درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
چهارشنبه 7 بهمن 1383
موضوع: روزنوشت
● .ما را چه غم، زغم که غمت غمگسار ماست

ظرف اين روزها چند نمايش ديگر جشنواره را ديدم، اما به جای پرداختن به چند و چون کيفی آن ها، به خاطر فضای کلی و مأيوس کننده و سرد حاکم بر کليت خانواده تئاتر وجشنواره بيست و سوم، ترجيح می دهم قدری درخصوص نفس حرکت تئاتر صحبت کنم.

اول درخواست می کنم اگر مصاحبه مفصل فرهاد مهندس پور، مرد اول تئاتر ايران، رئيس اداره نظارت برنمايش و دبيراين جشنواره را نخوانده ايد اينجا بخوانيد، مصاحبه ای بسيار مهم، پر محتوا و تاريخی است. بعد اگر دوست داشتيد به چند نکته ای که عرض می کنم توجه کنيد.
پاره ای نکات گفتگوی فرهاد دقيق، دردمندانه و درست است، بويژه بحث هنر دولتی و توقعات فراوان از دولت در امر تئاتر و نبود ساز و کار مناسب در بهره برداری از امکانات بالقوه ی ساير سازمان ها و نهادهای دخيل در امر هنر.همانگونه که در قبل از انقلاب بودند. پاره ای اساساً نسخی است که اگر واقع گرايانه بنگريم به درد اين بيمار نمی خورد، مثل موضوع استقرار گروه ها در تالارها و انتساب يک مدير هنری بر سر هر يک. پاره ای نيز درست و کارشناسانه است اما راهکار اجرائی ندارد و مشکل همين جاست.تئاتر فرصت اين همه آزمون و خطا ندارد.
هرکس فرهاد را از نزديک بشناسد نيک می داند، او انسانی شريف، راستگو و صادق، مسلمانی مومن ومتعهد وهنرمندی فرهيخته است. در حيطه ی کارگردانی و تئوری پردازی هنر جايگاهی رفيع دارد و به هرآنچه می گويد باور دارد. برای تئاتر بسيار زحمت کشيده و بسيار می خواند و می داند. اما در کنار اين همه حُسن يکی دو عيب جزئی و کوچک دارد. اگر هوشمندی به خرج داده بود و من باب عقده گشائی بر کرسی هدايت تئاتر نمی نشست و همچنان با هنرش نرد عشق می باخت هرگز نيازی به تحليل شخصيت کاری اش در حوزه ی مديريت پيش نمی آمد. وقتی انسان مسئوليتی را می پذيرد لاجرم خود را در معرض قضاوت و نقد ديگرانی که با او مرتبط اند قرار می دهد. بويژه در تئاتر که از بنياد، هنر نقد است. بنده هم آنقدر خود را با فرهاد دوست و صميمی احساس می کنم که بتوانم در مورد خودش و عملکردش حرف بزنم. ضمن آنکه بارها و بارها در خلوت با او در خصوص تمامی مواردی که امروز گريبانگير تئاتر است صحبت کرده ايم.
فرهاد ذاتاً هنرمند است و به همان نسبت مدير نيست، به خصوص مدير شرايط بحران. ابداً بردباری ندارد. با او نمی شود بحث کرد، به جای تعامل و دور انديشی زود حکم به اخراج می دهد. حرف حرف خودش است و چنانچه نتواند بر شرايط غلبه کند کج تابی کرده و از درون فرو می پاشد. هرگز نمی تواند مجتمع الاجزاير تحمل تنوع افکار و عقايد و سليقه ها باشد، چيزی که از لوازم اوليه ی هر مدير فرهنگی و بخش لاينفک تئاتر است. در اينگونه مواقع حرکت های چکشی از او سر می زند. نهايت آنکه يا قهر می کند و يا ديگران را وادار به قهر از تئاتر می کند. اما انصافاً آدم با جربزه و با شهامتی است در اين مواقع دوست و غير دوست نمی شناسد و همه را به يک ميزان با چوب عدالتِ تعريف شده اش از درگاه می راند و تحت هيچ شرايطی اهل باج دادن به احدی نيست.
