درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
سه شنبه 6 مرداد 1383
موضوع: روزنوشت
● گره زلف به انصاف زدن!

فرجام همه راهها به اندوه مي انجامد
و سکوت دليل پذير نمي تواند بود
سکوت خطا نيست اما جذبه ندارد
سکوتها، پندارها، تا مرز رويا تاريک و وهم انگيزند
و حقيقت مرده تلاش مي کند
سقف هر پناهگاه، سفالين و نفوذ ناپذير است
و آسمان آبي نيست
انباشته از تاريکي است.

اين قطعه کوتاه را از دوست ديرين، استاد سخنِ نغزوپرمايه، " احمد رضا احمدي " برداشتم، از کتاب "همه آن سالها"ي او. در مراسم تشييع پيکرزنده ياد کيومرث صابري ديدمش، چون هميشه طنّاز و صميمي. گفت

:« تا من هم نرفته ام بيا هم را ببينيم!» رفتم، چندي بعد و پر شدم از او. با آنکه هميشه در شعرهايش دربدر به دنبال واژه است و قانع نمي شود از حجم کلمات بديع و ساده، خودش را که مي بيني سرشار واژه هاي بکر است. چنانکه حتي فرصت نمي کني فوران آبشار واژه گانش را هر چند پر ولع، در ظرف محدود ذهن، پس انداز کني، تا در فرصتي ديگر بنوشي. حکايت ها مي گفت از اين نسل، شنيدني! با زبان طنز ويژه خودش. مدام نگران سلامتي اوهستم، اما اين اوست که هميشه معرفت مي کند. گاه و بيگاه زنگ مي زند و حال و احوالي مي پرسد. هر بار مي بينمش، تا مدتي برقرارم. و ذهنم بر مداري زلال مي چرخد و توقع ام را از زندگي کم مي کنم. چرا اين قطه شعرش را برداشتم؟
راستش دير زماني است، بعضي اظهار نظرهاي ناپخته و نوع انتخاب عناوين بعضي مطبوعات و پاره اي از برنامه هاي تلوزيون، آن هم با بار منفي، روح جمعي جامعه را مي آزارد. همين را با احمد رضا احمدي مطرح کردم، جوابي که داد مضمون همين شعرش بود ويا حداقل من اينگونه برداشت کردم. چند باري خواستم به عنوان نمونه و به شکل غير گزينشي، کل عناوين مطالب يکي دو روزنامه را يادداشت کرده، يا اظهارات نابخردانه که بهاي سنگيني بر دوش جامعه مي اندازد را براي اثبات منظور اينجا بياورم، ولي وقتي کنار هم رديف شد، ديدم چقدر دهشتناک است و نا اميد کننده. لذا منصرف شدم. خودتان با يک ديد تحليلي، يک بار صفحات حوادث را نگاه کنيد. به اظهارات خشن بعضي از افراد بي مسئوليت که سخنشان از تريبونهاي عمومي امکان انتشار مي يابد دقت کنيد، احساس غريبي به آدم دست مي دهد. تقريباً اغلب بار منفي دارند، حتي اگر اصل حرف وخبر يا موضوع گفته و چاپ شده، بار مثبت داشته باشد. تو گوئي هيچ اتفاق خوشايند يا اميدورار کننده اي در کائنات نمي افتد. همه دارند از صبح تا شب و شب تا صبح، هم ديگر را مي دََرّند و دائم در پي فسق و فجورند. منکر اين نيستم بسياري از اين اخبار، چه در داخل و چه در خارج، صحيح است. اما حقيقت اين است که ذهنيت جامعه ما از عينيتي که رسانه هاي عمومي ما نشان مي دهند، وحشتناک تر است. مگر نه اينکه ميليون ها انسان شريف و با ايمان و محترم، در اين سرزمين پاک بي هيچ مزاحمتي براي هم به سلامت در کنار هم، زندگي مي کنند و بارسنگين حرکت جامعه را به دوش مي کشند و خداي خويش را شاکرند؟
