درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
یکشنبه 10 آبان 1383
موضوع: روزنوشت
● بی شير پنجشير و شکر هرات

bi shir o shekar.jpg

جنگ و پی آمد آن، نا امنی و گسست پايه های اخلاق و دور شدن جوامع از هويت انسانی، زمانی در دوران طولانی جنگ جهانی دوم، دستمايه رويش و زايش ادبيات مقاومت در اروپا شد، اول سر از شعر در آورد و بعد به قصه و رمان و نقاشی و موسيقی رسيد و دست آخر به شکل مانا تری وارد تئاتر و سينما و ساير رشته های هنر شد و هنوز هم از اين بلای انسانی فراگير و عظيم، قلم ها ياری می گيرند و در مورد اثرات آن داد سخن می دهند. همان قدر که فنون هنری پيش و پس از اين تراژدی بزرگ در خدمت آگاهی بخشی و برگشت به هويت انسانی بود، در مقابل کم نبودند نويسندگان و هنرمندان قدرتمندی که به زور و يا داوطلبانه به خدمت توجيه اعمال تخريب گران سرزمين ها و فرهنگ ها در آمدند. اين واقعه نشان داد، اصولاً هر تفکری برای ماندن بر قدرت نيازمند بکارگيری ابزار هنر برای تأثير گذاری و توجيه لزوم حضور است. در تاريخ معاصر، ديگر مثل عهد کهن نيست که پی آمد های جنگ و تجاوز و زياده خواهی، محصور به منطقه ای خاص باشد. طی يکصد و پنجاه سال اخير هر رويدادی که در منطقه و يا قاره ای رخ داده، بی شک بر سرنوشت ساير ملل تأثير مستقيم و يا غير مستقيم گذارده است. بدون شک جنگ جهانی دوم بر سرنوشت کشور ما هم تأثيرات بسياری داشته که در مورد آن بسيار نوشته اند. هر چه زمان می گذرد و جهان به سمت و سوی تمدن واحد و پيکره ی به ظاهر همگون مدرن جهانی پيش می رود، اين اثرات بيشتر و عميق تر می شود. ديگر آنگونه نيست که واقعه ای مثل يازده سپتامبر در خاک آمريکا رخ دهد و ملت های دور و نزديک از عواقب موج گونه و مخرب آن بی نصيب باشند. همانگونه که می بينيم هجوم همه جانبه قدرت ها به سرزمين مظلوم عراق، يکی از پی آمد های کوچک آن است. هجومی که ملت کهن و با تمدن حاشيه فرات را برای هميشه به در دسر و بلا و مصيبت انداخت و معلوم نيست دست کدام معجزه، در چه وقت تاريخ آينده، خواهد توانست آنان را ياری کرده و نجات دهد. اکنون به شکل عيان رسانه های مدرن و قلم ها و ابزار گونه گون هنر، با صرف هزينه های گزاف، به خدمت گرفته شده اند تا حضور نيروهای متجاوز به خاک عراق را توجيه گر باشند. همانطور که ده هزار روز تجاوز و حضور نيروهای آمريکائی در ويتنام، تا قرن های آينده، هنر جهان را متأثر کرده و می کند، هجوم همه جانبه ارتش عراق به رهبری سردار قادسيه با ياری امکانات مالی و حمايتی شرق و غرب عالم به ايران، نيز تا هميشه تاريخ، بر زندگی سياسی اجتماعی و فرهنگی ايران و جهان تأثير خواهد داشت. هيچ منصفی نمی تواند منکر تأثير گذاری شگرف سی سال جنگ و ناامنی و قحط و گرسنگی و بی خانمانی و آوارگی