درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
دوشنبه 15 تیر 1383
موضوع: روزنوشت
● اندر حکايت " حرفه اي ها "...

يک نويسنده حرفه اي و معترض در دوران حاکميت" تيتو" با سرسختي تمام ، سالها به مخالفت با حاکميت کمونيست ها در" يوگسلاوي " مي پرداخته و پس از مرگ تيتو ، توسط دولت جديد، به سمت رياست انتشارات دولتي منصوب مي شود ، او در اين سمت با جديّتِ تمام وظيفه تصويب کتابهاي ادبي و هنري را براي چاپ بر عهده دارد . يک روز ، يک مامور باز نشسته اداره اطلاعات و امنيت ، با دو چمدان بزرگ نزد او مي آيد

، اين مرد کسي نيست جز مامور ويژه اي که به مدت هجده سال وظيفه تعقيب و کنترل اين نويسنده را به عهده داشته است و مو به مو کارهاي او را گزارش مي کرده است ، در اين مدت تمام حرف ها ، سخنراني ها ، نکته ها ، قصه ها ، شعرها و نمايشنامه هايي که اين نويسنده ، به شکل شفاهي در مکان هاي مختلف به زبان آورده را ضبط کرده ، اصل آنها را به اداره پليس مي داده و کپي آنهارا به کمک پسرش ويرايش و صحافي کرده است. وحالا به همراه انبوه وسايل شخصي نويسنده ، که طي اين مدت جا به جا گم کرده ، يا جاي گذارده ، مي آورد و تحويل نويسنده مي دهد و مي گويد ، چون عمل جراحي سختي در پيش دارد و احتمال زنده ماندنش کم است، آمده تا اين امانات را به صاحبش تحويل دهد. ضمناً به اطلاع نويسنده مي رساند پسرش به خاطر تدريس محتواي اين نوشته ها در رژيم قبل، دچار دردسر شده ودر نهايت مجبور به ترک وطن و مهاجرت به استراليا شده است . خودش نيز به خاطر کپي گرفتن و خارج کردن اسنادِ پليس ، زود تر از موئد بازنشسته و از کار بر کنار شده است . اين پليس حرفه اي ، با سادگي هر چه تمام تر و منطقي روان ، باور هاي نويسنده مغرور را در هم مي ريزد و او را نسبت به تداوم وظيفه اش به ترديد مي اندازد ، در لحظه وداع ، يک ضبط صوت کوچک از جيبش بيرون مي آورد و آن را تحويل نويسنده مي دهد و مي گويد طبق عادت ، اين جلسه گفتگو را هم ضبط کرده، ولي چون عجله دارد و بايد برود، زحمت پياده کردن آن را خود نويسنده بکشد ، مرد، مي رود و نويسنده ، در هم شکسته و خُرد مشغول تايپ محتواي نوار مي شود. نوار در حقيقت، حاوي متن همين نمايشي است که ديده ايم.

آنچه بيان شد خلاصه متن نمايش"حرفه اي ها" نوشته " دوستاکواچويچ " است که با ترجمه و کارگرداني" بابک محمدي" با بازي رضا کيانيان ( در نقش لوکا، پليس بازنشسته) احمد ساعتچيان ( در نقش نويسنده) و مريم سعادت( در نقش مارتا، منشي نويسنده) از روز يکشنبه چهاردهم تير ماه در سالن گوشه فرهنگسراي نياوران بر صحنه است. اين متن و اين نمايش از آغاز تا انجام ماجراهائي داشت که بخش ها ئي از آن طي چند ماه گذشته در مطبوعات مختلف به چاپ رسيد . دوستي و رفاقت من با بابک محمدي نيز، خاطره انگيز است . اجازه بدهيد از اول بگويم.

سال 1374 برلين . با علي شجاع نوري، مدير وقت بخش بين الملل بنياد سينمائي فارابِي ، براي شرکت در جشنواره" برلين" در خيابان قدم مي زديم و از هر دري سخني داشتيم . ا و در خصوص دوستي گفت که به تازگي از اُطريش به تهران آمده و در عرصه نمايش در وين سال ها خوش درخشيده ، و جوايز متعددي دريافت کرده است. علي با همان سِحر کلامي که دارد تعدادي از قصه هاي او را که در اصل، به زبان آلماني نوشته بود برايم تعريف کرد ، بي نهايت جذاب بود. اسم" بابک محمدي" اولين بار آنجا به گوشم خورد، قرار شد به گونه اي از او د ر تلوزيون استفاده کنيم .

