درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
جمعه 30 مرداد 1383
موضوع: روزنوشت
● تنگ چشمان

تنگ چشمان
نظر به ميوه کنند
ما تماشاگران بستانيم

هرگز شده است يک جمله ناب يا يک سخن نغر پر معنی، فکر و ذهن شما را به خود مشغول بدارد، آن چنان که ساعت ها وروزها به معانی ژرفِ نهفته در آن بينديشيد؟ من دراين لحظاتِ تند و تکرارناپذيرِعمرِ تاريخ هنر، دچار اين حالت ام. داشتم کتاب پر بار" مُشکِلهِ هويّتِ ايرانيانِ امروز" نوشته " فرهنگ رجائی " را می خواندم که اخيراً توسط نشر" نی " درآمده است.

در اين کتاب سخنان کم نظير و حکيمانه، ازخودِ نويسنده و ديگران، فراوان است. آن جا به جمله کوتاهی از " سيسرون " فيلسوف و حقوقدان رومی برخوردم که مدتی مرا بخود مشغول کرد و اين بهانه ای شد برای اشاره به اين کتاب سودمند و ورود به مطلبی که مدت های مديد است ذهنم را به خود مشغول کرده است. اول اجازه می خواهم سخن او را نقل کنم و سپس به مطلب مورد نظرخود اشاره کنم. سيسرون معتقد است « وقوف به تاريخ شرط بلوغ است و جهل به آنچه قبل از تولّد ما رخ داده، به منزله هميشه کودک ماندن است، زيرا ارزش حياتِ انسانی جز از راه اتصال آن به زندگی اجدادی که در تاريخ ثبت شده است، حاصل نمی شود.»