مردم افغانستان، بر سرنوشت همسايه غربی اش، ايران نباشد. حضور بی سابقه و تقريباً همزمان، و طولانی مدتِ قريب به شش ميليون آواره مهاجر بی چيز و نيازمند کار و غذا و مسکن و مأوا، با سطح دانش و بينش و اعتقاد و تربيت متفاوت، به کشوری که خود درگير تجاوزی آشکار و گسترده است، حادثه ای نيست که بتوان به راحتی حل و هضم کرد، حتی با بازگشت تمامی آحاد پناه جويان افغان از ايران، تا تاريخ پا برجاست، در تمامی ابعاد فرهنگ و هنر ما ريشه دارد. اين اتفاق اگر در گوشه ای از اروپای مدرن رخ می داد، بنيان جوامع همجوار را به طور قطع به هم می ريخت و اساسی ديگر پايه می گذاشت، چه که هنوز بعد از حدود يک دهه پس از وحدت دو آلمان و برچيدن ديوار برلين و هجوم ساکنان پر ولع شرقی به بخش غربی، شکاف تفاوت های فاحش فکری فرهنگی، اقتصادی، حتی با کمک و همراهی بی دريغ اتحاديه اروپا، پر نشده و ممکن است تا بيست سال آينده نيز طول بکشد، هرچند تلاش های گسترده و پر هزينه ای صورت گرفته و می گيرد.
حضور اجتناب ناپذير جمعيتی کثير، تحت عنوان مهاجرين افغان به ايران، جدای از تبعات سياسی و اقتصادی که بر کشور ما داشت، بر امنيت و حرکت های فرهنگی هنری و حتی مراودات و گويش ما، کم بی تأثير نبود. بايد توجه داشت در طی اين مدت کمترين فعاليت فرهنگی هنری منسجم و موثر در داخل افغانستان، در راستای وحدت ملی صورت می گرفت. هر چه بود در خدمت قوای موقت حاکم بود. اندک آثار مکتوب مستقل خلق شده، تقريباً و عمدتاً در دوران آوارگی و پس از سرنگونی طالبان در ايران و يا اروپا به چاپ رسيد. طی سال های اخير معدودی هنرمند تيزبين متعهد، سعی در بررسی هنرمندانه اين همه سال دربدری و حضور در ايران و تأثيرات فرهنگی اجتماعی آن کردند، چند فيلم از جمله بايسيکل ران، جمعه، باران، سفر قندهار و تعدادی ديگر و برنامه های مستند و چندين قصه و رمان و ديوان شعر و چندين نمايشنامه، حاصل تلاش هنرمندان ايرانی است که ضمن همدردی، ندای مظلوميت مردم افغان را به جهان رساندند. در کنار اين همه، هنرمندان عرصه نمايش هم، صحنه های تئاتر را محملی برای واگوئی اينگونه خطرات و خاطرات کردند، طی سالهای گذشته، بسياری از جمله، علی عابدينی با نمايش زيبای شيون، محمد رحمانيان با نمايش جذاب خروس مستقيماً به اين مفهوم پرداختند. البته کم نبودند هنرمندانی که در اين مدت غير مستقيم به نقش افغان ها در روند حرکت جامعه ايران در زمان حضورشان، پرداختند. اما قطعاً به همين بسنده نخواهد شد، آينده حرکت های هنری، بی شک مشحون از اين قصه های پر غصه خواهد بود. ضمن آنکه تمامی بازگشتگان به افغانستان، کم و بيش، با عنايت به نزديکی زبان و فرهنگ و اعتقاداتِ دو کشور، فرهنگ و عاداتِ فراگرفته در اين سال های زندگی در ايران را با خود به ارمغان بردند.

