درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
پنجشنبه 5 آذر 1383
موضوع: روزنوشت
● لحظه های سنگی و 2342 روز بد

2342 Roze Bad Photo by Masoud Pakdel (1).jpg

1 - لحظه های سنگی

از گذشته های دور و تا اواخر آخرين قرن هزاره دوم، بشر برای درک وقايع تاريخی به هر آنچه به شکل
محدود و مکتوب از پيشينيان برايش به ارمغان مانده بود مراجعه می کرد، نادر بودند مردمانی که حوادث مهيب تاريخ را از نزديک لمس می کردند، حتی در صورتی که در دل يک حادثه به سر می بردند که بعدها جزو تاريخ می شد، چندان درک و تحليل درستی از تأثير وقايع در آن مقطع نداشتند. اصولاً تاريخ متعلق به گذشته بود، اما امروزه بشر ناخواسته در لحظه لحظه تاريخ زندگی می کند و تاريخ در اکنون و پيرامونش شکل می گيرد ولی شتاب و حجم سنگين حوادث او را با خود می برد و گاه فرصت تفکر و تحليل را از او سلب می کند.
در گذشته اغلب، دهه ها و سده ها بايد طول می کشيد تا حوادثی بزرگ و سرنوشت ساز رخ دهد و چنان باشد تا انبان تاريخ را پر کند. اما اکنون از يک طرف با افزايش سرسام آور جمعيت و پراکنش تقريباً متعادل در جغرافيای قابل سکونت و از طرف ديگر توسعه ی رسانه ها و نفوذ ابزار نوين ارتباط به اقصی نقاط عالم و تهی شدن بشر از اخلاق، هويت و کمال انسانی، و حاکميت سرمايه و انزوای ارزش، تمام آنچه نسل ها بايد طی قرون شاهد باشند همه روزه در گوشه و کنار به حد وفور رخ می دهد. دير زمانی، تاريخ لابلای وقايع فرصت خميازه و چرت های طولانی داشت ولی اکنون حوادث بی شماری را در بيداری و هوشياری کامل، ناديده از کف می دهد. ديگر بر روی سياره زمين، تراژدی های بشری آنقدر زياد و دهشتناک است که حتی تاريخ از درک درست و گاه ثبت و ضبط کامل تمامی آن ها، جا می ماند. کافی است کسی، در هر کجا، به شکل معمول شبی يکبار به اخبار سراسری يک شبکه تلوزيونی يا راديوئی چشم و گوش بسپارد يا روزنامه ای را تورق کند، آنچه برايش نقل می شود تحير برانگيز است. اين واقعيت عينی روزگار است، اما حقيقت ذهنی و درد ناک، عادت کردن بنی آدم است به اين همه قساوت و اتفاق سهمگين. جهان گوئی ديگر تابع و پايبند به هيچ اصلی نيست و هر آنچه پيامبران و عقلا و پيشينيان وضع کرده اند تا به مدد آن ها، زندگی جمعی بشر راه ثواب پويد سوء تفاهمی بيش نبوده است. داعيه داران حريت و نجات بشر، در هيبت تجاوز، در روز روشن در مقابل چشم دوربين جهان، پناه جويان زخمی و زمينگير يک مسجد را در عراق مظلوم به گلوله می بندند، در سرزمين های اشغالی زنان و کودکان بی دفاع را از دم درو می کنند، معترضين بی سلاح را در شرق دور چنان در هم می فشارند که خيل عظيمی در خود خفه شوند، پناهندگان سياسی و غير سياسی را به دريا می ريزند و يا تا تمام عمر، محبوس اردوگاه های بسته می کنند و ...
به جرأت می توان گفت در هيچ زمان بشر به دست خود تا اين درجه در حق همنوع، تحقير و بی مروتی و ناروا، روا نکرده و لحظه های ناب نعمت زندگی را سنگی و سخت ننموده است.

گر سنگ بنالد از غم دوران عجيب نيست...