هر آن چه لازم است در اين خصوص بدانيم در ذات اين جمله نهان است. سوال اين است که اگربر فرض، تاريخ را به خوبی بدانيم اما نسبت به اتفاقات پيرامون خود که به زودی تبديل به تاريخ می شوند، سهواً يا عمداً و يا از روی محافظه کاری، بی توجه و بی علاقه بوديم، نشانه چيست؟
ممکن است بگويند، کسی که تاريخ را خوب می داند و به آن اشراف دارد حوادث پيرامونی را بهتر و دقيق تر بررسی و تحليل می کند و يا ممکن است بگويند، بگذاريد زمان بر تمام اتفاقات معاصر بگذرد تا تبديل به تاريخ شود، پس آنگاه با صبر و حوصله و با بازنگری و غور در وقايع، آن را تحليل کرده مايه عبرت قرار می دهيم. ولی بايد توجه داشت شتاب و حجم حوادث به نسبت سَدِه ها و قرن های گذشته بسيار زياد تر است و به مَدَد بزرگ نمائی، کوچک نمائی يا باژگونه نمائی رسانه های مدرن به راحتی حقايق قلب می شود و ما را فرصت تحليل درست و کسب عبرت نمی ماند. مغزها در اين دوران، انباشته از مشکلات مصنوعی و پيش پا افتاده و دست و پاگير است و مجال انديشه به ريشه ها، تقريباً نا مُيَسّر. زمانی می گفتند تاريخ را قدرتمندان و حاکمان می سازند ولی امروزه رسانه ها در مقابل چشم های بيدار، به راحتی جعل تاريخ می کنند وآن را به شکل دلخواه می سازند و مخاطبان مجال پی بردن به ناراستی های منتشر شده را ندارند. ضمن آن که عمرهای مفيد، آن چنان کوتاه است که ارزش محافظه کاری در برخورد با تاريخ به ويژه تاريخ هنر را ندارد.
در اين مطلب سعی بر آن است قدری در خصوص " تاريخ هنر" ی که قرار است بعد ها نوادگان ما از آن ياد و بدان استناد کنند، صحبت کنيم. اين که در بسياری مواقع هنر ما بی ارتباط با گذران زندگی روزمره است بحثی نيست. هنر در مسيری در حرکت است و مردم و جامعه سرگرم زندگی خود اند، تا بدان حد که گوئی در دو جغرافيا يا دو تاريخ متفاوت به سر می برند. اين که چرا هنر تاثيری در تحولات زندگی و تغيير رفتارها به آن ميزان که از آن توقع می رود ندارد، دلائل متعددی دارد. بخشی از اين دلائل را در مقالاتِ " گره زلف به انصاف زدن " و" دوختن بی نخ " و " هنر برتر از گوهر آمد کجاست؟ " در روز نوشت های همين سايت در حد بضاعت، برشمردم. بديهی است عوامل گوناگون وگاه متغيری بر سرنوشت هنر اين مُلک، مستقيم وغير مستقيم تاثير دارند. از نوع هنر گرفته تا اقتصاد هنر و وضع سياسی اجتماعی و خود هنرمند و مردم و مديران تصميم گير و سطح بينش عوامل و عناصر کنترل و نظارت و نوع تلقی رسانه های مبلغ هنر و هزاران عامل ريز و درشت ديگر که پرداختن به هر يک مجالی بزرگتر از اين جا می طلبد.
آن چه طی سال ها تجربه در عرصه های مرتبط با هنر از نزديک ديده و آموخته ام، ميزان تاثير گذاری مثبت يا منفی هنرمندان بر سِير هنر بوده است. برای تاثيرات مثبت هنرمندان بر جريان کلی هنر، مثال هائی را می شود برشمرد که البته در موقع مقتضی بدان ها خواهم پرداخت. آن چه اکنون در نظر است بدان بپردازم، موارد متعدد و بی شماری است که متاسفانه هنرمندان يا شبه هنرمندانی از روی نادانی، بخل، حسادت و گاه تنگ چشمی، با پا فشاری بی جا و اظهارات نا بجا و در مواردی با جوسازی و اعمال قدرت، شرايطی نا امن برای بروز خلاقيت هنری هنرمندان پيشتاز، به بهانه و با توصل به جايگاه نظارت و کنترل هنر به وجود آورده اند. کاری که هرگز يک مدير يا مقام تصميم گيردولتی، در شرايط عادی نه قدرت انجامش را دارد ونه جسارت اظهارش را و گاه نه ميل باطنی اش را.
همين جا اشاره کنم حرف برسر اصل نظارت و اعمال کنترل بر نحوه توليد و عرضه محصولات هنری نيست، که در همه جای عالم به انحاء مختلف و بر اساس ضوابطی متفاوت انجام می شود، چه اگر نباشد، جريان کلی هنر به بيراهه می رود. هرچند، گاه، قانون مند نشدنِ نحوهِ ی اين نظارت و کنترل در کشور ما، زمينه را برای برخورد فردی و سليقه ای فراهم می کند که اثرات زيانبار آن کم از رها کردن عِنان اختيار هنر نيست، از همين روست که بی ضابطه بودن نوع برخورد با عنصر نظارت بر محصولات هنری و تنوع برخورد سليقه ای دررسانه ها و شبکه های مختلف راديو تلوزيونی، کم کم از مرحله فاجعه گذشته و به نوعی تخريب تمام و کمال فرهنگی هنری رسيده است. حتی بحث بر سر چگونگی برخورد با يک اثر هنری و نقد آن نيست، چرا که اصولاً هنربه شکل عام، تنها در اثر انتشار در گستره ای وسيع و دربرخورد و بازخورد با نقد و نظر ديگران است که معنی و مفهومی جاودانه می يابد و اساساً هنر ماندگاری خود را مديون حرف و نقل اهل انديشه است و ميرائی هنر يا حداقل تأخير در کشف استعدادِ هنری درخشان، زمانی است که پيرامون آن از جانب خُبرگان و اهل فن، البته نه از روی تعمد سکوت شود.
اين که در موارد متعدد طی سالهای گذشته خودِ هنر مندان يا مدعيان هنر به صُوَرِ گوناگون باعثِ توقف يا نابودی و مرگ زود هنگام يک اتفاق هنری شده اند، تاريخ اکنون و آينده هنر مارا با فصلی غير قابل دفاع و شرم آور مواجه خواهد کرد.
اجازه دهيد در اينجا بدون ذکر نام از فرد يا افرادی خاص چند مورد از اين گونه برخورد های ناصواب را که دقيقاً توسط هنرمندانی بنام و داری نام و نشان وعنوان، انجام گرفته و خود از نزديک شاهد بوده ام، صرفاً برای بيان شفاف تر مقصود و نتيجه گيری درست، بياورم. پيشاپيش از اطاله لاجرم ِکلام، عذر می خواهم.

