درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
یکشنبه 14 فروردین 1384
موضوع: روزنوشت
● مصاحبه با شرق

در ايام دهه محرم سال قبل به بهانه ی پخش مجدد سريال تلوزيونی سفر سبز خبرنگار محترم، مهدی عزيزی از روزنامه ی وزين شرق چندين مرتبه با بنده تماس گرفتند وبه خاطر نگارش متن آن توسط حقير تقاضای گفتگو داشتند. هرچه بهانه آوردم و پای گرفتاری ها و نبود وقت را وسط کشيدم که از زير بار مصاحبه و گفتگو شانه خالی کنم مفيد واقع نشد، فلذا همان وقت اين گفتگو با بيان ناگفته هائی از روند کار انجام شد و قرار بر اين گرفت در همان دهه محرم يا بعدترش چاپ شود. يک بار هم دوهفته بعد از آماده شدن مصاحبه تماس گرفتند و خواستند به جهت طولانی بودن، گفتگو قدری کوتاه شود، بنده هم اجباراً گفتم مطالب مربوط به ضرورت تأسيس تلوزيون خصوصی که خيلی هم به هدف گفتگو نزديک نبود و گذرا به آن پرداخته شده بود را حذف کنند. زمان گذشت و بنده هم به دليل مشغله پيگير نشدم ولی علی القاعده نبايد تا کنون چاپ شده باشد که اگر می شد حتماً از طريق اين و آن مطلع می شدم، بعد از اين هم بعيد می دانم چاپش ضرورت و فايده ای داشته باشد. صد البته اين اتفاق کوچک با توجه به حجم مطالب آن روزنامه و سياست های مطبوع آن و دوست گرانقدری که فعلاً مسئوليت بخش راديو تلوزيون و به ويژه تئاتر! روزنامه ی شرق را به عهده دارد، قابل درک است. بنده هم موضوع را چون مربوط به خودم بود آنقدر ها واجد اهميت نديدم که مصدع اوقات شريف جناب عطريانفر و برادر گرامی ام محمد قوچانی شوم و جويای علت باشم. اين است که علی رغم گذشت زمان، بدون هيچ گلايه ای صرفاً به جهت ثبت در جائی به يادگار، کل متن گفتگو را اينجا می آورم همين.

عزيزی: اول بگويم در اين گفتگو به حوزه ی کاری مديريتی شما نمی پردازيم، چون فکر می کنم ناخواسته جهت بحث را عوض می کند، بگذاريد اين بار با پاکدل ِنويسنده طرف صحبت باشيم، موافقيد؟

پاکدل: بله، هرطور ميل شماست.

عزيزی: از اولين آثار تلوزيونی که از شما ديد يم تا سريال همسايه ها، سفر سبز در مجموع کارهای شما، دارای شيوه خاصی است و همراه با سير صعودی بوده است و بطور کلی بر عواطف آدمها تأکيد دارد و يا به عبارتی حرف دل بعضی از آدم هاست و زيباتر از آن چيزی است که گفته می شود. اول قدری در مورد اين روند کاری و چرائی نوشتن برای تلوزيون صحبت کنيد.

