درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
جمعه 23 مرداد 1383
موضوع: روزنوشت
● هميشه جهان چنين بِنَمانَد

سال ها پيش به اقتضای مسئوليت، برای انتخاب و خريد فيلم و سريال برای تلوزيون با چند تن از دوستان همکار به انگلستان رفته بوديم. در يکی از اين روزها جلسه ای داشتيم با مدير بی بی سی.

وقتی آقای دکتر قاسم زاده که آنوقت ها رئيس دفتر صدا وسيما در لندن بود همکاران را معرفی کرد، مدير بی بی سی خطاب به من جمله ای گفت و آن اين بود که شما در طی سال ها بعد از انقلاب در ظرف زمانی ده دوازده سال در مواجهه با تحولات بزرگ، تجاربی اندوختيد که يک مدير در بی بی سی بايد پنجاه سال را بگذراند تا به حجم مشابهی از اين تجارب دست يابد. من به ايشان گفتم درست است اما برای کسب اين تجارب سودمند به همان اندازه ی پنجاه سال پير شده ايم.
اين خاطره را از آن روی نقل کردم که بگويم ميزان حوادث و بحران های اين سال ها به اندازه چند سال تحصيل در بزرگترين دانشگاه ها، برای اهلش آموزنده و انسان ساز بود. هر چند باور دارم حوادث و تحولات کشور، تا سالهای ميانی دهه هفتاد طبيعی و واقعی بود و سال ها بعد حوادث و بحران ها اغلب به شکل مصنوعی آفريده شد. که اين ها هم البته عبرت آموز بود و هست.
اما طی چند هفته اخير بعضی دوستان جوان، پر انرژی و بعضاً عجول که از سر لطف به نوشته های حقير در اين سايت نظر دارند، در ديدارهای حضوری تذکرم می دهند که تند و کوبنده بنويسم و به اتفاقات سياسی روزمره بپردازم. البته اوضاع و احوال روزگار گاهی آنقدر وسوسه انگيز هست که آدم عنان از کف داده قلم به احساسات سپارد، ولی بايد توجه داشت احساسات آنی هرگز منشاً هيچ تحولی نمی شود. اين که آن خاطره را گفتم برای آن بود که بگويم تجربه ی سال ها به ما آموخت خود دار باشيم و هر سخن به اندازه، در خور و به وقت مقرر گوئيم. بخصوص آنکه به مدت چهارده سال مکلف باشی به طور زنده از دريچه جام جم با خيل عظيم مخاطبان فرهيخته سخن بگوئی و مهارت به خرج داده مواظب باشی متين حرف بزنی. ازاين مهمتر آنکه عقل می گويد هرکس بايد سخن خاص خود را بگويد آن هم در حيطه دانش و تخصص ويژه اش. اشکال عمده ما ايرانيان اين است که تقسيم بندی معقولی از توانائی ها نداريم و هرکدام به خود اجازه می دهيم در خصوص تمام پديده های هستی اظهار نظر کنيم از دانه جو گرفته تا سوراخ لايه اوزون، برای همين است که دم به ساعت با اظهارات ناپخته و نابجا و بعضاً پوسيده و نخ نما، باعث مضحکه و خنده جهانيان می شويم.
اوضاع و احوال مملکت ما هر چه هست محصول مجموعه تدابيرو تصميماتِ ساکنان همين خاک است و نمی توانيم از تاريخ دور و نزديکمان جدا شويم. بالاخره بايد روزگاری بر ما و نسل ها بگذرد تا ياد بگيريم چگونه و بر چه پايه عمل کنيم. انتظار معجزه داشتن و جهانی آرمانی پيش خود تصور کردن بی پی ريزی محکم بنای درست رفتاری، فرصت های آتی را هم از ما و نسل های بعد خواهد گرفت. تا زمانی که هرکدام از ما به عنوان واحد های کوچک تأثير گذار در صدد اصلاح خود بر نيائيم و در حيطه عمل خود تدبير نکنيم و جد و جهد به خرج ندهيم، در بر همين پاشنه می چرخد. اگر امروز در رسانه ای يا در جايگاه مهمی تازه از راه رسيده ای کج انديش، پرخاش کرده خزعبل به هم می بافد، حتم بدانيد زمينه ظهور و بروزش فراهم بوده که چنين کند. والا در مقام و موقعيتی که اهل تفکر نشينند، چه جای دعوی خُردان و تهی مغزان؟ بکوشيم شرايطی فراهم شود تا بيش از پيش بزرگان علم و ادب و سياست که خدا را شکر کم هم نيستند از جانب اين ملت بزرگ و در جای خود، از رسانه ها سخن بگويند نه من ناچيز بی خِرَد. اين نکنه را نيز بدانيم هميشه گفتن و پر گفتن چاره درد نيست، گاه لازم است سکوت شود که اين خود گويا ترين حرف است. پس اجازه دهيد من در حيطه بضاعت خود حرف بزنم چون با خود عهد کرده ام آنچه می گويم ( بر مبنای سخن نغز زنده ياد " ابوالحسن ورزی" که بيتی از اورا بر بالای اين صفحه گذارده ام ) از دايره هنر وفرهنگ و ادب بيرون نباشد.
بگذريم، اين روزها مدام ياد نمايش زيبائی به اسم « قوی تر» از نويسنده بزرگ سوئدی « استريندبرگ » می افتم. در اين نمايش که تماماً يک تک گوئی است، زنی در شب عيد وارد يک کافه می شود درآن جا زن ديگری در خلوت خود مشغول نوشيدن قهوه است. زن تازه وارد تا چشمش به آن زن می افتد با او و خطاب به او شروع به حرف زدن می کند. در طول نمايش زن دوم حتی يک کلمه حرف نمی زند، فقط در سکوت، زن تازه وارد را می نگرد. در ادامه معلوم می شود آن زن قبلاً نامزد شوهرِ زنِ تازه وارد بوده که اين يکی با زرنگی و دغل، مرد را از آن خود کرده و اکنون با او ظاهراً زندگی خوب و خوشی دارد. حالا زن تازه وارد مدام آن زن را سرزنش می کند که چون تو لياقت نداشتی مرد با من ازدواج کرده است. درادامه معلوم می شود زن برای بودن در کنار آن مرد، تمام سلايق خود را نعل به نعل، همانند سليقه نامزد قبلی يعنی همان زن که تنها و بی کس در کافه نشسته مطابق کرده است. در آخر مشخص می شود زن فقط جلدی از خود دارد و الا تمام و کمال همان زن است که قبلاً نامزد مرد بوده است و در پايان، زنِ تا به حال ساکت، با لبخندی تلخ کافه را ترک می کند و زنِ ظاهراً خوشبخت، با همه پر حرفی و ادعا، تنها و شکست خورده بر جای می ماند.
* * *
باور کنيم « هميشه کار جهان چنين بِنَمانَد »