سال 1376 نمايش قوی و زيبای آنتيگونه توسط يک گروه جوان وبا انگيزه در سالن شماره 2 تئاتر شهر به شکلی کاملاً فقيرانه به صحنه رفت و به خاطر پختگی کار، رکورد حجم تماشاگر راشکست. سال بعد اين گروه پرتلاش و بی نظير، تمرين نمايش " سياها اثر ژان ژنه " را در محلی در کنار انبار ژنراتور برق تئاتر شهر که به کمک مستقيم خودشان قابل استفاده شد، آغاز کردند. بعد ها اين محل کوچک ولی باشکوه، به افتخار آن گروه و به پيشنهاد کارگردان نابغه اش« خانه خورشيد » نام گرفت. تمرين اين نمايش سخت و طاقت فرسا دقيقاً 18 ماه، شش روز درهفته، به طور متوسط روزی ده ساعت ( بدون دريافت حتی يک ريال کمک هزينه يا علی الحساب ) به طول انجاميد. اين نمايش با 9 بازيگر، اجرايش را در پايان سال 1378 آغاز کرد و سرآغاز تحولی شگرف در تاريخ تئاتر شد، به طوری که از دور و نزديک بسياری از نام آوران هنر به تماشايش نشستند و مورد تقدير و توجه بزرگان سينما و هنر نمايش ايران و جهان قرارگرفت. محل کوچک و محدود خانه خورشيد که در حالت عادی چهل نفر را در خود جای می داد هر شب با خيل عظيمی از تماشاگران فرهيخته مواجه بود و گاه تا يکصد و سی نفر در شرايط سخت به مدت صد و پنجاه دقيقه نمايش را می ديدند. روزی از روزها نامه ای از يک کارگردان صاحب نام تئاتر به دستم رسيد، در اين نامه جعلياتی به اين نمايش نسبت داده شده بود. اين نامه ی تاريخی به عنوان يک سند سرنوشت ساز نزد من محفوظ است. اين کارگردان محترم به اين بسنده نکرد و با مراجعه به مدير وقت مرکز هنر های نمايشی زمينه توقف و تعطيلی آن نمايش زيبا را فراهم کرد. نمايشی که بدون دريافت دستمزد و فقط با پرداخت درآمد فروش بليط پس از کسر کسورات قانونی به اعضای گروه، اجرا می شد، و آن کارگردان همزمان با دريافت ارقام ميليونی چپ و راست نمايش به صحنه می برد. بعدها خواستم نامه خوش خط و تاريخی آن عزيز را به عنوان سند در تابلوی ويژه نمايش سياها بگذارم، آن دوست عزيز شنيد و شتابان نزدم آمد و مرا از اين کار بازداشت و عنوان کرد اين نامه را به عنوان يک تماشاگر عادی نوشته ام. به ايشان عرض کردم يک تماشاگر عادی هرگز نمی تواند رئيس مرکز را تحت فشار قرار دهد و نمايشی را به تعطيلی بکشاند و شما هرگز يک تماشاگر عادی تئاتر نيستيد. در آن لحظه تاريخی به ايشان گفتم شما تا ابد اين ننگ را با خود به همراه خواهيد داشت که بانی و باعث تعطيلی يک نمايش حرفه ای شديد، باشد تا روزی روزگاری کسی ديگر با پيروی از اين سنت ناپسند، نمايشی از شما را تعطيل کند. هرچند آن دوست کارگردان از کرده خود به شدت پشيمان بود ولی ديگر کار از کار گذشته بود و آن گروه جوان و پر انرژی که می توانست آثاری جاودان خلق کند، برای هميشه به خاطر کج فهمی يا بخل هنرمندی ديگر از هم پاشيده شد. عين اين مورد به دفعات طی سال های گذشته توسط هنرمندانی از اين دست اتفاق افتاد و بسياری را از هنر دور و منزوی کرد، هنرمندانی که اگر نام ببرم قطعاً باور نمی کنيد، چون در اذهان تصويری ديگر از خود نشان می دهند. به هر صورت، پس از سه سال و اندی تلاش و تشويق پی در پی، کارگردان سياها توانست روحيه خراب شده خود را بازيابد و با دو بازيگر باقيمانده اش نمايش عجيب و باور نکردنی " خانه در گذشته ماست " را در سال 1382 در جشنواره تئاترفجر و بعد در آلمان به صحنه ببرد و حيرت همگان را برانگيزد.