پاکدل: به قول گاندی آدم هائی می توانند با خودشان صادق باشند و به عبارتی با خلوتِ خود کنار بيايند که تماميّتشان از نوعی وحدت وجود پيروی کند. يعنی نوع اعتقاد، اظهار نظر، نحوه ی زندگی، علاقه مندی، خريد، غذا خوردن، رانندگی، انتخاب دوست، مطالعه و حتی تزئين خانه همه از جنس خودشان است و لذا اينگونه افراد در بروز تظاهرات بيرونی کمتر دچار پريشان خاطری و پراکنده عمل کردن می شوند. او گفته که زندگی مجموعه ای تفکيک ناپذير است و تمام فعاليت ها با يکديگر پيوند دارد. حالا که فکر می کنم می بينم بر اين مبنا تمام تلاش من در حرفه ی تلوزيون دربيست و چند سال گذشته و اکنون اين بوده است که در همه چيز، لااقل در خود به وحدت برسم، چه در اجرای برنامه، چه در نوشتن و چه در اظهار نظر و چه در حمايت و کمکی که در اين سال ها به ديگران برای به سرانجام رساندن اثر هنری شان داشته ام. واقعيت اين است که مفاهيم اين گونه نوشته ها هميشه با آدم همراه است و به عبارت ديگر يک سری مفاهيم خودشان به آدم می گويند که با آنها چگونه عمل کنيم. مثلاً يک بار، يک مفهوم به کسی فشار می آورد که مرا روی بوم نقاشی کن، يک وقت می گويد مرا در قالب شعر بريز و بيان کن، يا به شکل فيلم و تئاتر يا مجسمه در آور يا مرا در نای سر خوش يک قطعه موسيقی بنواز. اين که اين هيجان يا زايش درونی به چه شکل متولد شود به شخصيت و توانائی های انسان برمی گردد و تجربه اش در خلق يک اثر هنری. به طور کلی نوشتن عملی است سهل و ممتنع به خصوص برای تلوزيون. گاهی شما می خواهيد قصه ی کوتاه بنويسيد گاهی يک رمان يا يک گزارش، ولی وقتی برای تلوزيون می نويسيد ديگر در تنهائی نمی نويسيد، برای جمعيت کثيری می نويسيد برای همين بايد فراتر از خواست و علايق فردی و نوشته های شخصی يک نويسنده در کتاب عمل کرد چون که ماهيت تلوزيون با تئاتر و سينما و مطبوعات بسيار متفاوت است. از همان سال هائی که مسئول پخش تلوزيون بودم ، علاقه و اشتياق وافری به نوع نگارش آثار تلوزيونی داشتم، پيگير کارها بودم، اغلبِ آنها را پيش از توليد می خواندم و خود نيز چيزهائی می نوشتم، منتهی آنوقت ها مسئوليت سنگين و وقت محدود بود. گرفتاری و مشغله اجازه کاردلی نمی داد. بعد از آنکه از پخش کناره گيری کردم کار نوشتن را به شکل جدی ادامه دادم. البته در همان دوران پخش هم اپيزودهای کوتاه نمايشی، قصه ی کوتاه و نوشته های پراکنده می نوشتم که بعضاً يا چاپ می شد يا به شکل برنامه درمی آمد و بعضی را هنوز در گوشه ی گنجه ی خانه دارم. مدام سعی داشتم خود و کارم را به پختگی برسانم. سال 74 مجموعه ی سنگين " قصه ی شب سيما " را نوشته و تهيه کردم که همگی پخش شد ولی آن زمان اسم ننوشتم، نمی دانم شايد هنوز باب ميلم نبود البته در آن مجموعه آثار ارشمند و پرمحتوائی بود که هنوزهم بعد از سال ها وقتی پخش می شود جذاب و تماشائی است، مثل مجموعه های " دخيل " " برادر خواب " " خانه ی عشق " " چشم دل " و... اين کار بعداً برای من ادامه يافت با نوشتن طرح سريال " شليک نهائی " و نگارش متن آن با محسن شاه محمدی که در زمان پخش، اثر خوبی به جا گذارد، تا رسيد به مجموعه ی " اينجا ايران است " برای شبکه ی جام جم که طراطی، نوشته و تهيه اش با خودم بود و اتفاقاً آن مجموعه بيش از شش مرتبه از آن شبکه پخش شد و هنوز جزو برنامه های خوب آن دوران است. بعد نوبت برنامه های ريز و درشت ديگر شد تا رسيد به همسايه ها و سفر سبز و اين آخری " شبی از شب ها " به کارگردانی رضا کريمی که تقريباً شبيهِ همسايه ها است و آماده پخش است. الان هم سخت مشغول تحقيق و نگارش سريال " مردِ مردستان دانش هستم " که مرور کامل زندگی انديشمندِ فرزانه پروفسور محمود حسابی است. پروژه بسيار سنگينی است و بيش از يکسال است که روی آن کار می کنم و اميد وارم با حمايت مسئولين شبکه اول و رئيس سازمان به سرانجام برسد. اين متن ادبيات و زبان ويژه ی خودش را دارد.
همانطور که عرض کردم هر کس از جنس خودش به پديده ها نگاه می کند. اعتقاد دارم که تلوزيون در کشور ما نيز تعريف خاص خودش را دارد و با هيچ کجای عالم قابل قياس نيست. ممکن است بعضی از محصولات تلوزيونی ما جای ديگر مخاطب داشته باشد و يا محصولات ديگر کشورها در اينجا ولی محصول بومی ويژگی های همين تلوزيون بومی را دارد. حتی کارکرد رسانه در ايران با همه جای دنيا متفاوت است که البته اين به معنی درست بودن همه ی آن نيست، الان تنها تفاوت ها مد نظر است. اين را نه تنها از وجوه سياسی بلکه از وجه کارکرد جامعه شناسی و فرهنگی و ذوقی و زيبائی شناسی و تغيير رفتارهای فردی و جمعی که ايجاد می کند، نوع همذات پنداری مخاطب و يا باور پذيری قصه ی سريال ها نيز می گويم.

