درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
چهارشنبه 18 شهریور 1383
موضوع: روزنوشت
● قدر يک لبخند

little book.jpg

اول
روز خوب و پر کاري داشتم. هر روز که اين گونه نباشم، به شدت احساس بيهودگي مي کنم.

دوم
در کارهاي روزانه سعي مي کنم، تکرار مي کنم، سعي مي کنم، ديگران را راضي کنم و حتي اگر قرار است " نه " به کسي بگويم، آن را شيرين بگويم. معتقدم، آدم مي تواند مخالف خيلي چيز ها و کسان باشد ولي حرمت همه را نگه دارد. اصلاً چيز ديگري بگويم، ما خلق شده ايم براي دوستي، براي دوست داشتن و دوست داشته شدن، غير از اين باشد حتم بدانيد زيان کرده ايم.

سوم
از اين دوستي ها گاهي آدم متضرر مي شود، اين هم البته برمي گردد به هوش و درآيت خودمان. با همه نامرادي ها و ناملايمات که از جانب بعضي دوست نمايان ديده ام، باز معتقدم، رفاقت و معرفت و عشق، نعمت بزرگي است، بايد قدر دانست. چرا که اگر کسي در ميانه راه، رسم وفا به جا نياورد، خود را ارزان فروخته است.

چهارم
اما گاه خدا دوستاني نصيب آدم مي کند که يک تنه به سرمايه ي جهاني مي ارزند. من از اين بابت سرمايه دارم. تا دلتان بخواهد دوست خوب دارم، مشکل اين جاست که نمي دانم من هم براي آنها همين مقدار قابليت را دارم يا نه. در بخش پنج جواب اين حرف را مي آورم.

پنجم
اين جمله سال بلو را دوست دارم که مي گويد « هر آدمي به خوبي چيزي است که دوست مي دارد. »

ششم
صبح اول وقت براي ثبت نام دخترم به هنرستان فني و حرفه اي رفتم.. اسمش را نوشتم، با هفت قطعه چک بي زبان در رشته معماري و نقشه کشي تا بعد ها بتواند در رشته مورد علاقه اش، طراحي داخلي تحصيل کند. من ناقابل اساساً به نحوه آموزش در مقاطع مختلف تحصيلي اشکالات بزرگي وارد مي دانم که به وقتش مفصل خواهم گفت، ولي باور دارم، رفع اين عيوب کار يک روز و يک نفر نيست، ضمن آنکه بسيارند مديران و معلمان و مربيان دلسوز و کوشا که در همين سيستم پر عيب تلاش مي کنند. حالا چرا اين نکته شش را گفتم، در ادامه مي گويم. اين را هم بگويم حرفم ربطي به نقره داغ شدن ندارد.