سريال عظيم تلوزيونی امام علی(ع) يادتان هست! اين سريال سنگين و پر محتوا به کارگردانی داوود مير باقری که پنج سال تمام عمر هزاران نفر صرف توليدش شد، به خاطر بخل و کم اطلاعی بعضی دوستان هنر مندِ نادان ولی موثر، نزديک بود برای هميشه در آرشيو صدا و سيما مدفون شود. ولی به مدد مولی علی (ع) و نفس پاک سيد بزرگوار ميرباقری به صورتی ناقص روی آنتن رفت. گاه می شد در فاصله پخش دوشنبه تا تکرارش روز جمعه تغييراتی در آن داده می شد. اين سريال بزرگ تنها يک بار، بدان شکل ولی به طور کامل توفيق پخش يافت و در دفعات بعدی فقط منتخبی از آن به نمايش درآمد. حتی هرگز اجازه انتشار نوارهای ويدئوی آن در موسسه سروش، مثل ساير محصولات صداو سيما از قبيل مريم مقدس، شب دهم و غيره نگرفت. شايد اگر تصميم گيری در اين خصوص تنها به عهده مديران وقت سازمان بود سريال دچار چنين بی مهری ها نمی شد.

فيلم پری ساخته داريوش مهرجوئی برای حضور در جشنواره چهاردهم فجر به دفتر جشنواره رسيد. آن موقع بنده عضو هيئت انتخاب و سخنگوی جشنواره فيلم فجر بودم. اين فيلم بازبينی و تائيد شد ولی بعد مورد اعتراض چند تن از دوستان هنرمند قرار گرفت. آن ها مضامينی را به فيلم می چسباندند که اصولاً ربطی به فيلم نداشت. مجدداً به درخواست معاون وقت سينمائی توسط يک گروه ده نفره بازبينی شد. در جلسه ی بحث دوستان هنرمند، نزديک بود فيلم از جدول نمايش جشنواره حذف شود. آن جا حقير تحليلی دفاعی ارائه کردم و فيلم به زحمت موفق به حضور در جشنواره شد. در آن جلسه شاهد بودم تا چه حد مديران دولتی تلاش دارند فيلم به نمايش درآيد ولی معدود هنرمندانی در خلوت دفتر جشنواره در طبقه دوم سينما فرهنگ، برعدم نمايش آن اصرار داشتند. کسانی که اگر همان موقع با مهرجوئی مواجه می شدند حتماً اظهار ارادت می کردند و الان اگر نامشان آورده شود حتماً تکذيب می کنند. اما بنده به خاطر هدف ديگری اين خاطرات را نقل می کنم و هدف اساساً سيبل کردن افرادی که بعضاً از روی خير خواهی وارد اين امور می شدند و می شوند نيست. چه که به راحتی همين بلا بر سر فيلم " آدم برفی " آمد و سه سال تمام اکرانش را به تعويق انداخت. يا فيلم " بانو" که حدود شش سال بعد اکران شد و جهان دگرگون نشد. ولی" سکوتِ " مخملباف با سکوتِ باور ناپذير هنرمندان تصميم گير برای هميشه به سکوتِ ابدی رفت و کسی نپرسيد چرا! شايد فکر کنيد توقف اکران فيلم" مارمولک " به بی تدبيری مسئولين و تمايل تهيه کننده آن برمی گردد. اين ها و بسياری از دلائل ديگر هست ولی باور کردنی نيست اگر بگويم يکی از کارگردانان مطرح و پر کار و با سابقه سينما نامه عجيب و غريبی در ذم اين فيلم ارزشمند نوشته و به مسئولين داده است، نمی گويم عمده عامل بوده ولی اين نامه هم بی اثر نبوده است. در اينجا عرض کنم هميشه عامل موثر بودن هنرمند در هََدم و تبعيد يک اثر هنری ملاک نيست، در بسياری از موارد سکوت زبونانه و آگاهانه در مقابل جفای ناحق به يک اثر نيز جای گلايه و سرزنش دارد.