عزيزی: اين اشاره به خاطر اين نيست که می توان عمده کارکرد تلوزيون در ايران را به بعد از انقلاب نسبت داد؟ چرا که بعد از انقلاب اين رسانه جايگاه ويژه خود را پيدا کرد.

پاکدل: نکته درستی است. تلوزيون در کشور ما اساساً تاريخ چندانی ندارد و هنوز در دوران نوجوانی و شر و شور احساسی به سر می برد و تا رسيدن به پختگی و خرد، بايد زمان بر آن بگذرد، برای همين است که ابداً تکليفمان را با آن روشن نکرده ايم و گاه با اين ابزار تند و تيزِ دو دم، دست خودمان را می بريم. در خردسالی و نوباوگی بعد از تولدِ تلوزيون در ايران، انقلاب شد، زمانی که هنوز به دلائل مختلف نتوانسته بود به شکل تقريباً فراگير جا بازکند. در دوران و اوايل انقلاب يک دفعه به کارکردی گسترده و باورنکردنی دست يافت. همين طور جلو آمد و خيلی آرام رشد کرد، در هر دوره جرياناتی را به شکل اتفاقی و احساسی و گاه منطقی ايجاد کرد تا به اينجا رسيد. ما در کشوری به سر می بريم با محدوديت های خاص خودش، بعضی قانونی و پذيرفته شده و بسياری غير قانونی و صرفاً سليقه ای که متأسفانه به شکل عادت رواج دارد. همين ممنوعيت غير منطقی و مطالعه نشده ی راه اندازی شبکه های خصوصی يکی از عمده اشکالات ماست. اگر در کشور هزاران شبکه دولتی فعاليت کند هيچ افتخاری ندارد، زمانی به توسعه ی پايدار و دموکراسی و آزاد منشی حتی دينی نزديک می شويم که تماميتِ کشور با فراق بال بتواند وجود شبکه های خصوصی را تحمل کند. اصلاً وجود تلوزيون خصوصی رنگ تلوزيون موجود ما را تغيير می دهد. با نبود رقيب قدرتمند، تلوزيون دولتی به شکل يکطرفه، شرايط ويژه ی خودش را تحميل می کند. نه اينکه فکر کنيد حالا تلوزيون خصوصی می آيد به شکل اپوزيسيون عمل می کند و فسق و فجور رواج می دهد، خير، می آيد قدری از اين ترويج بی رويه ی خرافات و ساده انگاری ها و سهل پسندی ها می کاهد، به سليقه و ذوق و زيبائی شناسی ايرانی احترام می گذارد ديگر کسی جرأت نمی کند هر راست و دروغ و هر غلطی را رواج دهد. انسان های فرهيخته، باسواد و پردانش را تحمل می کند و ديگر به راحتی نمی آيند با نادانی در برنامه ای بی هويت به مفاخر و سرمايه های معنوی کشور جفا کنند. وجود حتی يک شبکه نيم بند تلوزيون خصوصی مشخص می کند تلوزيون فعلی ما در چه ارتفاعی پرواز می کند. البته بحث ما اين نبود و قرار بود در خصوص سريال گفتگو کنيم کشيد به اينجا که البته خيلی هم دور نيست. شما بايد بخواهيد سريال بنويسيد تا ببينيد تا چه حد دست و بال شما بسته است و مجبور می شويد چيزهائی دور از واقعيت زندگی عادی در کشور بنويسيد. انصافاً بايد اذعان کنم بسياری از اين محدوديت ها نه در اساسنامه ی سازمان است و نه در شرح وظائفش ونه خواست مديران ارشد، بلکه اغلب من درآوردی است و برمی گردد به افق فکری کوتاهِ تصميم گيران ناپخته ی جزء که بی مهابا در نبود يک نظارت جدی و فهيم در يک بلبشوی بی پايان و دم افزون از روی نادانی مشغول نابود کردن تمام مفاهيم عميق اند.