* * *

2 – 2342 روز بد

2342 Roze Bad Photo by Masoud Pakdel (2).jpg

سال ها پيش يک ايرانی تحصيل کرده به دلائلی احتمالاً شخصی با تصور ادامه تحصيل، کشورش را ترک کرده و وارد فرودگاه شارل دوگل پاريس می شود. مثل عده ای ديگر که در مقاطع مختلف در آن سال ها، ترک وطن می کردند و به قصد سکونت در جائی ديگر پل های پشت سر را تخريب می کردند، به محض ورود گذرنامه خود را از بين برده و از دولت سوسياليست فرانسه، تقاضای پناهندگی می کند. به دلائلی که نمی دانم اين تقاضا رد می شود و مرد مجبور می شود پايداری کند. باز به دلائلی ديگر بازگشت به وطن را نيز خوش نمی دارد و به انتظار حل شدن کوتاه مدت مشکل در سالن ترانزيت فرودگاه می ماند. اين انتظار دير می پايد و کم کم از ماه و سال و زمان در می گذرد. اين مرد نزديک يک دهه از بهترين سالهای عمرش را در محدوده اين فرودگاهِ بزرگِ فقط برای سه چهار ساعت جذاب می گذراند. بعد از مدتی توجه مسافران، روزنامه نگاران، شبکه های تلوزيونی، گروه های سياسی خارج از کشور و محافل حقوق بشر را به خود جلب می کند، اما کسی معضل او حل نمی کند و يا راه حل های پيشنهادی مورد قبول او واقع نمی شود و او به اين نحو زندگی به سختی ادامه داده و کم کم به اجبار، به وضع پيش آمده، احتمالاً از سر لجاجت با خود، عادت می کند. روزها در پی هم می گذرد و او در محوطه داخلی فرودگاه با چمدانی بر چرخ دستی، هر روز کيلومترها راه می رود و سپس در کوشه ای نشسته کتاب و مجله می خواند، يا در بحر تماشای سيل پايان ناپذير روندگان فرو می رود. از امکانات بهداشتی فرودگاه استفاده می کند و از طريق کمک فاميل و دوستان و بعضاً مغازه داران، چيزی شبيه به زندگی را می گذراند و شب ها سر بر يک صندلی سخت گذارد به خوابی تلخ و بی رويا فرو می رود. در آن سال ها اغلب مسافران ايرانی در آن فرودگاه با اين مرد ميانسال برخورد می کردند و بعدها آنقدر شهرت يافت که بسياری، حتی شخصيت های معروف هنری سعی می کردند او را ببينند و با او عکسی به يادگار بگيرند. ديگر او، برای مسافران دائمی، خبرنگاران، کارکنان فرودگاه و مغازه داران، چهره آشنائی شده بود که به اغلب زبان ها تا حدودی تکلم می کرد.
در يکی از سفرها به قصد حضور در جشنواره کن، موقع برگشت، او را در فرودگاه ديدم. مهرداد کريمی، که اصرار داشت او را آلفرد بنامند، استخوانی بود با قد و موئی نسبتاً بلند و سبيلی سياه ولی تميز و مرتب، اصولاً آدم کم حرف و در خودی بود و يا لااقل با جماعتی از وطن که نمی شناخت و يا اعتماد نمی کرد، سخن نمی گفت. در آن محشر صغرا و نمايشگاه زنده ی انوار و الوان و مد، خود خواسته، پيله ای از تنهائی و انزوا به دور خود کشيده بود. از قضا آن روز تنها بودم و چندين ساعت تا زمان پرواز فرصت بود، در گوشه يک کافه نشسته بودم که ديدم با وطنی جا گرفته در چمدانی بر يک چرخ دستی آمد و نزديک من نشست، چهره اش را از روی عکس هائی که در مطبوعات از او چاپ کرده بودند شناختم. در مدتی که مجال سخن می داد، گذرا قدری با هم سخن گفتيم. در ژرفای ذهنش مرا از برنامه های تلوزيونی که زمان بودنش در وطن ديده بود، تاريک روشن، بياد می آورد. او بيش از آنچه از خود بگويد، می پرسيد، از همه چيز و همه کس. خيلی اکنون به خاطرم نيست دقيقاً چه حرف ها در آن دقايق سنگين رد و بدل شد، اما هرچه بود، لااقل از جانب من، مستقيماً ربطی به سياست نداشت، چه که او از سياست زياد نمی دانست، اطلاعاتش از وضع مناسبات سياسی اندک، دور و غالباً شعاری بود و در حد يک آدم معولی دور از وطن اتفاقات را تحليل می