سال 1375 بابک محمدي را در تهران نديدم . مي خواستم از او براي کارگرداني يک مجموعه تلوزيوني دعوت کنم ، پرس و جو کردم ، رفته بود شهرستان براي ساخت برنامه هايي در خصوص تعزيه.

سال 1376 شدم رئيس تئاتر شهر ، به علي شجاع نوري زنگ زدم و از بابک محمدي سراغ گرفتم و آدرس و نشاني خواستم ، گفت مي گويم با تو تماس بگيرد ، که نگرفت. نميدانم کجا بود ، فقط شنيده بودم يک جا بند نمي شود. شايد هم همان وقتي بود که داشت ازدواج مي کرد يا کرده بود. يا جائي سرگرم ساخت فيلمي بود، البته بعد ها که با او دوست شدم، فهميدم سالهاي سال ، کارش فيلمسازي بوده ، آنهم ساخت فيلم مستند در مورد کودکان در جنگ ها، از افغانستان گرفته تا بوسني و ويتنام وهرجا که جنگي در گرفته بود، الان هم آرشيو غني و منحصر به فردي دارد ، لابد.
سال 1377 روزي از روز ها که که درون آن ساختمان استوانه اي و به نظرم افسانه اي سخت مشغول کار بودم ، مردي بلند قامت ، تنومند و جذاب ، در زد وآمد تو، گفت من بابکم ! بابک محمدي! هميشه تصورم از بابک، يک کودک يا حداقل يک نوجوان بود، آن روز باورم شکست . هنوز ساعتي نگذشته بود که شديم دوست هزار ساله . متني آورده بود به نام " مادام پي پي " که خودش نوشته بود ، زماني به آلماني و اجراي موفقي از آن کرده بود در وين و جايزه اي هم بابت آن گرفته بود ، و آن واگوئي تک نفره يک زن ميانسال بود که مدتي به جاي دوستش ، نگهبان توالت عمومي، جايي حول و حوش يکي از شعب سازمان ملل بود در اطريش و جهان را از دريچه توالت تجربه و تحليل مي کرد، چرا که همه آدمها ، از زبان ها و نژاد ها و فرهنگ ها و عادات جهان، جزو مراجعه کنندگان او بودند. متن را خواندم ، بي نظير بود ، آن موقع، دوستان شوراي نظارت بر نمايش گفتند ، متن راديويي است ، بابک محمدي را تشويق کردم بدون تغيير متن آن را تمرين کند ، آدم سخت گيري بود، شش ماه براي پيدا کردن بازيگر وقت گذاشت، اسم بسياري را آورد . يادم نيست من پيشنهاد کردم يا خودش، حرف گلاب آدينه وسط آمد ، گفتم درنگ نکن و نکرد . همان شب رفت منزل مهدي هاشمي، متن را همان جا براي گلاب آدينه خواند ، به قول خودش، اول گلاب آدينه ذوق زده شده بود، ولي پس از ساعتي در خصوص نحوه اجرا و شايد هم توان بابک محمدي دچار ترديد شده بود، که مهدي هاشمي زده بود به رگ غيرتش ، گفته بود : اگر تو اين نقش را بازي نکني من لباس زنانه مي پوشم و بازي مي کنم ، ترديد گلاب بر آب شده بود همان شب و از هفته بعدش تمرين را شروع کردند. تا آنکه در ميان بهت و حيرت همه ، نمايشي شکل گرفت بي نظير. قبل از اجراي عمومي بابک محمدي آمد که، کل دکورم بايد يک توالت فرنگي بزرگ باشد، گفتم بشود و شد . در داخل اين دکور، مجموعه اي از توالت ها ساخته شد و ... اين نمايش سي اجراي موفق را پشت سر گذارد و انصافاً گلاب آدينه هر شب 90 دقيقه بر صحنه ، سنگ تمام گذاشت .
