درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
یکشنبه 25 مرداد 1383
موضوع: روزنوشت
● المپيک . تاکسی . هُل بده!

خدا رحمت کند رفتگان شما را، پدرم خدا بيامُرز کارگر زحمتکشي بود که ابداً سواد خواندن و نوشتن نداشت، ولي وقتي حرف مي زد با زبان ويژه خودش مسائل ريز و درشت خانواده و جامعه را چنان حکيمانه تحليل مي کرد که اسباب حيرت همه مي شد.

. بارها مي شد حرف هاي او را با مقالات پيچيده علمي و سياسي مقايسه مي کردم ومي ديدم انصافاً حرف هاي امثال پدرم خيلي عميق تر و دلنشين تراند.
امروزهم مثل خيلي از روزها به احترام محدوده طرح ترافيک به ماشين مرخصي داده و سوار تاکسي شدم تا به کاري برسم. حُسن اين کار در اين است که با بطن و متن جاري زندگي در پايتخت، ارتباطي ملموس و نزديک پيدا مي کنيم. به قول شخصيت جواد در نمايش " پائيز" نادر برهاني مرند:« کف خيابوناي اين شهر بي پير، گُله به گُله اش صدتا واحد کلاس جامعه شناسيه، شباش که ديگه هيچي! »
من معمولاً در تاکسي يا اتوبوس خوب به حرف ها، سکوت ها، رفتارها و نگاه ها دقت مي کنم، چون بهترين سوژه ها براي کار ما از همين جاها به دست مي آيد.
امروز در تاکسي حرف المپيک بود و پخش نيم بند مراسم افتتاحيه آن از تلوزيون. آقاي جا افتاده و خوش بياني که جلو نشسته بود در اين مورد مي گفت:« آقا تا قيامتم باشه يه همچين کارائي تو اين مملکت نشدنيه. شوخي نيس که، برنامه مي خواد، آدم مي خواد، ماتو کاراي کوچيک خودمون عين خر تو گل مونديم، بلد نيسيم يه گروه دُرُس درمون برفسيم اونجا آبروداري کنن، شوما ميگي المپيک؟! پَه!! »
آقاي کناري من در جوابش درآمد که « چرا نميشه! بي خودي بزرگش مي کنن.برا مملکت ما کاری نداره. يادتون نيس چن سال پيش تو تهرون اين کنفرانس مال سران کشورا بود، ديدين چه مرتب راه افتاد و تموم شد، يه لشگر آدم گنده از همه کشورا، از همه جا اومدن و رفتن، آب تو دل هيشکي ام تکون نخورد، اون که چيزي از اين کم نداشت، داشت؟ »
بازآقاي جلوئي رو برگرداند و گفت: « بعله داداش يادمه سه چار روز آزگار کل مملکتو تعطيل کردن تا اينا بيان يه سوک سوکي بُکنن بِرن، اين که هنر نمي خواد، تهرونو قُرُق کني، همه بِچپَن تو خونه هاشون، کسي نياد کسي نره که چي، يه کنفرانس داري! دسشون درد نکنه،ولی خُب اينطوري که عَمّهِ منم بلده. راس ميگي تو دل مردم از اين کارا بُکن.»
آقاي راننده وسط حرف آمد که: « ببين داداش! اينا نيس... من ميگم ول معطليم... خودمونو دو دسّي گذوشتيم سر کار... منو نگا!... من روزا هم تو شرکت واحدم، هم رو اين تاکسي غربيل مي چرخونم ، دنده دوزاري مي زنم... باس بگذره ديگه امورات... کار اينا ميدوني عين چيه؟...ميگم!... يه اتوبوسو ول کردن تو يه خط سرزيري...بالا پائين مملکتو غلفتي ريختن توش، را افتادن... حالا برو کي نرو... هرچي بشون ميگن بابا گازوئيلشو زدي؟ بنزين داره؟ بادشو نگا کن! آب روغنشو نگا کن! به موتورش برس!...نه... به خرجشون نميره که نميره... آقا! سرشونو انداختن پائين فقط گاز مي دن ده برو که رفتي آخه که چي؟ برادر من! وسط را ميذارتت، مگه مُخِت تو پارکينگه؟ چرا بي عقلي مي کني؟ حالا چي؟ بنزين تموم کرده، همه رو پياده کردن که چي؟ هُل بده ... اتوبوس به اين گندگيو دارن هُل مي دن! آخه مگه مملکت هُليه؟ اين شد کار؟ با هُل کار جلو ميره؟ حالا از کنارشونم هي ويژ ويژ سبقت ميگيرن ميرنا، حاليشون نيس! من ميگم...المپيک مُلمپيکم...
وسط شور حسينی آقای راننده درست وسط پل حافظ موتور تاکسی جوش آورد راننده زد کنار و با ناراحتی گفت: « سگ مَصّب بازم زد بالا...آقايون پياده شين!»
...و در گرمای کشنده وسط روز پياده راه افتاديم، درست وسط پل طويل حافظ ، کجا؟ درست وسط وسط پل حافظ.
...
...و ما فقط فکر می کرديم در اين شلوغی و هياهو چطور برسيم پائين پل و...

خدا رحمت کند همه خفتگان ابدی خاک را و پدر مرا که اين بيت سعدی را بسيار دوست می داشت:
غافل مباش ار عاقلی ، درياب اگر صاحبدلی
باشد که نتوان يافتن ديگر چنين ايّام را...