درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
پنجشنبه 20 اسفند 1383
موضوع: روزنوشت
● گفت حالم بدک نيست، تقريباً مثل هميم، خراب!

کسي هست که واژه ها را مي شکوفاند در قابِ تفکر، کسي که فقط مثل خودش است و تا و لنگه ندارد.

روي بند رختِ هر تصوير مي لغزد و مي رقصد و جمله مي کارد، بر سطح خورشيد طرح هايش، لانه مي سازد براي کبوتران سر در هم و آنسوي بندِ تابِ معشوقش را به انحناي ماه مي بندد. درون هر کس شاخه های تُرد و خوشبوي گل يخ مي ريزد و بوي گندم زار ها را نقاشي مي کند و علفزارها را مست و وصل به آسمان. با ماهي ها همخانه مي شود و در درکِ ريگستان ها سهم دارد. کسي که چون حرف مي زند آبشار شعر از اندامش فرو مي پاشد و ابر که مي کشد سر در آغوش شاخه هاي بيدي دارند سرشار از شکوفه هاي سرخ که انگار پشت هر بافه اش هزار شاعرنوراني آبستن معاني بکر، به تو زل زده اند. همين کس که مي گويم امروزغروب صدايم کرد، مثل هميشه بي قرار، از سر اتفاق. پشت شيشه ي نشر چشمه، مبهوت تازه ها بودم که آوازم داد، باز مثل هميشه همراه واژه اي صميمي، از جنس ناسزا و گلايه و لبخند. حال و احوال و بوسه اي و بعد کشاندم نزد ماشيني که منتظرش بود و پر بود از واژه هاي نقاشي، تراويده از ذوقش براي تقويم سال نو. يکي را گشود و اشعار انتخابي امسالش را براي هر صفحه ي آن تمام و کمال ميان آن شلوغي ساعت هفتِ زير پل برايم خواند و چقدر پر حس. سرحال بود و هوشيار و شيک پوش. يک آن نگاه کردم و ديدم کنار ما فروغ و جلالي و ريتوس والبرتي و شاندرپتوفي وپاز ويتمن والوار و ديگران دارند به غمزه هاي درد او گوش مي کنند. چشم به هم نزده هشت بود و او يکي را امضاء کرد و با تعدادي ديگر به من سپرد و رفت. ديدم نوشته است، براي عزيز، براي دوست، براي جمع، براي تنها، براي حسين ام. حسين! کلاً حالم بدک نيست، تقريباً مثل هم هستيم، خراب! قربانت، اردشير رستمي. به خانه رسيدم، نمي دانم کي و ديدم به ديوار، چهار سال پياپي است تقويم هايش را روي هم آويخته ام هر سال با امضاء و جمله اي ناب و نوع ديگرش را روي ميز دارم و هميشه کارهايش برايم پراز طراوتِ شعر و شورِشعور است. يک شعر انتخابي از بيژن جلالي براي صفحه ي خرداد تقويم امسالش اين است:

آن روز، روز خلقت جهان است، زيرا گل ها را از نو خواهيم ساخت
و رودها را چون گردنبندي به گردن تو مي اندازم
و شب ها را پشت سر خواهيم گذاشت
و جهان هيچ گاه به ما نخواهد رسيد
زيرا ما هر روز جهان را از نو خلق مي کنيم.

That is the day of the creation of the world, because we will make the flowers again, and hang the rivers like a necklace round your neck. We will leave behind the nights and the world will never catch us, because we will build the world again

A.Rostami.gif