فرهاد بسيار صادق است اما در عين حال به همين اندازه نيز ساده است و زود مرعوب فضا و آدم های تئاتری خارج می شود. بعد از اولين سفرش در سال 79 به انگلستان يکدفعه پوست انداخت و دگرگون شد. اينرا از سلسله مقالاتش در روزنامه ی آن دوران می شد فهميد. نمونه اش قبول اجرای نمايش سرزمين اشغال شده است، آيا حاضر است نيمی از اين آزادی عمل را به همکاران ايرانی اش بدهد؟ .
اين هم که تصور شود کسی غير از فرهاد در خصوص تئاتر امروز کشور تصميم می گيرد، تصوری غلط است. با هرکس در حوزه ی شورا و مديريت اجرا صحبت کنيد نشانی فرهاد را می دهد و از خود سلب مسئوليت می کند. دوست بزرگوارم، رئيس مرکز در نشستی صادقانه اصرار داشتند اين مورد را رد کنند و ثابت کنند تمام آنچه صادر می شود از ايشان است، اين اصرار خود دال بر وجود اين مهم است که مرد اول آن ديگری است. البته اين دليل دارد و برمی گردد به شناخت کمی که از اتفاقات تئاتر در اين سالها، اهالی تئاتر و فرهاد دارند. تصور برادر محترمم براين است که همگان به راحتی پذيرفته اند که آنچه تحت نام تئوری های جديد مطرح می شود حاصل بحث و بررسی پيرامون معضلات تئاتر در مرکز و شورای مديريت است و همه از ذهن ايشان و اعضای محترم شورای مديريت صادر می شود، در صورتی که اهل فن خوب می دانند عين اين نظريات البته قدری ناپخته تر در پايان سال هفتاد و شش توسط فرهاد مطرح شد ولی به دلائلی که عرض می کنم زمينه اجرا پيدا نکرد.
تئوری های پخته و ناپخته ی فرهاد ظرف هشت ماه گذشته به اندازه کافی و باقدرت تمام زمينه اجرا يافت وتا حدودی ناموفق بودن آن ها چهره عيان کرد. البته دور از انصاف است اگر موفقيت های در خور توجه اين دوران و زحمات طاقت فرسای آنها را نديده بگيريم. اصولاً پرداخت تعهدات قبل و اجرای منظم وهمزمان بيش از ده نمايش در مجموعه ی تئاتر شهر فی نفسه کاری سترگ است که در اين دوران بخوبی از عهده برآمدند. حالا اينکه نتيجه ی خلاص شدن يکباره از شر حجم انبوه آثار به نمايش نرفته با اجراهای محدود بی آينده نگری و تأمين اعتبار لازم و عدم توجه به بحرانی که در پی خواهد آورد چه می شود، خود بحث ديگری است.
حاصل آنکه بسياری از اهل انديشه از تئاتر بريدند، عده ای انصراف دادند، هيچ اثر در خور اعتنائی خلق نشد و کارها به حد نصاب کمی و کيفی نرسيد و بالا اجبار جدول جشنواره بی مهابا پر شد از انبوه کارهای ضعيف شهرستانی و کارهای اجرا شده تحت نام مرور و آثار رد شده ی سال های پيش و... دوسه کار ارزشمند خارجی هم که قبل از حضور دوستان در مرکز هماهنگ شده بود.
کافی است محققی هوشمند کاتالوگ دو سه سال گذشته را با کاتالوگی که قرار است برای جشنواره بيست و سوم در آيد مقايسه کنند.