از اين مسئله بگذريم، فعلاً به هر دليل بيشترين حجم برنامه های تلوزيون را سريال های داستانی پر کرده است. در تلوزيون ما جای پخش کنسرت های وزين موسيقی و تله تئاترهای پرمعنی و بسياری از جذابيت های سالم که تلوزيون های ديگر کشورها از آن بهره می برند خالی است و به جای آنها چپ و راست سريال ساخته و پخش می شود. با اطمينان می گويم در هيچ کشوری به اندازه ی ايران سريال توليد نمی شود، چرا که سريال داستانی فعلاً در کشور ساده ترين و سهل الوصول ترين و قابل کنترل ترين و پرمخاطب ترين شکل برنامه سازی است. البته اين را هم بگويم که در اين زمينه بسيار صاحب تجربه شده ايم و تا کنون چند سريال ارزشمند و پر محتوی ساخته شده است. سريال هائی که با بهترين نوع نمونه ی خارجی قابل رقابتند. اين نوع کارکرد که به آن کارکرد بصری روايت قصه می گويند از ريشه، مال ما نيست. چيزی که ما در فرهنگ خودمان داشتيم نوعی نقالی و روايت است. روايت بصری و يا آنچه با تخيل تصوير سازی سينمائی همراه است از غرب آمده و اکنون تا حدودی به شکل بومی شده از آن استفاده می کنيم و انصافاً در پاره ای از موارد اثرات خوبی داشته است، همانقدر که تعدادی از آن ها اثرات نامطلوب نيز، کم نداشته است. شما دقت کنيد چه مقدار زندگی جاری در سريال ها با واقعيت زندگی مردم کوچه و بازار تطابق دارد و تا چه حد نزديک است. باور دارم اگر درست و حساب شده عمل شود اين آثار می تواند به شدت در تغيير رفتار و کاهش ناهنجاری ها، عميق کردن مردم، برجسته کردن عواطف انسانی، کاهش خشونت، پيوند ايجاد کردن بين جامعه و اخلاقيات و قانون، معرفت شناسی، معرفت کردن، مردانگی، ديانت و راست گوئی و فداکاری اثر بگذارد، به شرط آنکه هم زبان مردم، هم درد مردم و هم چهره ی مردم در آن ها منعکس شود، کاری که ما در سفر سبز مصمم به انجامش بوديم. در اين صورت است که می توان به عواطف تلنگر زد. در سريال همسايه ها اين حس در يکی دو قسمت آن مثل داستان " مادر" و " بوی خوش ياس" اثر لازم را گذارد، دوستان ارجمندم، بيژن بيزنگ و مسعود رسام در " خانه سبز" و " همسران " مثل بسياری ديگر از همکاران به خوبی عمل کردند و اثر گذار بودند. ما بايد باور کنيم در يک جامعه ی پای بند به اصول اخلاقی کار می کنيم اما به اين خاطر نبايد از نقد خرافات و کج انديشی ها بترسيم، خرافات آفت تفکر است. حتی تفکر ناب دينی. رسالت تلوزيون اين است که با آسيب شناسی درست، پيکره ی زيبای دين را از اين خرافات مهمل بزدايد و حقيقت نورانی دين را نمايان کند نه آن که خود در مواردی مروج پيرايه ها باشد. رفتن به سراغ مفهوم سترگ محرم و عزاداری همراه با بزرگنمائی عواطف و اصول اخلاقی در سريال سفر سبز به همين دليل بود.