سال 1378 بابک محمدي نمايش هاي کوتاهي داشت تحت عنوان قصه هاي ويني ، که زماني براي تلويزيون اطريش نوشته بود. گفت آنها را مي خواهم به صورت روخواني در فرهنگسراي نياوران اجرا کنم و کرد ، آن هم درخشان بود، گلاب آدينه و سيما تيرانداز و مهرنوش صادقي و يکي دو نفر ديگر ، بسيار زيبا در آوردند. ديگر بابک محمدي ، پاي ثابت تئاترشده بود ، و مشوق جوانان، سريال داستان هاي شهرک را مي ساخت و بسياري از بازيگرانش را از تئاتر انتخاب کرد. روزي وسط کار تدوين آمد و متني به من داد به اسم " حرفه اي ها " همان که در آغاز اين مطلب قصه اش را تعريف کردم . گفت بخوان ببين مي شود آن را اينجا کار کرد . خواندم ، زيبا بود . گفتم مناسب است اتفاقاً . گفت مطمئني ؟ سر تکان دادم . قرار گذاشتيم آماده کند. مدتي درگيرانتخاب بازيگر شد . نتوانست گروه مورد نظرش را جمع و جور کند . يک بار آمد که کس ديگري متن را کارگرداني کند زير بار نرفتم . بار ديگر آمد که فلاني و فلاني را انتخاب کرده ام . گفتم با اينها نمي شود. مدتي گذشت، در اين فاصله رفت، يک کار براي کودکان آماده کرد و در همان فرهنگسراي نياوران به صحنه برد. من هم سفري داشتم به اروپا ، چند روزي هم رفتيم پراگ . تا آنجا را ديدم، حال و هواي متن دوباره در من زنده شد. ديدن کافه اي که هاول پيش از انقلاب مخملي با دوستان و روشنفکران همفکر در آن مي نشستند ، خانه هنرمندان و کانون نويسندگانش حس خوبي داشت . خوب البته واتسلاو هاول آنروزها ديگر رئيس جمهور چک شده بود و ديگر رفورمي صورت گرفته بود و آمريکا ديگر به آن معني امپرياليسم به حساب نمي آمد وساختمان زيباي لب رود را شخصاًَ داده اجاره به صداي امريکا براي پخش امواج آزاديخواهي و...
من تا آنروز يکي دو اثر بيشتر از هاول نخوانده بودم . نامه هايش به اولگا را خوب به خاطر داشتم ( همان که سال قبل محمد چرمشير متني از روي آن به استادي درآورد و محمد عاقبتي کارکرداني کرد و پيام دهکردي و شبنم طلوئي بازي کردند و در برلين و فرايبورگ هم اجرا کردند و درجشنواره فجر سه جهار حايزه اصلي را درو کرد.) ديدم عجب پيش بيني غريبي کرده است آقاي دوستاکواچويچ در نمايش حرفه اي ها . البته ماجراي او در يوگسلاوي مي گذشت ، اما حال و هوا، تقريباً يکي بود. پيش خودم گفتم هر طور هست اجرايش مي کنيم.
سال 1379 بابک محمدي نويسنده و کارگردان، فيلمساز، ورزشکار و مربي حرفه اي اسب ، باشگاه سوارکاري شهرک سينمايي را راه انداخت و رونق بخشيد. آن روزها دوست ديرينم ، طنز نويس نابغه راديو، احمد شيشه گران ، مسئول شهرک سينمائي بود و آنجا را آباد مي کرد، در يک ديدار در همان شهرک از بابک محمدي خواستم بيايد با سه بازيگر قَدَر، حرفه اي ها را اجرا کند. رفت وآمدها دوباره شروع شد . متن را داديم عزت الله انتظامي هم خواند. خوشش آمد ولي گفت من دوست دارم اگر قرار است به تئاتر برگردم با يک اثر ايراني برگردم ، مردم مرا مشدحسن مي شناسند نه ايوان ومايکل و جرج . نشد ، با خيلي هاي ديگر هم صحبت کرديم ، باز نشد . بعضي نگران نقش بودند ، بعضي نگران متن و بعضي هم گرفتار کارهاي ديگر. خود بابک هم از همه گرفتارتر.

