درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
سه شنبه 18 اسفند 1383
موضوع: روزنوشت
● نوشتن، همين و تمام

نمی دانم کتاب زيبای " همان عشق " نوشته ی " يان آندره آ " را با ترجمه ی درخشان و ستودنی استاد ارجمند " قاسم روبين " مترجم ويژه ی آثار مارگريت دوراس خوانده ايد يا نه؟!

اگر نخوانده ايد بخوانيد، حقيقتاً دلنشين است. او سال ها همنشين دوراس بوده و خاطره ها نقل می کند از او شنيدنی، به ويژه آنجا که از نفس نوشتن و خلق هنر می گويد. دوراس کتابی دارد به اسم " نوشتن همين و تمام " آنجا می گويد:
يگانه وطنم نوشته است، کلمه است.
می نويسم، پس نمی ميرم.
نوشته منم... منم آن کلام مکتوب.
... آن که می نويسد، همراه تمام جهان می نويسد، نه به تنهائی.

* * *
پس فکر می کنم ما در قبال هر کلمه ی گفته و ناگفته، مسئوليم.
مدتی پيش مثل هرشب بی خواب بودم و به جای تورق کتاب، سفری کردم به دنيای مجازی اينترنت، تا توانستم در آن ولگردی کردم، صبح که شد ديدم از اين سفر، هيچ نصيب نگرفتم الا چند جای متين که با دريغ اغلب گم اند در اين برهوتِ هياهو برای هيچ. چند شب پياپی تلوزيون ديدم و روزها و شب ها به راديو گوش دادم و بعد نشستم به فکر، انديشيدم ما کجای جهانيم و حرف حسابمان برای دنيا و خودمان و نسل جوان و پرشتاب پيش رو چيست. چرا اينقدر عجله داريم برای رسيدن به هيچ جا؟ مدتی افسرده بودم از اين حجم هدر رفتن فرصت های تنها يکباره در عالم. خودمان را می گويم، با خود چه می کنيم و سرگرم چه کاريم و عاداتمان چرا اينقدر زود دوست و همخانه می شود با هر زشتی و خرافه و بی عقلی. کتابفروشی ها پر است از سطح، هر هفته و هر ماه کتاب هفته و ماه چاپ می شود گوناگون و بسيار، همه در بند ارائه ی آمار، از تئاترِ سربريده ريا می بارد و از موسيقی بی هنری. راديو دم به دم شعر حافظ را غلط می خواند و همه پاک فراموش کرده ايم که زندگی همين منزلتی است که در آنيم. بس دلسردم از اين که بسيار سرمايه داريم از اهل ادب و هنر و کلام و حکمت ولی خَزَف می شکند بازارش. هنر و هنرمند اگر نباشد در متن و بطن زندگی پس جايش کجاست؟ در و ديوار پُرند از بی ذوقی. چند مطلب نوشتم در اين باب و در باب آن نامه ی دوستان عجول نماينده که خواسته بودند هر کدام مبلغ يک ميليارد تومان بگيرند برای توزيع و تکثير بنده پروری و ماجرای طرح مصوب و ناپخته و زود پس گرفته شده ی اجرا نمايش به شرط چاقوی گيشه و در مورد عکس های رنگ و وارنگ و متفاوتی که اين ايام کشيدند از ائمه ی هدی جابه جا در شهر و قمه های وحشيانه ی خونينی که جوانان نورسيده در روز روشن بر فرق حماقت می کوفتند در انظار و جوی خون روان بود بر سر و تن ها و آنچنان بود عکس ها ی دل آشوب کننده که برادرم گرفت و نتوانستمش ديد و اشعار سخيفی که در مجالس پايتخت به اسم نوحه خواندند و بعضاً پخش شد از راديو، خود شنيدم از رسانه که کسی به سبک موسيقی تکنو عوعو می کرد و خطاب به معصوم می گفت، سحر آمدم به کويت به شکار رفته بودی، تو که سگ نبرده بودی به چه کار رفته بودی و خيلی چيزهای ديگر، همه را نوشتم و در سکوتِ شبانه پاک کردم. به جايش مطلب تعجيل در خلق هنر را گذاشتم که هست.

تا کی غم دنيای دنی ای دل دانا
حيف است ز خوبی که شود عاشق زشتی
آلودگی خرقه، خرابیّ جهان است
کو راهروی اهل دلی پاک سرشتی
از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ
تقدير چنين بود، چه کردی که نهشتی