عزيزی: در سفر سبز به نظر می رسد که يک سری از مسائلی را که خود شما با آن مواجه هستيد در کار گنجانده ايد، حتی می شود گفت شخصيت حاج رضا در خيلی از جاها شبيه خودتان است. شايد اين مسئله طبيعی باشد ولی نوع دغدغه های شخصی شما هم در نوشتن اين سريال دخيل شده اند.

پاکدل: بله درست است، ابداً فرد و اصولاً هيچ هنرمندی را در جهان نمی شود يافت که از اثری که می آفريند جدا باشد، يا بالعکس. هر اثری مَآلاً همرنگ موثرش می شود. اما در محصولات هنری از اين جنس، قدری گسترده تر می شود، چون سريال يک اثر جمعی است و محصول خلاقيّتِ تعدادی هنرمند. در بسياری از مواقع حاج رضا حرف های دل خود آدم را می زند. اکبر به صورتی ديگر و بقيه هم به گونه ای ديگر. اين حرف ها ماحَصَل ِکند و کاو در جامعه است و اينکه در اين کار، حرف همه ی قشرها مطرح شود. گاهی البته حرف ها از جنس باور شخص نويسنده نيست ولی او به مقتضای حرفه لاجرم است آنها را در دهان شخصيت ها برای باور پذير کردن درست بکار گيرد. جنس ديالوگ های شخصيت منفی را قطعاً نمی پذيرد ولی بايد کلمات از جنس آن شخصيت باشد. ببينيد شخصيت غلام در اين سريال تا حدودی شبيه تمام زالوهائی است که هميشه هستند. او هم در عين حال هدفش زندگی بود ولی رندانه راهش را عوضی رفته بود و تا آخر مجبور بود همان را ادامه دهد. همه در اين داستان به نوعی دنبال منشأ عواطف گمشده ی خويش بودند. عشق به مادر و ذات عشق در تمام فرهنگ ها هر چقدر هم تکرار شود جذاب است. به هر صورت حاج رضا فقط من نبودم، بلکه مجموعه ای بود شامل امين تارخ، عبدالله اسکندری، مجيد اوجی، حسين لطيفی، ديگربازيگران و بقيه ی عوامل کار، بعلاوه ی من.

عزيزی: ما در طی داستان با يک داستان و چندين داستان ديگر در حاشيه آن مواجه هستيم. شايد بتوان گفت شما آن خط و ربط اپيزوديک را از داستان گرفته ايد و در جاهای مختلف آدم هائی را وارد کرده ايد که به نحوی در اين داستان دخيل باشند.

پاکدل: اصولاً جنس مجموعه با سريال فرق می کند. همسايه ها مجموعه بود ولی سفر سبز سريال است. سريال، برعکس مجموعه که مثل قصه های کوتاه است به رمان شبيه تر است چون داستان کاملی را روايت می کند ولی تقسيم به تعداد مشخصی بخش شده است اما در هر بخش هم شما مجبوريد داستانتان را از جای مشخصی شروع کرده و در زمانی مشخص با ترسيم يک منحنی درستِ دراماتيک آن را فرود آورده و به پايان همراه با تعليق برسانيد. شخصيت ها در درام تلوزيونی چند دسته اند، يک شخصيت محوری، تعدادی شخص بازی و تعداد بيشتری اشخاص بازی و بعد شخصيت های گذری و هنرور يا سياهی لشگر، خب هر کدام تعريف مشخصی دارند. درسريال، داستان بدنه مختص شخصيت محوری است و مابقی هرچند خود قصه های فرعی داشته باشند کمک کننده به پيشبرد قصه ی اصلی هستند. حتی اگرشخصيت محوری در بطن يک اتفاق نباشد، مستقيم و غير مستقيم به او مربوط است يا بر او اثر می گذارد. البته اين ها بحث های تئوريک فيلمنامه نويسی است و جايش اينجا نيست همين قدر کلی بس است.