photo (62).jpg By. M. pakdel.jpg

اين روزها يکی از آثار دردمندانه و زيبای سال های اخير در باره اين مفهوم در تئاتر شهر در تالار قشقائی بر صحنه است. نمايشی با عنوان بی شير و شکر، نوشته حميد امجد و به کارگردانی مهرداد ضيائی و حميد امجد.
اين دو هنرمند، در نمايش خود بستری مناسب را برگزيده اند که به بهانه اين حضور، علاوه بر کنکاش در اتفاقات داخل افغانستان به شکل غير مستقيم، وضع اجتماعی ايران را نيز به خوبی تحليل کرده اند. محل اصلی رويداد داستان، يک کافی شاپ است، متعلق به يک فرد سخت گير و بی اعتماد به هر چه افغان است. در اين جا مردی افغانی به نام مبارک، مسئوليت پذيرائی از مراجعين را دارد. مراجعينی که بی پيوند مستقيم با سرنوشت مبارک، هرکدام قصه های ويژه خود را دارند. طول دوران منطقی روايت داستان حدود دو سال است و در اين مدت به شکلی، استحاله فرهنگی و رفتاری شخصيت ها ديده می شود. و در نهايت، سرانجام هر يک مشخص شده به جائی به شکل دَوَرانی، ختم می شود و تصويری از وضع کنونی می دهد و مرد افغان در پايان تمام اميد ها و آرزوهايش به خاطر پايان جنگ و حضور نيروهای بيگانه، در شکل و شمايلی ديگر به باد می رود.
نمايش در نه اپيزود به ظاهر مجزا از هم ارائه می شود. کسانی می آيند و می روند و با نقل ماجرائی مستقل و برقراری ارتباط با مبارک، قطعات پازلی باورپذير را می سازند که در پايان تصويری دهشتناک از و ضعيت موجود، پيش روی تماشاگر، که از پشت شيشه شفاف و نامرئی کافه تريا، شاهد اتفاقات است، می سازد. در اين ميان سرگشتگی مراجعين، کم رقت بار تر از مرد افغانی نيست. يکی چپ و راست، زمزمه دروغين و شعر گونه محبت به گوش زنان و دختران عاشق فريب می خواند، شاعری، به تنگی قافيه گرفتار آمده و دو سال در انتظار زايمان کلمات است، در فرجام جان کندن هم که دو بيتِ جان کلام نمايش را بالاخره می سرايد، در ظلمات، فنجان قهوه ی دوپينگ گونه اش، کلمات حفظ نشده را از بستر کاغذ انتظار می سترد. مرد استاد مطلقه و پر فيس و افاده و بی پول تئاتر، پس از کلی فلسفه بافی بيهوده، با شاگردی از شاگردانش پيوند بسته، به خارج می رود و به کار پيشخدمتی يک پيتزا فروشی سرگرم می شود. شاگرد عاشق پيشه ی ستاره و سارتر و خلاق کازرونی او پس از سيری گذرا در نهليست سارتر، دفتر و دستک، عشق و عاشقی و هنر نمايش، وا می نهد و پس از خروج مبارک، جانشين او در همان کافه تريا می شود. سرباز ساده قوچانی، خدمت صادقانه به اتمام می رساند و با تغير در همه مظاهر خود تبديل به قاچاقچی ماهری می شود. و زنان اين درام، به تمامه نشان می دهند، مثل همه عالم، از راه گوش، با ترنم يک شعر واحد، زودتر فريب می خورند تا از راه چشم. و مبارک که سال ها غم غربت را در بی خبری و با خبری از طريق نامه های گاه و بيگاه، سپری کرده از زبان همان سرباز سابق ساده ی قوچانی در می يابد، خانمان و کس و ناموسش، يا در جنگ نابود شده يا در دام هوس حيوانی تازه آمدگان به سرزمينش برای نجات، به بهائی اندک گرفتار است.