کرد. حرف ها بيشر حول ظرفيت تحمل و اراده ی سترگ او دور می زد. حالتی داشت که گوئی چهره اش چيزی به نام لبخند را هرگز تجربه نکرده است. لحظاتش کند و سنگين، در انتظاری ابدی می گذشت، موجودی به عمد فراموش شده بود که حضورش در آن رفت و آمد و شلوغی، وجدان بشريت را فقط برای لحظه ای قلقلک می داد و بعد ديگر هيچ. انگار اول به اجبار و بعده ها، خودخواسته و از سر غروری کور، تبديل شده بود به جزئی لاينفک از فرودگاه شارل دوگل و اسباب سرگرمی مخاطبان رسانه ها، که هر از چندی با او نمايشی دردناک ترتيب می دادند. با آن که سعی داشت حالت خود را عادی نشان دهد ولی در کل، يک تراژدی مجسم بود، اما به شکل طبيعی در عمق وجودش شعله ی نور اميدی کورسو می زد. وقتی پرسيدم چه حسی دارد، گفت، تبديل به ميزانی شده برای سنجش مروت و آزادگی بشر متمدن شده ی مدعی. گفت از هر زندانی که می توان تصور کرد زندانی تراست، چون زندان و زندانی شرايطی خاص و ويژه دارد و تکليف آدم با آن روشن است اما او در جائی محبوس است که محل عبور و رفتن است. گفت، در فرودگاه اگر دقت کنی از هر جای عالم اميد و درخشش زندگی بيشتر است. گفت، همه می آيند که بروند، هيچکس قصد ماندن در فرودگاه نمی کند. ديدن شبانه روزی اين حجم نشاط آمد و شد، لحظه به لحظه کلافه اش می کرد ولی به دلائلی که فقط خودش می داند تحمل می کند. گفت، تحمل می کند ولی هرگز نمی تواند و نمی خواهد به اين وضع عادت کند و حال که به اين مرحله رسيده، يا همين جا آنقدر می ماند تا بميرد، يا به آنچه نيت کرده می رسد. و چنين شد، بالاخره کارش بعد از حدود هشت سال درست شد و رها شد. بعدها شنيدم خاطرات چندين ساله اش را نوشته و چاپ کرده است، از اتفاق اسپيلبرگ خاطرات او را می خواند و علاقمند می شود بر اساس آن فيلمی بسازد. قرار مدار می گذارد و در قبال پرداخت مبلغی قابل توجه، حق بهره برداری سينمائی از اين خاطرات را از او می خرد. بعد از اين ماجرا شهرت او دو چندان می شود و سه کشور هلند، فرانسه و انگليس به او اجازه اقامت می دهند. منتهی ديگر برای او خيلی دير شده بود. ظاهراً پس از گشت و گذاری در اروپا، به اين امکان جواب رد می دهد و به ايران برمی گردد، مدتی در ايران می ماند و چون ديگر تعادل روحی مناسبی نداشته باز به فرودگاه شارل دوگل بر می گردد و زندگی جنينی ديگری را در آن ميعادگاه بسته آغاز می کند. در اين سفر آخر که اتفاقاً برای اجرای نمايشی در بهار ايرانی پاريس به کارگردانی بهروز غريب پور که داستان اسارت مدرن چندين ساله همين مرد بود، به فرانسه رفتم، در فرودگاه و در شهر سراغش را گرفتم، اما کسی اطلاع دقيق و درستی از او نداشت و يا داشت و نداد، من هم علی رغم کنجکاوی، فرصت پرس و جوی بيشتر نداشتم. اما آرزو می کنم هرکجا هست حتی در ترمينال فرودگاه، سلامت باشد. تصور قرار گرفتن در اين وضع و حال، آن هم بدين صورت طولانی، بند بند وجود آدم را از هم می گسلد. او قرار بود فقط تحمل کند و نه عادت ولی هم تحمل کرد و هم عادت.
اين ماجرا به سبب بکر بودن و دردناکی، بعدها به طور همزمان دستمايه کار درام نويسان بزرگی شد. از آن جمله، بهروز غريب پور طراح، نويسنده و کارگردان توانای ايرانی، سرگذشت اين مرد را تبديل به نمايش " 2342 روز بد " کرد که سال گذشته با بازی درخشان و در خور تحسين محمد حاتمی در جشنواره بيست و دوم تئاتر فجر به صحنه رفت و همينک در تالار چهارسو در حال اجرای عمومی است و استيون اسپيلبرگ کارگردان بزرگ و شاخص هاليود بر اساس اين ماجرا " ترمينال " را با بازی تام هنکس و کاترين زتاجونز ساخت.