عزیزی: یکی از مهمترین مسائلی که در این سریال وجود دارد واقع شدن در مراسم سوگواری دهه اول محرم است. آیا این مسئله تاکید تلوزيون يا تهیه کننده بوده که این قضیه را نیز در آن بگنجانيد یا خیر؟

پاکدل: واقعيت این است که تاریخ ایران بخصوص تاریخ بعد از اسلام پراست از سوژه های نو، ایده های بکر و اتفاقات ناب. یعنی هفت شهر جذابی برای یک درام نویس است تا کوچه پس کوچه های آن را بگردد و آن معنی مورد نظر خود را بيابد و پردازش کند تا آثار نمايشی بزرگی ایجاد کند. حتی تاریخ معاصر ما پر از حادثه ی عبرت آموز است. اگر سالهای بعد از انقلاب را در نظر بگیرید ، اینقدر حجم حادثه زیاد است که نویسندگان، روشنفکران و خالقان آثار نمایشی فرصت پردازش همه ی آن ها را ندارند. وقتی ما می خواهیم سراغ مفهوم مذهبی برویم بهتر است آن را به شکل نمایشی ارائه کنیم تا سخنرانی. آن هم البته کارکرد خودش را دارد. زمانیکه اين مفهوم به قالب سریال در می آيد باید دراماتیزه شود. برای اين کار می شود سراغ ژانرهای مختلفی رفت. از شکل تعزيه در " شب دهم " بگيريد تا درام قوی و تأثير گذار سريال تاريخی " امام علی " يا شکل معاصرش در سفر سبز. ما شخصیتی داریم که در نهایت مواجه شدن با یک واقعه عاشورایی و یک باور و عمل اعتقادی مذهبی والدينش، دچار این حادثه شده که از زندگی، وطن و همه چیز خودش، به یک جامعه مسیحی و اروپایی پرتاب شده است. ما در این سریال به دنبال این نبوده ایم که بگوییم این بچه بزرگ شده و از یک مملکت دیگر آمده دنبال اصل و ریشه خودش و بعد هم مسلمان و شیعه می شود و تمام، نه. هدف ما والاتر از این بود که یک نفر را مسلمان کنیم . هدف در کنار سیر جستجو برای پیدا کردن مادر، پیدا کردن خودش بود و بعد از پيدا کردن خود، پیدا کردن هویّت ملی و دينی خودش. تمام بینندگان این سریال می توانند آن شخصیتِ کاوشگر باشند. بستر طرح به این منظور بود که او در وسط واقعه محرم می آید به کشف و شهودی می رسد و بعد می فهميم در حقیقت پیدا کردن پدر و مادر فرع قضیه می شود. البته یک سری قضایا مثل گفت و گوی ادیان هم در این سریال برای ما مطرح بود. ما به نوعی یک شخصیت به اسم حاج رضا يک طرف داشتیم و شخصیت دیگری مثل کشیش طرف ديگر که اینها به دفعات با یکدیگربحث و جدل می کنند. فصل اصلی وبزرگ فیلمنامه که گرفته نشد، فلاش بک آشنایی و آغاز دوستی این دو با هم بود که در کنار معراج شهدا اتفاق می افتاد، لحظه ای که جنازه ی شهید مسیحی را با دیگر شهدای مسلمان به معراج الشهدا آورده اند و کشیش به دنبال فرزند شهیدش می آید و می خواهد جنازه ی او را تحویل بگیرد، در مقابل ماشين حاج رضا از حال می رود و حاج رضا با اینکه فرزند شهید ش آنجاست می آید و به کشیش می بپردازد و در آنجاست که زهره و آنا در دوران کودکی با هم آشنا می شوند و این دوستی از کودکی تا بزرگسالی بين آن ها ادامه می يابد. يا وقتی که " آنا " ی بينای عکاس به لبنان برای عکاسی می رود و موج انفجار باعث نا بینایی اش می شود و اينکه چطور کشيش ها با هم در ارتباطند و چگونه مرکز نگهداری ايتام در آلمان توسط خانوادهی وسبرگ و بعداً دنيل اداره می شود و نحوه ی متهم شدن او و بعد تبرئه شدنش و خيلی چيزهای ديگر که در فیلمنامه هست ولی در موقع تصوير برداری به صلاحديد کارگردان و يا علل ديگر حذف شد. بايد توجه داشت که معمولا سريال سازی تعاملی است بین مجموعه ای از افراد که یک اثری را خلق می کنند. طرح اولیه نوشته آقايان محسن عظيمی نيا و حسن مشکلاتی بود، بعدا از من خواسته شد که این طرح را با تعریف، جهانبینی و ساختار سریال بگونه ای دیگردر هيجده قسمت بنویسم و نوشتم. حدود شش هفت ماه بنده و آقای لطیفی روی آن کار کردیم و من چندین بار آن را نوشتم و این شد که آن را به نوعی دیدید و پخش شد.

