درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
پنجشنبه 22 مرداد 1383
موضوع: روزنوشت
● بی تو به سر نمی شود، با تو به سر نمی شود

رابطه مردان سياست و به تعبيری صاحبان قدرت با هنرمند در چه حد و پايه و تا کجاست؟ آيا اصولاً رابطه ای بين آن ها متصور می شود يا لزوماً بايد بی صدا از کنار هم بگذرند؟

خيلی خلاصه آنکه، يک جامعه زنده و پويا برای گذران امور نيازمند ارتباط ارکان خود در تمامی ابعاد است، بويژه سياست و هنر. هنرمند نيازمند محيطی فراهم است تا بارور شود وسياست پيشه محتاج هنر، تا بماند. از طرفی گاه تصميم درست يا غلط يک سياستمدار در لحظاتی خاص ودر يک بزنگاه تاريخی می تواند سرنوشت فرهنگ و هنر يک سرزمين را دگرگون کند، پيش يا پس برد، از آن سو گاه بی هنری مدعی، پای کج نهاده دودمان هنر ملتی به باد می دهد. اين هر دو وظائفی دارند مجزا، ومنافعی مشترک، و ارتباطی تنگاتنگ، هرچند تاريخی دارند پيچيده در هم و پرفراز ونشيب. اما به ياد ندارم در تاريخ ثبت شود، خون سياست بازی به دست هنرمندی بر زمين ريخته شده است ولی سياست بسيار چنين کرده وتاريخ را به سرپنجه هيچ تدبيری نتوان دگرگون کرد.
آنچه مسلم است با همه اين احوال و اقوال، بی ارتباط اين هردو عمر به سر نمی شود، اما همانطور که سياستمداری را به زور جايگاهش نمی توان با خلق يک اثر، جاودانه ی هنر کرد، هنر مند را هم نبايد به صرف عنوان هنرمندی اش، بر زين سياست نشاند که اين يکی ظلمی مضاعف است در حق او، هنر و ملتش، چرا که فرصت خلق او زايل می شود و ديگر آنکه هنرمند نه که با اعتنا به منبع قدرت، بلکه بی اتکا بر آن هنرمند است و هويت می يابد و چون آنجا نشيند کس ديگری شود که از زاويه ديد و دريچه ذوق فردی و با تکيه بر شناخت، آگاهانه فضا را بر سايرين بس تنگ و تاريک کند، بسيار بيش از آنچه يک سياست مرد بر مبنای ملاحظات می کند.
اين ها همه بدان معنی نيست که نمی توان ميان اين دو پيوندی معقول و منطقی برقرار کرد. يک مرد حکيم سياست می تواند سياستش را با هنرمندی تمام اعمال کند که اين بسی بيشتر کاربرد دارد، چه که با دانستن فنون ظريف هنر و درک کمال زيبائی، جامعه را به سمت و سوئی هدايت کند که گذران زندگی زيباتر و جذاب تر شود و زيست آدميان بهترشده بازار هنرمندی رونق گيرد و هنرمند نيز می تواند با دانستن علم سياست و ارتباط، هنرش را به تمام در گستره ای وسيع به تماشا گذارد و حق حيات بنحو شايسته ادا کند و چون هنر در جمع، نقد بود و نبود است، عيوب برطرف کرده، الفت و آرامش تکثير کند.
باور کنيم، يک هنر مند اصيل هرگز به جايگاه رفيع يک سياست مدار غبطه نمی خورد اما شأن و مقام و موقعيت هنرمند برای مردان قدرت هميشه غبطه برانگيز است.
همه اين گفت ها برای آن است که اعتقاد داريم، انسان برای زيست درست، لاجرم نيازمند نوعی نگرش هنرمندانه به هستی است و کارکرد هنر به خاطر اتصالش به منبع لايزال الهی، در اين است که صاحب هنر و مخاطب هنرش را می آموزاند چگونه بر اندام خود و بود خود، مسلط شده تمام اعمال و کردار و گفتارش را هدايت و کارگردانی کند.
آنچه خطرناک است ارتباط اين دو نيست بل مخلوط شدن و آلوده شدن سياست به ريای هنر و بالعکس هنر به نيرنگ سياست است.