قبل از هر چيز مقايسه ای اجمالی بين اين دو اثر می کنم که هر دو از حادثه ای مشابه وام گرفته اند و سپس به بررسی ويژگيهای نمايش" 2342 روز بد " اثر بهروز غريب پور می پردازم.

برداشت اسپيلبرگ از زندگی مهرداد کريمی در فيلم ترمينال تنها در حد اجبار در ماندن شخصيت محوری در فرودگاه خلاصه می شود و پر و بال داستان فيلم او اساساً ربطی به سرگذشت مهرداد کريمی ندارد. در ترمينال، ويکتور ناواروسکی، برای سير و سياحت و تکميل کلکسيون امضاهای دوستان هم دوره ای پدرش در يک گروه موسيقی، قصد ورود به نيويورک را دارد. عندالورود خبر می رسد در کشور او که يک کشور فرضی بلوک شرق است به نام " کرکوزيا "، کودتا و نا امنی حاکم شده و ديگر از نظر مجامع بين المللی بويژه دولت آمريکا رسميت ندارد. حالا ديگر ويکتور نه می تواند به آمريکا وارد شود و نه تا پايان جنگ و ناامنی به موطن خود، لذا در همان فرودگاه اطراق می کند و مناسباتی بين او، تعدادی از کارگران و رئيس پليس عقده ای فرودگاه برقرار می شود. اتفاقات پيرامون اين مسافر سرگردان، بسيار سطحی و معمولی است و رفتارهايش ابتدائی و احمقانه. در فرودگاه برای گذران زندگی و دست يابی به غذا کارهای مختلفی می کند و در ادامه، اماليا، مهماندار زيبای يک خط هوائی که در هر مرتبه فرود، توقف و استراحت با معشوق متأهلش وقت گذرانی می کند، توجه ويکتور را جلب می کند. پس از مدتی که زن بی وفائی معشوق را می بيند، از او غمگنانه دل می برد و کم کم با اين مرد سر و سری پيدا می کند و مجذوب صداقت و سادگی و مهارت او در طراحی و ساخت و ساز می شود. در نهايت زن با واسطه معشوق قدرتمندش، يک ويزای يک روزه به بهای وصل مجدد و تداوم ارتباط با او برای ويکتور می گيرد. رئيس پليس فرودگاه با خروج ويکتور از فرودگاه ولو برای چند ساعت مخالف است و درست در زمانی که امنيت به کشور فرضی مرد بازگشته او را مجبور به بازگشت می کند، ولی ويکتور دور از چشم او با همکاری زير دستان فرمانده، از فرودگاه خارج شده به محل کافه ای که دوست ديرين پدرش در آنجا می نوازد رفته و امضای او را نيز می گيرد. حالا ديگر کلکسيونش تکميل شده است، نفس راحتی می کشد و سوار تاکسی می شود و در جواب راننده که از او مقصد را می پرسد می گويد می خواهم به خانه برگردم.

terminal.jpg

فيلم سطحی و ناموفق ترمينال نتوانست به هيچ صورت توجه کسی را در داخل و خارج امريکا جلب کند. از اسپيلبرگ با اين همه تجربه و توان و سابقه بعيد بود چنين فيلم کم مايه ای که هيچ حرفی برای گفتن ندارد را بسازد. فيلم ترمينال، با همه بی محتوائی، با همه بی دردی های مطلق اش، تنها ثابت می کند پايداری در هر چيز حتی علافی حتماً در دراز مدت نتيجه ای به همراه دارد.

