به نسبت جهش علوم بسيار پايين است. از آن واهمه دارم روزگاری بيايد و انسان جا بماند. اين که کلمهی اجبار را به کار بردم به خاطر اين است که ديگر نمیتوان بود و از تکنولوژی بهره نبرد. همراه نشدن با اين پديدهها لاجرم آدمی را هر چند فرهيخته به عزلت میکشاند. من اعتقاد عميقی به رسانههای نوين و تاثير آنها دارم اما در عين حال با تمام وجود معتقدم نبايد فريب نيرنگ آنها را خورد. چه قبول کنيم چه نه، رسانهها عموما در انحصار يک تمدن مدرن است، تمدنی متکی به فريب، متکی به مصرف و بزرگنمايی آن چه منافع او را تامين میکند و نگاهش به ما چيزی جز سلولهای بیارادهی مصرفکننده نيست. به همين خاطر است که فلان آدم ساکن شهری دور، کمکم مسالهاش شهر و کشور و خانوادهاش نيست. مسالهای برايش اهميت پيدا میکند که رسانهها به آن میپردازند. آن چه من با آن مقابله میکنم، همين است. معتقدم آن چيزی برای من اهميت دارد که روح کلی فرهنگ و تمدن و باور من به آن اهميت میدهد. در اين باب عمری بود، باز هم خواهم گفت.





