درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
سه شنبه 20 مرداد 1383
موضوع: روزنوشت
● هذا جنون العاشقی!

همه عمر برندارم سر از اين خمارمستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

نمی دانم اين مفهومی را که در ذهن دارم و فقط عنوانش را آن بالا نوشته ام و به آن فکر می کنم، چگونه بيان کنم، آن هم به طور خلاصه.

اين جنون دلپذيری که هنر ناب، با خود می آورد از کجاست؟ مگر می شود با تکيه بر معادلات و قواعد جاری عقل و منطق، اثرهنری خلق کرد؟ جايگاه تعريف ناپذير و ويژه هنرمند و جزيره تنهائی او درجغرافيای هر جامعه، کجاست؟ خداوند، گِل وجود هنرمند را از چه سرشت که اين گونه در عالم، بندی هيچ قاعده از پيش تعيين شده نمی شود و مدام ساز ملکوتی و عاشقانه خود را می نوازد؟

عاقلان جهان می گويند " فرهنگ " مجموعه ای است از شيوه زندگی همگون اعضای يک جامعه، اين که چطور لباس بپوشند، چگونه رسم و آئين ازدواج به جا بياورند، اين که الگوی رفتاری، نوع وشکل مراسم مذهبی يا آئينی، سرگرمی و نحوه گذران اوقات فراغت و آنچه ماحصل خلاقيت و نهايتاً توليدشان است، چه باشد و چطور روی دهد.
به شکل طبيعی در گذر زمان سلسله قواعدی بر اين پديده ها حاکم شده و مدنيّتی را تعريف کرده است. ارزش ها و هنجارهائی شکل گرفته و همگان را ملزم به پيروی کرده است و مگر نه اين که هنجارها مجموعه ای از " بايد "ها و " نبايد " هاست و هنرمند به عنوان شهروندی ساکن خاک، لزوماً بايد چون همنوعانش تابع و مطيع همين قراردادها باشد؟ پس چرا اغلب نيست؟ و اساساً آيا هنرمند مثل ساير ساکنان زمين يک واحد شمارش نفوس است؟ اگر هست، پس چرا آرام و قرار ندارد و مدام در پی وصلی ديگر است؟
مسئله اينجاست که به قولی « تجزيه » همه قواعد بشری خوب است، آن چه يک هنرمند خلاق را پوست می دراند و به عصيان و نهايتاً به انزوا می کشاند، مشاهده دم به دم « ترکيب » ناموزون و ناپسند اين قراردادهاست. مگر بشر، پس از قرن ها تدوين قوانين برای تداوم زندگی، کم و کسری دارد؟ اگر نه، پس چه دردی دارد؟ چرا بسياری از تعاريف مدنی دو سه هزار سال پيش بعضاً از قواعد امروزی پيشرفته ترند؟ اين همه پيام های روشن وحی که پی در پی پيامبران آوردند برای که بود؟ پس چرا در، همچنان بر پاشنه ای می چرخد، که بستر زمين، مناسب و در شأن زيست اشرف مخلوقات نيست؟
همين تضادها و ديرباوری ها و ناباوری ها، هنرمند را به جنون می کشد و از او در تظاهر بيرونی، عنصری معترض، نا آرام و خالق می سازد. لذا طی مبارزه ای سخت، رياضتی مهيب و گاه فوق طاقت و خدای گونه را بر خود هموار می کند تا با خلق يک اثر، دنيای مورد نظر خود را تا آن حد که می تواند، تعريف کند.
اين يعنی قبول بار امانت سنگين و تمام وکمال خداوندی، همان که فرشتگان از پذيرشش ابا کردند.
نام اين کار جز عشق و جنون عشق است؟