photo (38).jpg By M.pakdel.jpg

نمايش سرشار لحظه های ناب و نشانه های مفهومی است. در بی شير و شکر، نشانه های خاطره، مثل گردن بند نقره و چتر سفيد مژگان ابروان، دفترچه خاطرات جوان کازرونی، گلدان کريستال و شکننده صاحب پشت پرده کافه تريا، لنگه کفش قرمز و بی هدف دختر سبزه رو، و گردن آويز ملالی دختر پناه جوی افغان، بيش از کلمات جاری بر لبان بازيگران، سخن برای گفتن دارد. نشانه های آواره ای که دست به دست می شوند و هر کس برای گريز از وبال هر خاطره، آن را به زور به گردن ديگری هبه می کند. نمايش با شير و شيرينی شکر گفتگو ها و گرمی چای و قهوه آغاز می شود و با تلخی بی شير و شکری چای و قهوه سرد و همه چيز، به صورتی يخ زننده، به انتها می رسد و در تاريکی، هر باور سطحی را می شکند. نمايش جا به جا می خنداند، اما نه به قصد خنداندنی بی هدف، بلکه به قصد گرياندنی آگاهانه.
نمايش، نمايش درد است و دردمندی، نمايش، نمايش دمل های چرکين سرگشتگی و بی معنائی است و لزوم نشتر تيز به خود آئی. و چه زيبا و هوشمندانه است آنجا که گنده لاتِ سردسته، نهيب می زند نوچه ها را که اين بساط برای انحراف حواس ماست از بازی فوتبال.
امجد، اصولاً در همه متن هائی که ارائه کرده تا کنون، اغلب، نشان داده اهل هنر برای هنر و تئاتر بی دردی نيست. هميشه در پی نمايش دردی سترگ و انسانی است. چه در قضيه تراخيسش، چه در نيلوفر آبيش، چه در پستوخانه اش و چه در شب سيزدهم و مهر و آينه ها و زائر پر مفهوم عميقش.
اما امجد در مقام نمايشنامه نويس، موقع نوشتن، آبشار مفاهيم و کلمات را سرازير سپيد رود کاغذ می کند و در پايان، سخت است بر او حذف اضافات و شاخه های جويبار گون انحراف. امجد، گاه برای انتقال يک معنی، اگر يک جمله او را کفايت می کند، به کمتر از چهار جمله بسنده نمی کند. برای همين دوست دارد مخاطبش را به شکل شيرينی، شير فهم کند. اهل اشاره نيست. اهل گفتگوها، کنش واکنش ها و بده بستان های کلامی طولانی است. اما بسی در جمع کردن و سرانجام دادن به هزار قصه تو در تو در يک نمايش واحد، استاد است. امجد در ارائه طنز متشخص کلامی و گاه در ايجاد طنز موقعيت کم نظير است. امجد در کلام، هر چقدر هم طويل باشد، به شدت پای بند اخلاق و عفت واژگان است، اگر ندرتاً مجبور به بهره برداری از کلماتی به ظاهر سخيف باشد، چنان رندانه در لفافی از عبارات سنجيده می پوشاند، که زهر آن گرفته شود و به سطح نرسد.
در اين تجربه مشترک، امجد و ضيائی نشان دادند، روح کارگردانی واحد را به دو بخش تقسيم کرده اند، بخشی در اطاق نور و بخشی بر صحنه. بخش امجدش، خارج از قاب، چون پرده برافتاد، بی تأثير بر اتفاقات بود و رها، و اگر فغانی از کار بر دل داشت، برخود به ناچار هموار می کرد، تا نوبتی ديگر و بخش ضيائی اش بر صحنه گاه بی مقصودِ خود نمائی، بل از روی جديت حرفه ای، مبارک نبود، نيمه کارگردان بود و ماهيچه منقبض می کرد و جوش می زد و به چالاکی با رفت و آمدی خطا ناديده می پوشاند.
بازی ها يکدست و روان بود، از جنس امجد و ضيائی، يکی از يکی بهتر.
افشين هاشمی مثل هميشه خوش درخشيد.
شبنم مقدمی نشان داد، وقت آن است برای مهارت بازيش نقش بنويسند.
فرهنگ ملک، يار هماره امجد، بخوبی از پی اغفال نقش های مقابل بر می آمد.
شهرزاد جواهری، در هيچ لحظه کم نياورد.
محمد رضا حسين زاده، بالاخره برای يک بار، در دو نقش، متفاوت تر از هميشه اش بود.
علا محسنی، چه خوب انتخابی بود، برای هر دو نقش، اما نقش استادش به مراتب بهتر از نقش گنده لاتش بود.
آزاده صمدی، باور نکردنی بود، با اين بازی تا بحال کجا بود.
سحر دولتشاهی، مثل هميشه بود، باور پذير و مسلط، اما، يادم هست، در اجرای بازبينی اش سال قبل، درهمين نقش رضوان، قدری بهتر بود، در نقش پانته آ هم خوب بود.
پاشا صغير دان، زيادی عجله داشت اپيزود را تمام کند، قدری کار دارد، حوصله کند، براحتی بازی سه زن، او را منفعل نمی کند، در آن اپيزود او می تواند با درک بهتر نقش، خوش تر بدرخشد.
کامران تفتی، عين جنس بود.
دختر ژاپنی، چون بازيگر نبود، ولی وجودش بسيار لازم، مشکلی نداشت، خوب از عهده برآمد.
مهدی، خودِ خودش بود، به شرط آنکه مويش مثل اجرای جشنواره باشد و عينکش را فراموش نکند.
و مهرداد هم که با تمام وجود بر صحنه بود، وقتی بود، وقتی هم نبود معلوم بود دارد بخش دوم وظيفه اش را انجام می دهد، اميدوارم تا چند روز آينده فراموش کند و آن بخش کارگردانی اش را پشت صحنه جا بگذارد.

photo (7).jpg By M.pakdel.jpg

آن زمان که امجد اين متن را نوشت، صورتی ديگر داشت و هنوز طالبان بر بخش وسيعی از خاک افغانستان حکم می راندند و از ماجرای حمله به اين سرزمين خبری نبود و امجد در بازنويسی با هشياری، حوادث روز را با ظرافتی بی نظير در آن گنجاند و پايانی رعب آور به آن بخشيد.
تا وقت باقی است برويد به ديدنش، بی شير و شکر، اگر البته دوست داريد قدری بر پيامد های يک جنگ ريشه سوز سی ساله، تأمل و تفکر کنيد.
زمانی ، شش ماه پس از پايان عمر حاکميت طالبان، توفيقی دست داد و سفری به کابل کردم، با صبر و حوصله، تا می شد گشتم و بسيار ديده ها ديدم و يادداشت کردم و اگر بخت يار بود، روزی همين جا نقل نقل می کنم، آنجا با نگاهی اجمالی فهميدم، تا سی سال ديگر هم افغانستان، با اين همه زخم که بر تن دارد، قامتِ سر راست ايستادن ندارد.