هفتم
به دفتر که رسيدم، پيگير کارهاي جاري شدم. متاسفانه کارها بر مدار درستي نمي چرخد. اگر همه چيز بر عهده خود آدم باشد مشکلي نيست، امان از وقتي سر و کارت به بعضي مديران بخش خصوصي و يا دولتي مي افتد، با فرسايشي ابدي کارها ميلي متري به پيش مي رود. در بخش خصوصي تکليف روشن است. 50 درصد شرافت کاري دارند و مشکلي نيست و کارت با يک تماس، رديف است. 25 درصد فقط دنبال آنند راهي پيدا کنند تا کلاه سر مراجعه کننده بگذارند، 25 در صد بقيه در تمام مدت، فقط مراقب اند کسي کلاه سرشان نگذارد، براي همين ابداً فرصت راه انداختن کاري را ندارند. ولي همگي در يک چيز مشترکند و آن اين که صد در صدشان را مي توان با يک يا دو بار تلفن پيدا کرد.
اما در بخش دولتي، اين مهم به شکل زير قابل دسته بندي است.
1- مديران متعهد و دلسوز.
2- مديران متهد و دلسوز و با برنامه
3- مديران متعهد و دلسوز ولي بي برنامه
4- مديران دلسوز، ولي نالايق
5- مديران صرفاً نالايق و ريا کار
اينکه هر کدام چه ويژگي هائي دارند بماند. مهم اين است که بدانيد، به غير از موارد استثناء تقريباً همگي در يک چيز مشترکند، و آن اينکه در هر شرايطي غير قابل دسترس اند. البته کل بار اداره جامعه به دوش آن تعداد افراد متعهد دلسوز لايق با برنامه است و الا مابقي، فقط عمر و سرمايه مملکت را تلف مي کنند.
نکته ظريف اين جاست که من کمترين که عمري را در تشکيلات دولتي در حوزه مديريت، سپري کرده و و بعد ها اگر بخت خدمت بي دريغ فراهم بود، مي کنم و مسئوليت هاي سنگين را داشته ام، گاه براي يک تماس تلفني با يک مدير درجه ششم بايد سه ماه روزي دو بار تلفن کنم، واي به حال آنان که کسي را نمي شناسند و با اين مناسبات بيگانه اند. باور دارم يک مدير موفق چون کارش را بلد است نيازي به فرار از پاسخگوئي ندارد. در يک ديدار، مشکل را با يک بله يا خير منطقي حل مي کند و تمام، کاري که بسياري با درايت دارند مي کنند.
خلاصه آنکه کارها به ضرب وزور، لاک پشتي جلو و عقب مي رود

هشتم
ديداري داشتم با يکي از مديران رديف يک و دو، براي يک مورد کاري در ستاد مبارزه با مواد مخدر. آن قدر با عزت و احترام با من وديگران برخورد شد که لذت بردم. آن جا با دو مدير موفق و مردمي برخورد کردم، يکي جبل عاملي قائم مقام دکتر هاشمي دبير ستاد و ديگري نظري مدير کل روابط عمومي ستاد. کار من البته يک کار غير شخصي ادراري بود و ربطي به مواد مخدر از هر رقمش نداشت ولي آنقدر از نظم و انظباط حاکم بر آنجا خوشحال شدم که دلم نيامد نگويم. در آخر يک جلد کتاب ارزشمند هم هديه گرفتم، کتابي که بي نهايت دوست مي دارم، نهج البلاغه مولا علي عليه السلام با ترجمه مرحوم محمد دشتي. اجازه بدهيد به اين بهانه يکي دو جمله از اين درياي بي کران برايتان نقل کنم.

book.jpg

« در دوستي با دوست مدارا کن، شايد روزي دشمن تو گردد و در دشمني با دشمن نيز مدارا کن، شايد روزي دوست تو گردد.»
« علم خود را ناداني و يقين خود را شک و ترديد مپنداريد، پس هرگاه دانستيد عمل کنيد، و چوم به يقين رسيديد اقدام کنيد.»

karnameh.jpg

نهم
مدتي بود مي خواستم به دوست ديرينه، نويسنده توانا، نگار اسکندرفر در موسسه کارنامه سري بزنم و فرصت نمي شد. اين بانو که مجله وزين کارنامه را در مي آورد و گاه گاه کتابي منتشر مي کند و در کنار ساير فعاليت ها کار گاه آموزش بازيگري را هم زير نظر پرويز پرستوئي نازنين اداره مي کند، موجود غريبي است. هرچه در موردش بگويم کم است. هميشه انبان پري از حرف هاي نشنيده و اديبانه دارد و تو ناخوآگاه مجذوب کلامش مي شوي. در کشور خيالي من او وزير فرهنگ است. ساعتي نشستيم و از هر دري سخني گفتيم. آن وقت ها که تئاتر شهر بودم اين بانو پاي ثابت تماشاي هر نمايشي بود که مي گفتم ببيند، مي آمد، اغلب با پرويز و گاه با پسرش. دست آخر گفتم شماره آخر مجله را ندارم، يک سري کامل مجله کارنامه به صورت مجلد به من هديه داد. گفتم دارم، گفت مُجلد که نداري، آن ها را که داري، به کسي ببخش! برايم گنجينه اي است. در مورد او، اخلاق و رفتار و مديريت و قلمش بعد ها خواهم گفت، همه شنيدني.

