درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
دوشنبه 23 شهریور 1383
موضوع: روزنوشت
● دو خاطره

اگر حوصله کنيد می خواهم دوخاطره کوتاه برايتان نقل کنم. سال ها پيش برای گشت و گذار و تهيه گزارش، سفری کرديم به اطراف فيروز آباد فارس. در دل بيابان خدا

photo by.N.Kasraaian.jpg

آنقدر جلو رفتيم که ديگر نه آبی بود و نه آبادانی. وسط روز رسيديم به سياه چادرهای عشاير، يادم نيست از چه طايفه بودند. چند خانوار اهل کوچ، با بچه های قد و نيم قد، فقيرانه و بی هيچ امکان، در پناه تپه ماهوری وسيع، نزديک باغی کم درخت در حاشيه چشمه ای بی رمق، با مناعت طبع، زندگی می کردند. ما را با اينکه نمی شناختند با مهربانی و اصرار به چادر ساده خود بردند. زن ايل به تندی، تنوری آتش زد به قصد پخت نان و مرد ايل از آن باغ تعدادی ليموی تازه کَند و همراه دو سه پياز آورد. زن ايل تنها توانست يک تخم مرغ فراهم کند و آن را لای نان داغ شکست و پسرکی تند و تيز تنگی آب گوارا آورد و در دم، سفره ساده ای گستردند. ما چهار تن بوديم. باور نمی کنيد چقدر اين مهمان نوازی بی ريا بر من و همراهان خوش بود. بعد مرد ايل ما را به دور و اطراف به تفرج برد، آن پسرک تند و تيز خوش لهجه با سماجت و پای برهنه، علی رغم تشر پدر همراهمان آمد و اسباب شادی بود و چون برگشتيم غروب بود. ديديم زن ايل تنها بز موجودشان را برای مهمانان غريبه بريان کرده و برنجی فراهم کرده عطرآگين. آن جا عادتشان برآن است که چون مهمان بر سفره می نشيند، ميزبان و بچه هايش بيرون چادر می نشينند تا ميهمان دور از نگاه صاحبخانه لغمه فرو برد. هر آنچه اصرار کرديم با ما هم کاسه شوند، نشد. آن ها هر آنچه در توانشان بود بی دريغ و بی منت و مزد، فراهم کردند. به اصرار آن ها، شب را مانديم. شبی بود پر خاطره. خفتنی زير لحاف گسترده آسمان و جشن ستاره ها، آنسان که اگر دست بالا می بردی نور می چيدی از افلاکِ نزديک شده. شب هنگام اهل دل ايل فراهم آمدند گِرد ما و نی و آوازی سردادند اهورائی، آن روز و آن شب زيبا هرگز از خاطرم محو نمی شود، خصوص آن سينی گرد مسين که بانوی ايل تزئين کرده بود با گلرنگ وحشی زعفرانی و بعد نای نی غيب آن پير ايل و اشعار حزن انگيز آن مرد ميانسال شروه خوان و زلالی نگاه آن پسرک تند و تيز. غرض اينکه معدود افراد ايل چنان با احترام و ادب و بزرگواری رسم و آئين ميزبانی به جا آوردند که طعم خوش آن در ضمير ما تا هميشه نشست.آن شب فهميديم از آن طايفه کوچک دو کس شهيد شده اند. يکی برادر مرد ايل بود، عموی آن پسرک شيرين زبان و ديگری برادرِ زن ايل، يعنی دائی پسرک. پس از آن به دفعات گذارمان به سياه چادر های عشاير نزديک دو گنبدان و ممسنی و بابا ميدان، کشيد، وقت و بيوقت و داستان به همان شکل دلپذير تکرار شد

