درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
یکشنبه 15 شهریور 1383
موضوع: روزنوشت
● می شود چشمان را بست و نديد..

امشب در اخبار شبکه سوم شنيدم سه سينمای کرمانشاه به خاطر عدم استقبال مردم تعطيل می شود. گوينده اخبار اعلام کرد هرکدام از اين سينما ها ماهيانه پنج ميليون تومان ضرر می دهند.

البته نمی خواهم با تکرار اين خبر اينجا مثل پاره ای از رسانه ها از اهميت ساير خبرها بکاهم. امروز و ديروز خبر های هولناک زياد شنيديم و خوانديم. خبری مثل فاجعه دلخراش گروگانگيری کودکان و معلمان بی پناهِ يک مدرسه، توسط مشتی ديوانه در روسيه ونحوه ی برخورد خرس گونه ی دولت آقای پوتين با اين گونه حوادث.
راستی جهان را چه می شود؟ بشر دارد با خودش چه می کند؟ چرا روز به روز داريم از فطرت خود فاصله می گيريم؟ آيا اين روسيه ی سفيد وپاک، همان است که بزرگانی چون چخوف و تولستوی و داستايوفسکی و ماياکوفسکی و ديگران تعريف و تصوير کردند؟ راستی چرا ديگر در اين سرزمين شاهکاری خلق نمی شود؟ تا چه درجه آدمی می تواند پَست باشد و تنزّل کند تا بتواند به خود بقبولاند آن کودکان مظلوم و بی پناه را اين سان تشنه و گرسنه در فضای بسته شکنجه کند و در آخر از دوسوی، گروگانگير و نجات دهنده ی احمق به خاک و خون کشيده شود. بزرگان انديشه سياسی معتقدند، ريشه اتفاقات امروز روسيه را بايد در هفتاد سال ظلم و جنايت و بستگی و خفقان فکری سوسياليسم و کمونيسم از جنس استالينی و ديکتاتوری شوراها در ادوار و دهه های مختلف شوروی سابق جستجو کرد. از اين که، فرهنگ وهنر در رده دهم قرار گرفت و هنر سفارشی وعادات فرمايشی ميدان جولان يافت و زور بازو و تن پروار شده ی دولتی در ميادين ورزش جهانی ارج و قرب پيدا کرد و فکرها و انديشه ها به گولاک تبعيد و مدفون شد و دانش تخريب و زور ورزی و تعادل قوا نامحدود رونق گرفت. تخم اين فتنه ها و خشونت ها آن وقت پاشيده شد حالا حالاها هم بايد درو کنند و تاوانش را لاجرم جهان با شرمندگی موقت می پردازد.
نمی توانم مثل هميشه بگويم بگذريم وبگذرم. نمی شود چشمان را بست و نديد. چه بخواهيم وچه نخواهيم جهان به ظاهر فراخ، به سبب وسائل نوين ومدرن ارتباط، کوچک و نزديک شده است. هر حادثه ای در هر گوشه از عالم خواه ناخواه بر سرنوشت تک تکِ ما تأثير دارد.
( فرصت کرديد اين کتاب " هويت های مرگبار" اثر امين معلوفِ لبنانی فرانسوی را بخوانيد. کتاب بی نظيری است. نشر ققنوس در آورده با ترجمه مرتضی ثاقب فر)

زمانی، مقر صهيونيست ها در آرژانتين منفجر می شود، جنون زده ای ايران را به دست داشتن در اين انفجار متهم می کند، زمين و زمان بر ما می تازند، هموطنانمان در آن سوی مرزها امنيت از کف می دهند و با ترس و لرز به زندگی ادامه می دهند، سال ها بعد دادگاهی به پرونده اين حادثه رسيدگی می کند و ايران را از اين اتهام مبرا می داند. جواب اين همه مشکل و سختی که بر سر راه ايرانيان در اين چند سال پيش آمد را که می دهد. مثل اين حوادث بسيار است و بعضِی اثرش تا هميشه با ماست. روز به روز بشر دارد از شعور خدادادی فاصله می گيرد، فرهنگ و تمدن و زيست انسان وار دارد به افسانه بدل می شود.

در کنار اين همه حوادث و اتفاقات ريز و درشت، لابلای اخبار، گذرا می شنويم فلان تعداد سينما يا مرکز فرهنگی تعطيل شد و فلان تعداد رستوران زنجيره ای به جايش مثل قارچ روئيد، فلان کتاب خمير شد يا در انبار ناشر خاک می خورد، يا فلان فيلم به دلايل واهی توقيف شد و يا مطبوعه ای ديگر هم فوت کرد و يا...
حالا اين سه سينما هم مثل بسياری ديگر از سالن های سينما و نمايش شعور و فکر و فرهنگ، تعطيل. خوب بعد چه؟ صاحبانش هم از خدا خواسته مثل بسياری جاهای ديگر کوبيدند و برج و بارو و مرکز خريد و مصرف بالا بردند. پس مردم کجا بروند تا بنای فکرشان رفيع شود. مگر آزادی که سوخت و ويرانه شد و هر روزجای خالی اش، در گذرگاهی پر تردد، بر گذرندگان از مقابلش دهن کجی می کند، آب از آب تکان خورد؟
علت عدم استقبال از اين سينما ها که می گويند، چيست؟ تماشاگر مشتاق يا فيلم خوب نداريم؟ نه، انبوه چشم های تماشا و فيلم های خوب داريم، عقلمان را به مرخصی فرستاده ايم. بگذاريد فيلم های ارزنده و انسان سازی مثل مارمولک ( آخ که اين فيلم هر چه کشيد از اين اسم ناجورش کشيد) در کرمانشاه مثل خارج از کشور، اکران شود آنوقت ديگر سينما تعطيل که نمی شود هيچ، بسيارکسانِ ديگر، فکرساختِ سالن های تازه برای بالا بردن برج و باروی فکر و انديشه مردم می کنند. حالا آن کارگردان و آن تهيه کننده ی نسبتاً محترمی که سر تاسر اسفندِ سال قبل، خود را به آب و آتش زد تا نمايش مارمولک در ايام نوروز متوقف شود، در کدام سينمای کرمانشاه می خواهد فيلم های خودش را به نمايش گذارد؟ کرمانشاه که ديگر سينما ندارد. دارد؟