درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
دوشنبه 6 مهر 1383
موضوع: روزنوشت
● کجائيد ای شهيدان خدائی

zaeran.by Mostafa Goodarzi.jpg
...انگار همين ديروز بود

انگار همين ديروز بود، مصطفی ردانی پور با لبخندی دل انگيز و هميشگی لحظه های حماسه را وصف می کرد. عادت داشت وقتی با تو حرف می زد دستت را به مهری بی ريا، در دست می گرفت، او شهيدی ازلی بود که يک چند بر خاک خراميد و رفت. حسين خرازی بعد از ده ها بار برداشتن زخم نو به نو و از دست دادن دست، بازهم با سماجت، يکدستی سوار موتور می شد و به خطوط مقدم سر می زد. و باقری آرام و بی تکلف با ترکشی در سر، طراحی عمليات می کرد. جسارت نگاه محمد بروجردی وصف ناشدنی بود، آن لحظه که اراده به کاری می کرد و تو گوئی برای اين موبور زيبا روی نورانی، ترس واژه ای غريب بود و خواب لفظ بی معنی. عکس صياد شيرازی در ميدان و خيابانی در تهران مرا برد با خود به آن روزهای صداقت. آن روزها که دو پای راهوارش هر دو در گچ بود و باز از پا نمی نشست. يادم نمی رود آن روزها که مجتبی راعی کارگردان توانای امروز سينما، به بچه ها هر صبح نرمش و تکنيک های جودو ياد می داد، به بچه هائی که می دانستند فردا جائی ديگر وعده دارند و رفتند، يکی يکی دوتا دوتا، ده تا و صدتا و هزاران هزار و راعی از اين خيل بی شمار زنده ماندنش بر خاک، شانسی غريب بود.
انگار همين ديروز بود، دوستی ها رنگ تعلق داشت و بوی بی رنگی. تو با هرکدام دوست بودی و تو را با کسی می ديدند در قالب دوست، همين کفايت می کرد که او را که با تو بود بيش از خودت به مهر پذيرا باشند.
انگار همين ديروز بود که در لهيب آتش و لرز، تنها شهامت و خلوص بر شانه بسياری نشان و درجه بود.
آن روزها هر که بود، يک دست زيبا بود
اما اين روز ها هر تصوير را که می کشند، زيبا نمی کشند.
آن روزها، آن که بيش از همه تأثير گذار بود، سعی در نديده شدن داشت. هر کس می خواست ديگری را وارث افتخار کند. نام ها در مقابل عظمت رفتار ها حقير می نمود. فرقی نبود ميان فرمانده و فرمانبر، شب ها در پناه شبِ رزم و روزها در زير آتشی مدام وسنگين کسی را فرصت تقسيم بندی و درجه بندی و جدا سازی و اتهام و حذف و وراثت يک وجب خاک، نبود.
انگار همين ديروز بود که هر روز کوچه به کوچه، پيکری رعنا را به حجله می بردند و کسان بی شمار هر صبح زود، زخم های شب، با خود سوغات می آوردند و هنوز داغ آن زخم ها را در کنج خلوت، با خود به عاريت دارند. کريم نصرها هنوز پابسته ی ويلچراند. هنوز بی دختی ها در هر نفس گاز خردل می پراکنند، هنوز قاسمی ها در هر قدم، ترنم خشک آهنگ برخورد فلزات خوش خفته درماهيچه هاشان بلند است.
اهل کجا بودند آن ها که می گفتند معامله شان با آن يگانه است و به هيچ می گرفتند غبطه و امارت را، ما و منی را. رفتند و شأنيت و منزلتِ انسان را تا هميشه ستودند. رفتند و غرور تاريخ يک ملت را فزودند. رفتند و انسان و آزادگی اش را پاس داشتند، رفتند تا وطن را و دينداری را يک بار برای هميشه معنی کنند، رفتند برای عدالت و ديگر هيچ...
اگر هم نمی رفتند، مثل بسياری که ماندند، باز می ماندند به همان گونه که بودند، بی دعوی " خود " خواهی، بی صدا، بی نق، بی نقاب، بی هراس، بی هوس، بی طلب.
انگار همين ديروز بود آن سال های سخت و سنگين تجاوز.
انگار همين ديروز بود روز تولد آوارگی
انگار همين ديروز بود آن سال های دفاع جانانه ی بی منت.
انگار همين ديروز بود که دوستان رفتند، با لبخند. و ماندند بيشمار با هر زخم.
انگار همين ديروز بود، اولين گروه اسارت آمدند از مرز خسروی.

اما...
انگار ديروز نبود، نه، سال هاست و قرن ها که چشم انتظارند مادران و زنان انتظار
انگار هزار سال است، مردان هر محله پير شده اند از داغ فرزند و فرزندان سفر کرده ی بی نام و نشان.
انگار ديری است هرکوچه نام شهيد دارد.
انگار ياران زخم و درد، هزاران هزار سال است، لذتِ يک تنفس بی درد، يک قدم زدن بی چرخ، يک غلت بی فرياد بر بستر را نمی چشند.
انگار عمر درازی است طفلان مرد شده، هنوز در حسرت نگاه و دستان و سايه پدراند.
انگار همين ديروز بود که آن تجاوز آمد.
انگار به اندازه تاريخ زخم زد و بيرون شد.
انگار صد سال است، آن روزها رفته است.
اما انگار هيچوقت يادم نمی رود مديونم، ديروز و امروز و فردا را
مديون آن ها که نگفته رفتند و آنان که تحمل را می آموزند.
مديون مردان خميده ی پنج شهيد کوچه اقاقيا
مديون مادران صبر و انتظار همسايه
مديون خواهران نجابت
مديون برادران غيرت بی فرياد و سلامت بی مزد
و آوارگی مردان غرور و زنان اضطرابِ بی لبخند و کودکان تا هميشه دور از نخل
مديون مردان هميشه درد، بی تحرکِ بر بستر، در انتهای هر بن بست
و زنان آرام بی ريا، پرستار زندگی های بی اميد.

* * *

انگار خواب بودم!
اين برج های تفاخر چه وقت بالا رفت؟!