سال 1382 بنا به دلائلي که روزي خواهم گفت ، با هزار مکافات استعفا دادم و ديگر رئيس تئاتر شهر نبودم ، به خواست رفيق صبور و زحمتکشم، مجيدشريف خدايي که رئيس وقتِ مرکز هنر هاي نمايشي بود ، شدم مشاورش، مي رفتم ومي آمدم، کاري اگر برمي آمد انجام مي دادم، در همان روزها، باز بابک محمدي را ديدم و خواستم حرفه اي ها را اجرا کند . قبول کرد، متن را به دبيرخانه جشنواره داد که انتخاب شد و بابک ، بازيگرانش را انتخاب کرد ، رضا کيانيان ، احمد ساعتچيان و مريم سعادت ، دورادورو گاهي از نزديک با هم در تماس بوديم و قول همه گونه مساعدت ، کارتقريباً آماده شد. بازبيني نمايش هاي جشنواره از بيست و پنج آذر ماه آغاز شده بود. در جدول باز بيني ها، قرار بود حرفه اي ها روز پنج شنبه ساعت 10 صبح بازبيني شود. اعضاي شوراي انتخاب، عبارت بودند از مجيد جعفري ، بهزاد فراهاني ، حسين مسافر آستانه ، اصغر همت و من کمترين . کارمان، آنروز از ساعت 9 صبح با تماشاي نمايشي از خانم معصومه تقي پور آغاز شد، نمايش حدود صد دقيقه بود و بالطبع ساعت ده و چهل دقيقه تمام شد ، آمديم نمايش حرفه اي ها را ببينيم که گفتند کارگردان با اعتراض به محيط و فضاي مخروبه اداره تئاترو تاخير اعضاي هيئت بازبيني، اداره تئاتر را ترک کرده است ، پرسيدم کي ؟! گفتند همين الان. دويدم بيرون او را ببينم که ديدم واقعاً رفته است . فقط احمد ساعتچيان دم در مانده بود معطل. هنوز هم نفهميدم چرا اين کار را کرد . همين ماجرا سر آغاز يک سري سوء تفاهم شد، بخصوص وقتي ، فهرست اجراهاي انتخاب شده چشنواره بيست و دوم فجر اعلام شد و نامي از حرفه اي ها در آن نبود ، چرا که شورا نديده بود. غوغايي به پا شد، کار بالا گرفت، هر کس از ظن خود سخني گفت و چاره کار را مشکل و پيچيده کرد .
سال 1383 بالاخره با سماجت بابک محمدي و پيگيري هاي مهندس کاظمي، معاون سابق هنري و مشاور فعلي وزير ارشاد و جناب بني اردلان، مدير فرهنگسراي نياوران با حرف و حديث هاي بسيارو قول کمک تئاتر شهر، نمايش حرفه اي ها از يکشنبه پانزدهم تير سال هشتادوسه به صحنه رفت. شنبه شب، يعني همين پريشب، بنا به دعوت بابک محمدي، به همراه دخترم سبا و جمعي از خبرنگاران و هنرمندان، اجراي افتتاحيه آن را در سالن گوشه فرهنگسراي نياوران ديديم . اين بود اصل و کل ماجرا. حالا چند نظر کوتاه در مورد اجراي اين نمايش :
1- بازي رضا کيانيان مثل هميشه درخشان بود. ولي خيلي براي جابجائي هايش فکر نشده بود ويا فرصت نشده بود.
2- بازي مريم سعادت به عنوان منشي نويسنده با اينکه کم بود ولي باور پذيرو هوشمندانه بود.
3- اما احمد ساعتچيان ، انگار چسبيده بود به زمين . از همان لحظه اول داد مي زد قرار است چه اتفاقي بيفتد. با همه تلاشي که کرد ، نتوانست توان و استعداد خود را نشان دهد. برخلاف کيانيان که يک بازي يک دست بيروني داشت ، احمد دروني و در خود بود. اشکالي ندارد، ولي هيچ " دروني" از او بر صحنه ديده نشد. تا به حال بازي هاي خوبي داشته است ، بخصوص که نقش هاول را در" تريلوژي وانيک" خوب از آب درآورد.
4- کارگردان، در ارائه مفهوم متن به نسبه موفق بود ، ولي ابداً نتوانست وهم وفضاي کلي نمايش را منتقل کند.
5- طراحي صحنه با بضاعت تئاتر ما جور نبود ، فکر طراحي از اجرا جلو تر بود.
6- اجراي اين نمايش در آن فضا و با آن نور اندک و فقيرانه ، به نظرم نوعي از خود گذشتگي و لجاجت بود. قراراست شهريور بعد از سفر رضا کيانيان ، اين اجرا در تئاتر شهر ادامه يابد . اين را بابک محمدي گفت.
7- اينها که گفتم نقد نبود ، فقط چند نکته بود. من که لذت بردم . وقت کرديد برويد ببينيد ، حيف است از دست بدهيد.

اما بابک محمدي :
کارگردان سينما، تئاتر و تلوزيون. وي مدرک کارشناسي خود را در رشته عکاسي و فيلمبرداري از فلورانس ايتاليا و کارشناسي ارشد کارگرداني را در دانشکده سينمائي وين در اطريش گذرانده است. مدت ده سال در مرکز هنري شوبرت وين به تدريس کارگرداني و فيلم نامه نويسي مشغول بوده است. او جوائز متعددي در داخل و خارج کشور به خود اختصاص داده است . روزنامه وين چاپ اطريش در شماره دسامبر1987 خود با اشاره به نمايش" روح جهنمي" او، در باره اش نوشته بود:" محمدي تسلط کامل به قوائد درام دارد. بديهي است که او کاشف تئاتر يکنفره نيست ولي حقيقتاً تئاتر يک نفره را به نقطه تکامل خود رسانده است."