خطر اينجا است که وقتي عشق و عطوفت و مهرباني تکثيرو تشويق نشود، و کفه نگاه به پديده ها مثبت و اثباتي نباشد، خواه ناخواه، عقربه تعادل روحي رواني جامعه ( به مثابه يک پيکر زنده و پويا ) به طرف ديگرکه همانا خشونت و شقاوت است سوق پيدا مي کند. کم کم به جائي مي رسيم که معرفت کيميا مي شود و مروت و انصاف و رحم و تحمل، دُرّ ناياب. آنوقت است که در خبر ها مي شنويم، يک جوان شانزده هفده ساله شکم پدرش را مي درد، يا بلعکس. نمي خواهم در اينجا اخبار حوادث تلخ را تکرار کنم، يا همه مشکلات جامعه را به گردن تيتر مطبوعات مظلوم بيندازم و کارکرد هاي مفيدشان را نديده بگيرم، يا سخن دلسوزان را انکار کنم. اگر دلتان خواست صفحات حوادث روزنامه هارا نگاه کنيد، بعضي برنامه هاي تلوزيون خودمان را ژرف تر ببينيد، يا کتاب " مجموعه مقالات آسيب هاي اجتماعي ايران" را بخوانيد که به همت انجمن جامعه شناسي ايران و توسط " دفتر نشر آگه" درآمده و بسيار ارزنده و مفيد است.
حرف بر سر اين نيست که چرا رسانه ها به اين امور کم يا زياد مي پردازند. تحليل اين مهم کاراهل فن است و پژوهشگران و مديران اجتماع. اينجا از زاويه تأثير گذاري هنر بر اين وقايع، مسئله را نگاه مي کنيم. آيا هنرهنرمندان ما در کل، براي تلطيف کردن روح انسان هم عصرش ناتوان و ناکارآمد است؟ يا آنکه ارتباطي منطقي ميان هنر و مخاطب برقرار نيست؟ و نمي تواند از بزه و جرم وجنايت بکاهد. يا شايد متاثر از دلائلي که در مطلب" دوختن بي نخ " آمد، مشکل اساساً اقتصادي- رواني است. اگر عمري بود اين بحث را با مراجعه به آراء و نظرات عالمان اين رشته دنبال خواهيم کرد.
طي سه شماره اخير روزنامه " باني فيلم " که توسط رفيق شفيق و خوش ذوقم مسعود داوودي منتشر مي شود، گفتگوي زيبا و دلپذير محمد صالح علاء را خواندم. بعد از مدت ها" يک فنجان چاي" اين روزنامه حرفي متفاوت براي گفتن داشت. کاش مي توانستم همه آن مصاحبه را برايتان نقل کنم. حرف کلي و صادقانه محمد در اين گفتگو حول اين محور بود که با اين حجم کار هنري و فرهنگي که او( و محمد هاي ديگر) کرده، اگر اثرش در جامعه هويدا نباشد، و موجب رشد و تعالي و تغيير رفتار نباشد، يا ترانه هايش و حرفهايش در راديو پيام دردي از اين نسل دوا نکرده، پس بي جهت زحمت کشيده است. او در آخرخلوت سکوت را برمي گزيند، تا به نقد چرائي اين مفهوم بنشيند. به گواه اهل هنر، محمد صالح علاء يک هنر مند تأثير گذار و جريان ساز بوده و هست، حرف او در اين مورد قابل تأمل است و به نظرم" گره زلف به انصاف زده" که اينگونه اثر بخشي هنر را به نقد نشسته. حال محمد را بسياري دارند. از اتفاق، دوست عزيز و گرامي ام، نمايشنامه نويس توانا، ميلاد اکبر نژاد هم در پيامي که در همين سايت در پائين مطلب اعجاز تخيل گذارده به نوعي ديگر به همين مفهوم اشاره کرده است. هرچند به قول عُقلا، در کل، انسان بربستر زمين رو به خسران دارد، اما "هنرمند" آرمانخواه است و دوستدار تکثير عشق و الفت و زيبائي. و معترض خواهد بود، اگر اثر وجودي خود رابر مخاطب خويش مشاهده نکند. حالا اگر عجله نداريد يک بار ديگر، آن شعراحمد رضا احمدي را که در آغاز آوردم، بخوانيد، و به اين موضوع فکر کنيد.