هنرمند شاعری را می شناسم که در سرايش شعر به سبک خراسانی سرآمد روزگار بود و اشعارش چنان قرص و محکم که کسی را يارای برابری با او نبود. زمانی مدير شبکه ی يک حقير را مأمور کرد در محل " سيما فيلم " فعلی که آنوقت ها " تل فيلم " بود و فقط زنده ياد مهرزاد مينوئی در آن جا سريالی را تدوين می کرد، با دعوت از دوستان شاعر، دفتر و تشکيلاتی ويژه شعرمعاصر راه بيندازم . چُنين کرديم و از بسياری از دوستان دعوت به عمل آورديم. جلساتی برگزار شد. در يک جلسه همين دوست بزرگوار شاعرم در حضور مدير شبکه وقت شعر قوی و زيبائی، البته با محتوای تند انتقادی از وضع موجود خواند، شدت تندی آن شعر به حدی بود که مو برتن همه سيخ کرد. پس از قرائت آن شعرجسورانه رو به مدير شبکه کرد و گفت هر زمان توانستيد اينگونه اشعار را از صدا وسيما پخش کنيد من و دوستانم با شما همکاری می کنيم. سکوتی سنگين بر جمع حاکم شد و بعد جمع از هم پاشيد و هر کس پی کاری رفت. سال ها گذشت و همان دوست به يمن دانش سرشار و هنرش در مقامی مهم گمارده شد و با کمک و اهتمام اهنگسازی با سابقه ی درخشان سرايش ترانه و تنظيم آهنگ ها را محدود به خود و تنی چند کردند. حاصل نزديک به ده سال کار اين عزيز و همکاران محدودش آن شد که اغلب ترانه ها را يا خود سرود يا نزديکان محرم او و بسياری را که لايق بودند از درگاه راند و من باب نمونه حتی يک ترانه از آن تشکيلات عظيم بدر نيامد که مردم کوی و برزن را به کار آيد و با خود زمزمه کنند و رنگ جاودانگی بگيرد. نتيجه آنکه در خارج از آن تشکيلات، بسياری سرگرم بازخوانی ترانه های خاطره انگيز قديمی شدند و ترانه های مبتذل و سطحی آنسوی آب ها رواج و رونق گرفتند. و بر سر موسيقی ملی آن آمد که شاهديم. گاه که فکر می کنم برای اشعار محکم و فولاد گون او دلتنگ می شوم و می انديشم ای کاش عمر در اين مصدر نمی گذارد و ادبيات اين مُلک را از خود و هنرش بی نصيب نمی کرد.

خاطرم هست سالها پيش طرح جلد يک مجله ادبی که توسط هنرمند گرامی جناب " کلانتری " در خصوص پديده مهاجرت کشيده شده بود، بلوای همه گير و غريبی درسطح ملی به راه انداخت و نزديک بود به واسطه اظهار نظر های ناپخته و بی ربط بعضی شبه هنرمندان هنرهای تجسمی، کلانتری محکوم شود. درميانه اين غوغا هنرمند جسور و با شهامت " حسين خسروجردی" يک تنه به ميدان آمد و با همراه کردن تعدادی از هنرمندان متعهد بيانيه داد و برداشت های غلط را رد کرد و غائله را خواباند.

از اين دست خاطرات غم انگيز بسيار دارم. خدايم شاهد است اين چند نمونه را نه به قصد تحقير کسی آوردم و نه به خاطر خود نمائی. بلکه هدف صرفاً تذکر اين نکته ظريف بود که بدانيم در بسياری از موارد از ماست که بر ماست...