photo by M.baharnaz.jpg

در همان ايام، دوست همکاری داشتم که علاوه بر کار در صدا وسيما، مدير روابط عمومی و بعد ها اداری مالی يک شرکت معروف و بزرگ دولتی بود. چند باری اصرار کرد که مدير عامل شرکت اصرار دارد تو را ببيند. آن ايام به دليل ويژگی مسئوليتی که در پخش تلوزيون داشتم، زياد اهل مراوده و رفت و آمد نبودم. ولی آن دوست ول کن نبود و روزی بالاخره فرصتی دست داد و قرار ناهاری گذاشت و رفتم به ديدارش در دفتری در حوالی ميدان قزوين. با او آشنا شديم، مرد با سواد و متشرعی بود و باب دوستی باز شد و چندی بعد که به مناسبت ايام محرم روضه خوانی داشت، مارا به خانه اش دعوت کرد و رفتيم. خانه ای داشت قديمی ساز و درندشت، در حوالی شميران. برو بيائی بود. اين بزرگ، تنها در پذيرائی فراخ خانه اش، چندين لايه فرش ابريشمين روی هم انباشته بود. در حياط، ديگ ها در دو رديف بر آتش بودند. جلوی در صفی طويل از مردم بود، به سبب عادت معهود، قابلمه به دست منتظر نذر بودند. عندالورود برخورد ناشايست و تحقير کننده ای ديدم از نزديکان ميزبان با آن مردم و لحظاتی در خود فرو رفتم که اين چه رسم و آئين است و شأن و شخصيت آدمی کجا رفته است و اينان خود را چگونه لايق ميزبانی ميهمانان ارجمندِ اباعبدالله (ع) می دانند. خلاصه ديدم هيچ سنخيتی در اين ميانه نيست، خصوص که مداحی خوش صدا به آواز بلند به جای مدح امام معصوم، مدح ميزبان زمينی می گفت. لذا از اين همه عُجب و ريا، طاقت از کف داده لحظاتی بعد، بی صدا بيرون آمدم و ديگر آن بزرگ را نديم تا آن که سالی بعد او را به جرم دريافت پورسانت های کلان خارجی گرفتند و آرقامی نجومی به همراه ويلاها و خانه هائی که اينجا و آن جا در داخل و خارج، به نام خود و فاميلش کرده بود، از او بازستاندند و مدتی در بند بود و اخير شنيدم که رهاست و شرکتی دارد خصوصی و به تجارت مشغول، و لابد بر زمين آن باغ و خانه برجی بلند روئيده اکنون، نميدانم.

photo by Mohammad baharnaz.jpg

چرخ دوار زمان گذشت. چندی پيش برای شرکت در مراسمی به مسجد کوی دانشگاه رفتم. جوانی آفتاب سوخته سراغم آمد و با مهربانی تمام مرا در آغوش گرفت و خود را معرفی کرد. دندانپزشکی می خواند به سختی ومشقت. عکسی کهنه را نشانم داد که سال ها پيش به يادگار باهم انداخته بوديم در کنار سياه چادر ايل. ديدم اين همان پسرک پا برهنه ی تند و تيزسقاست که آن روزکوزه سفالين آب بر سفره ما در آن بيابان برهوتِ خشک نهاد. آن اتفاق و اين ديدار در قالبی ديگر زنده شد و اينک هراز گاه، ديداری دست می دهد و گپ وگفتی. نامش محمد ولی است و بسيار شوخ و آگاه هم در چاپخانه ای کار می کند و مخارج خود و عروس تازه، دلبر خانوم دختر دائی و مادر پيرش را درمی آورد و هم با غيرت و تعصب ذاتی درس می خواند. ديشب از او قول گرفتم روزی خاطراتش را با همان لهجه شيرين بگويد تا بنويسم و اگر شد اينجا به يادگار بگذارم. اما... آن ديگری، آن بزرگ را می گويم، نامش چه بود...!؟ چرا به يادش نمی آورم؟ حتی نمی دانم چرا اين دوخاطره دور از هم را يکجا نقل کردم. آه ! يادم آمد آن سال که رفته بوديم مُحرم بود و آن شروه خوان ملکوتی اين بيت را زمزمه می کرد:
زخون شهيدان زمين سرخ پوش
زآه يتيمان فلک پر خروش
از اين سرزمين تا به روز شمار
نرويد مگر لاله ی داغدار

photo by Mansour sane.jpg