درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
شنبه 17 مرداد 1383
موضوع: روزنوشت
● جزيره سرگرداني!

من اکنون در اين دنياي بي کران مجازي، حال غريبِ مسافري را دارم که بي دانستن آداب سفر هاي دور يا داشتن دوست و آشنائي نزديک، از روي اجبار، به قصد مقصود حاصلي، پا به سرزميني ناشناخته و شلوغ گذارده و عندالورود اطاق محقري در گوشه يک مسافرخانه در پائين شهر پيدا کرده و با دغدغه و دلهره منتظر است.

. پس از ساعت ها گذران خلوت وتنهائي پا بيرون گذارده، تا هم چشمي بچرخاند و از پيله تنهائي بدر آيد و هم خريدي کرده، نياز برطرف کند. بالطبع در همان محدوده دور و اطراف گردش مي کند و هر دم روي برمي گرداند تا نشانه هائي را که با خود قرارداد کرده بنگرد و از ياد نبرد راه برگشت از کدام سو است. مي گردد و مي چرخد روزها و گاه شب ها و دل به تازه آشنايان ناهم زبان مي سپارد. از روي غريزه، مشتري تکراري لبخند گنگ فروشندگان همان حوالي شده، جسارت دور رفتن نمي کند. تا آنکه زماني بر او مي گذرد و پس از ساليان در مي يابد پا به چه سرزمين بزرگ و فراخي گذارده بوده است.
تا برسم به آن حال که بفهمم کجاي هستي هستم و راه به روشني برم، مدتي بايد بگذرد. هرچند عمر اين رسانه ساحرهنوز به دو دهه نرسيده ولي راهي را پيموده و تحولي پديد آورده که تو گوئي عمر جهان به دو نيم کرده، نيمي پيش از او و نيمي ديگر، خود او. از همين روي، عمر ما را مهلت کشف و درک همه چيز و همه کس نيست و به قولي؛ کفاف کي دهد اين باده ها به مستي ما!
تا آن زمان که عمر باقي است، مي گردم ومي چرخم تا از اين اقيانوس بي کران، صدف و مرواريد خويش بيابم و صيد کنم که همان بيرون کشيدن خويش از جهل و ظلمات است. پس اگر شما را نشاني در دست است، از آنان که حرفي در خور دارند تا به مددِ آن نشان روشن، راه بيهوده نبايد پيمود، راهنمايم باشيد.