البته اين بليه دلائلی جامعه شناسی و تاريخی دارد و بنده در حد دانش اندک خود بدان اشارتی می کنم. جامعه ما پس از کودتای ننگين 28 مرداد و آغاز تحولات سياسی بعد از خرداد 42 و رونق بازار پر سود نفت، به يکباره از دوران کشاورزی فاصله گرفت و با شتابی بسيار تند وارد دوران صنعتی شد به طوری که همه چيزش تحت الشعاع اين تحول قرار گرفت و هنوز اثرات اين ناهمگونی در کردار و رفتار و نحوه بهره برداری ما از ابزار نوين توسعه هويداست. به عبارتی وارد دنيای صنعتی شديم بدون آنکه اخلاق و رفتار ويژه اش را کسب کنيم، چرا که يک جامعه کشاورزی اخلاق خاص خودش را دارد و يک جامعه صنعتی اخلاق و رفتارهای مختص خودش را. يک جامعه سنتی کشاورزی به دهی می ماند که زمين و بذر و کود محدودی دارد و کشاورز، هر تازه واردی را به روستا به راحتی نمی پذيرد، چون که نگران است اين فرد جديد سربار زمين محدود او شود. به تبع آن هرگونه فکر و انديشه نو را به خاطر همان محدوديت ها پس می زند. اما يک جامعه صنعتی دائم در پی انديشه های تازه است چون هر تفکر نو باعث تسهيل روند توليد شده و منافع آن به تمام جامعه می رسد، لذا از هر ايده ی بِکر و تازه استقبال می کند. حال ما در وضعی ميانی قرار داريم. در جامعه ای به شدّت صنعتی شده زندگی می کنيم از ماشين و کامپيوتر و سينما و تلوزيون و ابزارهای جديد بهره می گيريم ولی با تکيه بر همان اخلاق و رفتار کشاورزی. از همين روست که تصوّر می کنيم هر فکر نو و هر انديشه مُترقّی جای مارا تنگ می کند و منافع مارا به خطر می اندازد. بگذريم...

در پايان اين مبحث حالا که به کشاورزی و اخلاق ويژه اش پرداختيم، اشاره ای به يک روش معروف و مرسوم مقابله با موش های زمين های کشاورزی در انگلستان می کنم. به اين روش در علم کشاورزی سيستم انگليسی می گويند. وقتی در يک زمين کشاورزی موش ها زياد شدند هم زمين را پوک وسست می کنند و هم دانه های تازه بر زمين ريخته شده را می خورند، لذا عملاً آن زمين به بهره برداری نمی رسد. در اين روش تعدادی از موش ها را شکار کرده به آزمايشگاه می برند و مدتی آن ها را گرسنگی می دهند، بعد مقدار کمی گوشت خشک شده موش به صورت پودر داخل غذای گياهی آن ها می ريزند، سپس به مرور مقدار اين پودر گوشت را افزايش می دهند تا آن جا که تمام غذای آن تعداد موش می شود، پودر گوشتِ موش و سيستم گوارش آن ها عادت به اين نوع خوراک می کند. بعد تکه های کوچک گوشتِ تازه موش های مرد ه را جلوی آن ها می اندازند. کار را تا آن جا دنبال می کنند که تا يک موش زنده جلوی آن ها می اندازند آن را به سرعت می درند و می خورند. حال به تعداد مناسب اين موش های گوشت خوار را درسطح مزرعه می پراکنند. اين موش ها راه می افتند و تمام موش های دانه خوار را می خورند و پس از مدتی وقتی کارشان تمام شد خودِ اين موش ها به خاطر آن که تغيير ماهيت داده اند و ديگر غذائی نيست و به سرعت نمی توانند دانه خوار شوند، هم ديگر را دريده يا از گرسنگی می ميرند و تبديل به کود زمين می شوند. هنوز در انگلستان و بعضی نقاط کشاورزی عالم از اين روش برای مقابله با موش استفاده می کنند.