دهم
تماسي تلفني داشتم با محسن عزيز، مخملباف را مي گويم، پيش از عزيمتش به تاجيکستان و هند، براي ساخت دو فيلم سينمائي" عشق های دوشنبه " و " هند ". با محسن و خانواده اش بيش از بيست و چهار سال است همنشين ام، جواهر نابغه اي است انصافاً. کمتر کسي به اندازه محسن تا اين اندازه رياضت هنر را تحمل مي کند و شأن و شخصيت هنری خود را قدر می داند و شهامت و جسارت ابرازش را دارد. محسن هميشه راه گشای هنر بوده و هر اثرش باب تحولی بزرگ را گشوده است. بنظرم قفس تنش و محدوده جغرافيای ما تاب تحمل او را مدت هاست از کف داده، او ديگر به جامعه بشری تعلق دارد. هر بار مي بينمش تازه مي شوم. او سال ها پيش برنامه آموزش بچه هايش را در خانه فيلم مخملباف به عهده گرفت و غوغا کرد. در اين مورد و موارد ديگر گفتني زياد دارم. از ايامي که با هم بوديم، چه در داخل و چه خارج. بخصوص روزهاي کن و شب هاي کابل. محسن به اندازه دوازده مرد انرژي دارد و مغزش به قائده شصت نفر هوشمند طرح و برنامه. يادداشت هائي در اين خصوص و نقد کارکرد آموزش و پرورش دارم که به مرور اينجا خواهم گذاشت. بخش مربوط به تجربه موفق و منحصر به فرد محسن در مورد آموزش سميرا و ميثم و حنا و مرضيه و بچه هاي افغاني بسيار عبرت آموز است. با هم اين بار، تلفني خداحافظي کرديم. گفت تا يکسال ديگر هم را نخواهيم ديد، گفتم اينطور نگو، تقدير را چه ديده اي! شايد دو ماه ديگر در دهکده اي در استراليا يا شاخ آفريقا هم را ديديم، گفت درست است، مثل بارها که اينطور شده.

يازدهم
شب براي ديدن رضا شريفي نيا، رفتم دفتر پروژه کلاه پهلوي. سيد ضياءالدين دُرّي هم بود. قدري گپ زديم. متن کامل سريالش را خوانده ام، جذاب و دلنشين است. به مراتب بهتر از کيف انگليسي که آن هم خوب و حرفه اي بود. طرح ديگري هم دارد که يک سينمائي شبه مستند است، دوساعتي برايم آن را تعريف کرد و مجذوبم کرد. دُرّي سه چهار سال است مشغول راه اندازي کلاه پهلوي است. مدام به خِنِس مي خورد. اميدوارم اين اثر درخشان، ديگر با حضور رضا راه بيفتد. بعد که درّي رفت با رضا نشستيم تا پاسي از شب، رضا ابداً اهل خواب نيست، مثل من. حکايت آن که طباطبائي تهيه کننده مجموعه " باجناق ها " که فرهاد آئيش کارگرداني مي کند، از اول از رضا دعوت کرد برايش بازي کند و رضا گفته بود بگذاريد چند قسمت پخش شود و بعد ببينيم چه کنيم. همينطور شد و بعد که کار موفق نشد رضا به من گفت بيا چند قسمت را ببين و قطعاتي کوتاه براي نقش من بنويس. من هم به خاطر رضا قبول کردم و هفت قسمت کوتاه نوشتم که بد نشد اما به شرطي که روند حرکت شخصيت هاي آويزان فعلي سريال درست شود، اما روند برنامه هم مرا و هم رضا را بر آن داشت کنار بکشيم. اما طبا طبائي به حضور رضا اصرار دارد و با رضا حرفمان همين بود و در مجموع ديدم نه به صلاح من است و نه به صلاح او. برنامه ي سبک و بي مزه اي شده است. نميدانم چرا از اول فکرش را نمي کنند. به هچل که مي افتند مي آيند آدم ها را خرج کنند.اميد وارم با توانی که در فرهاد آئيش سراغ دارم هر چه زودتر خود را از اين ورطه وارهاند.