2342 Roze Bad Photo by Masoud Pakdel (28).jpg

در نمايش 2342 روز بد، بهروز غريب پور با يک طراحی صحنه ساده و بديع، با استفاده از پرده سفيد در سه سوی صحنه و انعکاس آرام تصاوير دست چين شده و به جا، به خوبی فضای مرئی يک فرودگاه بين المللی و محبس نمايشی نوع انسان را القا می کند. در نمايش او مردی به نام محسن، برای فرار از دست مزاحمت های وقت و بيوقت خبرنگاران و مسافران کنجکاو و چشمان تيزبين ناظران نامرئی تماشا، درون يک اطاقک شيشه ای با برچسب درشت خطر جا داده شده است و هر از گاهی يک مأمور پليس يک ساندويچ برايش به داخل اين قبر شيشه ای که انسانيت را زنده به گور کرده، پرتاب می کند. در طول نمايش يک ساعته ی غريب پور، ما صدای آشفته ی ذهن محسن را می شنويم و محسن که از دورن متلاشی می شود و هيچ می شود. در خلال اين واگوئی بلند افکار، با تمام آنچه بر اين مسافر و تمام مسافران محبوس رفته آشنا می شويم. کم کم اطاقک شيشه ای تبديل به اطاق نفس گير مرگ می شود و محسن جسدی متحرک می شود در برهوت سردخانه ای مدرن و از خلال درز های شفاف آن شيون و ضجه بنی آدم به گوش می رسد، سياره ای کوچک می شود برای فقط فرياد آرزوهای دست نايافتنی و پيش پا افتاده يک شاهزاده کوچک تنها. در اين نمايش، ماجرای مهرداد کريمی بهانه ای است برای فرياد، برای ترکاندن بغض سنگين تاريخ، برای به صُلابه کشيدن قوانين دست و پاگير و آزادی کش و بچه گانه بشری، برای محاکمه مرزبندی های دروغين و دسته بندی های خودخواهانه، برای ريشخند هرآنچه به نام حقوق بشر به شکل بسته بندی و شيک از طريق رسانه ها ی تمدن به همه جا صادر می شود. برای شلاق کش کردن مناسبات خفت بار، که انسان را وادار به هجرت از دامن مهربان مادر وطن می کند، برای نشتر زدن به دمل چرکين و متورم اپيدمی فرار از مملکت. برای محقر نشان دادن آنچه حقارت انسان را باعث می شود. برای اعتراض به تعلق نداشتن به هيچ جا، برای نشان دادن بی پناهی و غربت انسان امروز در هر جا، برای نشان دادن آنچه روح انسان را با تکيه بر قدرت و قهر و زور به سرپنجه تيز و دو دم بی خردی می خراشد. اثر تماماً جلوه گاه نمايش درد است، از تصاوير انتخاب شده، از تک تک کلمات که از حلقوم فکر بازيگران به صحنه سرازير می شود، از ناله ها و استغاثه های مادر، از رضايت پدر به تقدير، تا چشم به راهی ابدی آذر عروس پژمرده ی انتظار، تا تلاش بی ثمر محسن برای ممانعت از فکر و خيال دمادم، تا خواب آشفته امروز و هر روزه محسن های بی شناسنامه در حصار اين جهان ننگين و تنگ.

2342 Roze Bad Photo by Masoud Pakdel (3).jpg

ممکن است در شکل نمايشی اين واقعه بزرگنمائی صورت گرفته باشد که هست، اما آنچه بايد بيان شود لاجرم در قالبی دراماتيزه شده شکل می گيرد. واقعيت زندگی از درامی بدين صورت تعريف شده، لااقل در کوتاه مدت تهی است و اساساً درام عين واقيت کسالت بار زندگی نمی تواند و نبايد باشد. غريب پور آنچه بر صحنه می نماياند فشرده يک تراژدی دَوََرانی و رنج های تاريخی است. ماحصل تمام آرمان ها و آرزوها و ايده آل های انسان است به شکلی کوچک ولی مهيب و پالايش شده.

