سیگارم را از پنجره می تکانم، جهان زیر سیگاری من است.
این جمله را از حسین پناهی وام گرفتم، از کتاب "من و نازی" خیلی وقتها دلم میخواست این باور را داشتم که جهان را به هیچ انگارم، ولی نمیشود. زندگی آن هم در این دوران، اقتضائات خاص خودش را دارد. اگر هزار جور هالهُ عزلت و تنهايی گرد خودت بکشی و سعی کنی کاری به کار جهان نداشته باشی جهان با تو کار دارد. به کجا پناه ببری تا خلوت تفکری برای خود بیابی. امواج همه جا نفوذ دارند. دیگر جزیره تنهایی معنی ندارد و رویایی بیش نیست. (بحث من با آن مفهوم که "من در میان جمع و دلم جایی دیگر است" فرق دارد) رسانههای نوین،خدایان عصر ارتباطند. ساکنان این سیاره، کار تماشا را از حد گذرانده، رسانهها را میپرستند، (در بسیاری از خانه ها، هرعضو، خدایی کوچک از این دست، در اتاق خود دارد.) کمکم کار به جایی رسیده که رسانهها برای جزئیترین امور خصوصی شهروندان این دهکده تعین تکلیف کرده، وحی نازل می کنند.(فقط مانده بود به جای آدم عاشق شوند که این یکی هم حل شد) اما این بت مدعی خداوندی، هر چند به ظاهر به وحدانیت میخواند و تمایلات و تمنیات و باورها و رفتارها را یکسان سازی می کند، ولی محصول معجزت این خداوند، کثرتگرایی و تنها کردن بیمارگونه انسان است.
به دور و اطراف بنگرید! همه سرگرمند، با خود ولی بی خود. چند بار شده در جمعی واحد افراد را دیدهاید سرگرم مکالمه با تلفن همراه یا در یک خانواده یکی سرگرم ماهواره، یکی تلفن، یکی اینترنت و دیگری هدفون به گوش در دنیای دیگر است. گاه ساعتها میشود، آدمها هیچ گفتی با هم ندارند.
سعی میکنم شعار ندهم ولی انصاف دهید آیا، با پذیرش بیچون و چرای رسانهها این محصول تمدن مدرن، تک تک ما سرکار نرفتهایم؟