به غير از دوسه مورد استثنا واقعاً پشت کدام يک از آثار امسال می توان قرص و محکم ايستاد و دفاع کرد؟
کافی است حتی امسال کسی به جمع هنرمندان حاضر در دفتر و راهروهای تئاتر شهر و جايگاه تماشاگران بنگرد. آيا کسی از خود می پرسد بقيه ای که قبلاً می آمدند کجا هستند و چرا نيامدند؟ پيام جناب کلاوس پايمان چه دردی را دوا می کند، کاری شبيه " ريچارد دوّم " اش کو؟
البته تمام اينها و بسياری که گفتنش دردی را دو نمی کند قابل پيش بينی بود، اينهم نه هشت ماه پيش که هشت سال پيش. آن موقع فرهاد مثل امروز رئيس اداره نظارت بود و بنده رئيس تئاتر شهر. فرهاد همه ی ا ين تئوری ها را در قالب طرح جامع تئاتر کشور مطرح کرد و اصرار بر اجرای آنها داشت. بنده به شکل کتبی همه را با استدلال رد کردم و منجر به استعفای فرهاد شد و سبب خير که در سالهای اخير چند اثر درخشان مثل " مکبث " و " دير راهبان " و " روز رستاخيز" به صحنه برد. اين طرحهای آرمانی و بلند پروازانه که ابدآً دخلی به موجوديت تئاتر ايران ندارد از هشت ماه پيش زمينه اجرا يافت و حاصلش شد آنچه می بينيد.
شايد اگر فرهاد هم وسوسه نمی شد و شهامت نمی کرد و اين مسئوليت را نمی پذيرفت به دليل نوع نگرش بسته در امر هنر، شرايط همينگونه بود که اکنون هست ولی حضور فرهاد به عنوان يک هنرمند شناخته شده، اين بحران را به نام و تحت لوای يکی از سلک هنرمندان سرعت بخشيد.
البته فرهاد در جائی از مصاحبه اش در قالب گلايه می گويد همگان او را به باد ناسزا گرفته و کسی حرفش را نخواند و نفهميد. در اين مورد بسيار گفتند و نوشتند، آنهم کارشناسانه، احتمالاً فرهاد از شدت گرفتاری فرصت نکرده بخواند.
بنده به سهم خود دلسوزانه چنين کردم و پس از آنکه احساس شد گوش شنوائی نيست و از سخن ها برداشتی ديگرگونه می شود و اصرار بر تکرار اشتباه دارند و کسانی در صدد همراهی و حمايت اند که ابداً خير تئاتر را سرلوحه ی نيّت ندارند، قلم را غلاف کردم و ديگر هيچ نگفتم. حالا من باب يادآوری شما را ارجاع می دهم به مطالبی که در حد بضاعت و تجربه، چند ماه قبل تحت عناوين " شورا، بودن يا نبودن "، " بار سنگين کج "، " سرانجام يک تصميم از قبل گرفته شده "، " دوختن بی نخ " و " اصلاح سخن " پيرامون مسائل تئاتری قلمی کردم.
می توان " همه " را نديده و نشنيده گرفت و به راه خود رفت و شعار ناپخته ی " تئاتر برای همه " را سر داد. می شود هم لختی درنگ کرد و سخن ها را شنيد و مايه ی عبرت کرد.
به هر حال اعتقاد راسخ دارم با توجه به منش و روح هنرمندانه ی فرهاد، هنوز امکان اصلاح امور، ارتقاء سطح کيفی آثار، ايجاد فضای دلچسب هنری و دلجوئی از هنرمندان قهر کرده توسط شخص خودش وجود دارد. چرا کاری کنيم تا شرايط به سمتی رود که محمد رحمانيان برای جشنواره ی بيست و سوم چنين پيامی بدهد و صبورترين کارگردان گروه تئاتر معاصر آن نامه دردمندانه را بنويسد و عده ای عهد کنند تا فرهاد در مرکز است پای بدان محل نمی نهند. فرهاد حيف است، تواناست. عزيز است. اوعضوی ارزشمند از خانواده تئاتر است و قرار است بعد ها بازهم در اين خانواده باشد و خلاقانه هنرنمائی کند، بايد برای نجات تئاتر و او صبورانه بی هيچ دعوی و توقع کمکش کرد.
غم و دغدغه ی فرهاد غم همه است و حال که تا اينجا آمده بهتر است با يک بازنگری هوشمندانه همراه با تعمق و حوصله مسير را بهتر انتخاب کند.