دوازدهم
روز شانزدهم مهر قرار است در ياسوج مراسمي در بزرگداشت حسين پناهي برگزار شود. جلسات هماهنگي گذارده شد. کتابي هم توسط ارشاد قرار است در اين خصوص در بيايد. من و محمد مختاري مأمور شده ايم به جمع آوري مطلب از دوستان. به رضا و داوود مير باقري و مهدي صباغزاده و چند نفر ديگر گفته ام بنويسند. خداکند خوش قولي کنند.

سيزده
من به نحوست اين عدد ابداً اعتقاد ندارم. اما، حکايت آنکه چهار سال پيش، سريالي نوشتم به نام " به کلي سرّي " به سفارش دوست خوبم مجيد اوجي براي شبکه سوم با کمک حسين لطيفي. تمام قصه شکل گرفت و شش قسمت آن هم کامل شد و بعد نشد، يعني از ما خواستند همسايه ها را زوتر راه بيندازيم. پشت بندش کار سفر سبز پيش آمد و آن يکي ماند، تا ديروز که مجيد زنگ زد که بدو خوسته اند راه بيفتد. گفتم بايد دوباره از اول طرحش دست کاري شود. گفت چند صفحه بده تا بعد. گفتم چشم. ولي مگر اين وب نوشت اجازه مي دهد. براي همين امشب قدري مفصل نوشتم تا چند روزي روي آن طرح کارکنم.

چهارده
براي فرار از نحوست احتمالي آن عدد کذائي، چهارده را هم مي نويسم. کتابي دارم به اسم قدر يک لبخند. منتخبي است از قصه هاي کوتاه طنز نويسندگان روس که منوچهر محجوبي ترجمه کرده و انتشارات امير کبير درآورده است. در آخر اين مطلب، يک قصه ي آن را برايتان نقل مي کنم. اميد وارم دوست داشته باشيد.

little book.jpg

ماسه زرد
" نوشته آرکادي آرکانف"

دختر گفت: اينجا بنشينيم.
- نه، روي اون نيمکت بنشينيم. اونجا ماسه داره، ماسه ي زرد. من ماسه ي زردو دوس دارم.
در کنار هم روي نيمکتي که در ماسه هاي زرد قرار داشت نشستند. تقريباً به هم چسبيده بودند. پسر با شاخه کوچکي که در دست داشت تصويري بر ماسه هاي زرد کشيد.
- چي مي کشي؟
- تورو.
- شکل من اين نيس.
- به من چه.
نقاشي بر روي ماسه مشکل بود، زيرا ماسه خشک بود و پس از کشيدن هر خط به جاي اول بر مي گشت.
دختر گفت:
- اونجارو نگاه کن، يه جير جيرک داره پرواز مي کنه.
- مي بينم، ماده اس.
- از کجا فهميدي؟
- آخه نرها بلند پرواز ترند.
بادي وزيد و تصوير دختر را از روي ماسه ها محو کرد.
دختر گفت:
- فردا هم همين جا همديگه رو مي بينيم، مياي يا نه؟
- ميام.
اما روز بعد پسر نيامد، روز بعدش هم نيامد. حتي يک ماه بعد هم نيامد. دختر اغلب روزها روي آن نيمکت کوچک مي نشست. تنها بود. مي نشست و فکر مي کرد و نمي توانست علت نيامدن پسر را درک کند. آخر او نمي توانست حدس بزند که پدر و مادر پسرک او را به کودکستان ديگري برده اند.