درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
پنجشنبه 17 دی 1383
موضوع: روزنوشت
● عشق را دريابيم

پرويز پرستوئي گفت: خلايق که مي خندند، من گريه مي کنم و چون بگريند...

DUEL.P.jpg


در مراسمي صادقانه، روز چهارشنبه شانزدهم دي، هنرمندان و کارگردان فيلم دوئل در محل سينما ساحل با مردم و هنرمندان نامي اصفهان ديدار کردند. سعيد راد، پژمان بازغي، پريوش نظريه، کامبيز ديرباز، پرويز پرستوئي و احمد رضا درويش هر کدام به نوبت به صحنه رفتند و سخني گفتند. مراسم با اجراي روان و دلچسبِ عباس بهروان حال و هواي خاصي داشت و شبي دلنشين را در حاشيه ي زنده رودِ زيبا براي همه زنده کرد. پرويز پرستوئي در ميان ابراز احساسات پرشور مردم گام به صحنه گذارد و اجازه خواست به جاي هر حرفي، متن ازپيش نوشته شده اش را بخواند و خواند. آنقدر اين قظعه در آن حال و هوا به دل همه نشست که قابل وصف نيست. متن را به طور کامل و به همان شکل که در مراسم ارائه شد از پرويز گرفتم تا در اين سايت بگذارم، بخوانيد که حس و حال نسل ما درونش جاري است.

DUEL.p2.jpg

يادم باشد
حرفي نزنم که به کسي بر بخورد
نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد
راهي نروم
که بي راه باشد
خظي ننويسم که آزار دهد کسي را
يادم باشد
که هيچ آشنايي جز عشق
رفيق دل نمي شود
يادم باشد که روز و روزگار خوش است و
همه چيز بر وفق مراد است و... خوب !
تنها ،
تنها دل ما ، دل نيست ... آره !

سلام !
بر آشنايان ره عشق
بر نگاههاي صميمي و روشن
از يکايک شما.
عزيزان ممنون و سپاسگزارم .
لطف عشقي شما ، سايه انداخته است بر سر ما !
اميد که سزاوار باشم .
قصد نداشتم که کلامي و حرفي بزنم
ولي اداي دين
و آنچه که يگانگي است .
مرا وا داشت تا بگويم ،
مخلصتان هستم .
عزيزان بزرگوار
براي من سخت است که در اين ديار حرف و نقلي بگويم
اما چه کنم که مي بايد گفت و گفت
هر چند با بضاعت نا چيز و صداي خسته ام .
.....

من آمُخته ي درد و رنجم
من آموختم که هرگز آسايش را انتخاب نکنم
من دويده ام تمام عمرم را
خسته و لب تشنه در پي آن همه
نه اين همه

دويده ام ولي .... از هيچ چيز فرسوده نشده ام .
شادماني را يکي بس !
اما اندوه را بسياران کم ...
شادمان و خشنودم که اينجا هستم .
اما بايد از آنچه که در دل دارم ، نيز بگويم
راستي از چه بايد بگويم .
از نگاه و تصوير و کلام
نور و صدا و پرده ي نقره اي
يا انديشه و حس و حال نگفتني !
از که رازم را مي توانم پنهان کنم ...
چه کسي باور مي کند .
خلايق که مي خندند ... من گريه مي کنم .
و چون بگريند ... من مي خندم .
پس تو را هميشه مبارک و خجسته باد اي عشق !
که تنها راه نجاتي!
عشق را دريابيم
اگر معماريم ... اگر باغبانيم
اگر به هفت هنر آراسته ايم .
اگر ... اگر انسان را عاشقيم ! عشق را دريابيم .