2342 Roze Bad Photo by Masoud Pakdel (6).jpg

نمايش به ظاهر ساده و بی رياست، پريشان گوئی بی آلايش شخصيتی است بين دو خواب ناتمام و آشفته. تمام گفتارها و آواها و احساسات، قبلاً با حس لازم توسط صدا سازی بازيگران با هدايتی استادانه ضبط شده و در صحنه محمد حاتمی در نقش نفس گير محسن، محمد ساربان و بهناز توکلی در نقش سايه های ارواح گون پدر و مادر و نسيم ادبی و ديدار رزاقی هر کدام به نوبت در قالب عروس انتظار و حميد ابراهيمی در دو نقش مأمور و مسئول گزينش، تنها عکس العمل های مناسب را نشان می دهند. اگر چنانچه هر بازيگر قرار بود هم حرکت و حالت بيافريند و هم کلام، تأثير پر نفوذ نمايش به طور قطع تقليل می يافت. هوشمندی کارگردان در انتخاب اين نحو عرضه مفهوم قابل توجه است.

2342 Roze Bad Photo by Masoud Pakdel (13).jpg

نمايش از نوع تئاتر مشقت است، در تمام شصت دقيقه اجرا، به همان ميزان که حاتمی در اطاقک محبوس، يک نفس به خود می پيچد و از خود بيخود می شود، ماهيچه های ذهنی مخاطب نيز منقبض و درهم فشرده می شود. از جائی که اول بار محسن در رويای خود سايه پاک و مومن مادر سالها پيش دق کرده و خميدگی قله ی اقتدار پدر را می بيند، ناخودآگاه تماشاگر وارد دنيای ذهنی محسن می شود و همپای او به دنيای فکر و خيالات پريشان پای می گذارد. همچون او شناسنامه جهانی اش توسط موش سياست جويده می شود و هويت وامی نهد و در رستاخيز تنهائی خويش از درون زار می زند.

2342 Roze Bad Photo by Masoud Pakdel (19).jpg

اين نحو اجرا دست تخيل مخاطب را در دم باز می گذارد تا هرکس از ظن خود با درام شکل گرفته همراه شود و محسن نامی در انديشه هر کس شکل و شمايلی متفاوت و رنگ خود پيدا می کند، تا آنجا که او به عدد مخاطب تکثير می شود و هر کس خود را در ميان آن حصار شيشه ای بی هوا محبوس می بيند. ديکر مهرداد کريمی به کنار می رود و محسن و محمد حاتمی و فرودگاه و صحنه و تئاتر فراموش می شود و هر کس خود را و درد نهفته در متن زندگی خويش را دنبال می کند.

Gharebpor.jpg

غريب پور در زمينه کالبد شکافی و واگوئی دراماتيک اذهان پريشان يد طولائی دارد، بسياری هنوز تک گوئی های دو شاهکارجاودان نمايشی بيست سال پيش او يعنی " حضور در آئينه پريشان " و " تف " را با بازی بی نظير و تک نفره هنرمند بزرگ عليرضا مجلل بياد دارند. اين ها همه بدان معنی نيست که غريب پور تنها در اين حيطه کار آمد است، بلکه بدين معنی است که از استادی چون او پس از به صحنه بردن عظيم ترين پروژه تاريخ تئاتر ايران يعنی " بينوايان " به همت مهندس کاظمی در تالار اصلی فرهنگسرای بهمن که هنوز هم رکورد دار حجم مخاطب است، بر می آيد تجربه کردن عرضه نمايشی چنين به ظاهر ساده و بی پيرايه. غريب پور زمانی به سفارش حقير متن نمايش درخشانی برای اجرای صحنه ای رمان بياد ماندنی و ارزشمند " قلعه حيوانات " اثر جرج اورول آماده کرد ولی بخت يار نبود در تئاتر شهر بمانم و به سرانجامش رسانم، اميدوارم روزگاری نه چندان دور به همت خود و ياران موافق پس از اجرای اپرای پر زحمت رستم وسهراب آن را بر صحنه زنده کند.

2342 Roze Bad Photo by Masoud Pakdel (20).jpg

2342 Roze Bad Photo by Masoud Pakdel (21).jpg

2342 Roze Bad Photo by Masoud Pakdel (24).jpg