عزیزی: در این سریال نقش حاج رضا از تمامی نقش ها شاخص تر است بخاطر اینکه حاج رضا مابه ازای بیرونی دارد . تاکید این سریال بر مسئله عاشورا، چند حاشیه در کنار خودش دارد. یکی مسئله سنت است که ما با آن در گیر هستیم از جمله تکیه بر پا کردن، نذری دادن و بانی خیر شدن تا جایی که یک محله را شام می دهد. شخصیت حاج رضا شبیه هیچ کدام از افراد جامعه که میخواهد با این کار خودشان را جلوه دهند نیست. بسیاری از مردم با اینجور آدمها طرف هستند یعنی یک جور بزرگ محله بودن یا بانی بودن او. شخصیت این فرد چگونه در فیلمنامه به ذهن شما رسید ؟

پاکدل: این شخصیت پيچيده بگونه ای بود که جدای عمل به تظاهرات راسخ تشیع، به فلسفه دین اشراف دارد، نه به شکل کلاسیکِ حوزوی يا دانشگاهی، بلکه به شکل معرفتی ، کشف و شهودی و سنتی. الگوی من برای اين شخصيت دائی بزرگم حاجی خان بود، ايشان دقيقاً موبه مو مثل حاج رضای پدر شهيدِ سريال هستند. ضمن آنکه اگر توجه کنيد امثال آن ها در جامعه کم نيستند. کسانی که الگوی زندگی اند و با اعتقاداتشان زندگی می کنند. ما بحث هایی قابل فهم برای عموم بین کشیش و حاج رضا سر ماهيتِ دين داریم که متأسفانه تماماً گرفته نشد. لحظاتی داریم که در جاهایی کشیش کم می آورد و حاج رضا او را کمک می کند و در جاهای هم برعکس. اين دو، هر هفته با هم قرار دارند و با هم به سر قبور شهدای همديگر می روند. این دو یکدیگر را هم یاری می کنند تا ما به اوج سریال و آن معجزه الهی برسیم. من بر این باورم که معجزه هميشه در کنارماست و ما هر لحظه با معجزات بی شمارزندگی می کنیم. همین مسئله که من می توانم شما را ببینم خودش فی نفسه معجزه است. حضور من و شما روبروی یکدیگر یک معجزه است. این که ما می توانیم راه برویم یک اعجاز بزرگ است در حالی که متوجه آن نیستيم. ما نمی خواستیم صرفا بگويیم هر کسی که بگوید یا حسین! بینا می شود، ممکن است کسی از ته قلب آرزوی چنین چیزی را داشته باشد و به نیت قلبی خودش برسد. اما در این سریال هدف رسیدن به یک باور پاک و صادق بود، در عین حال ما نقش علم را هم نادیده نگرفتیم . اعجاز باور پذير نمايشی، يعنی تلاش حرفه ای دکتر، دعای کشيش و توکل و توسل حاج رضا به خدا و طلب کاریش ازاو با واسطه قرار دادن اولاد پیغمبر یعنی اباعبدالله حسین ( ع ). این باور باعث می شود که این اعجاز زود تر و ملموس رخ دهد. ما در جامعه ای هستیم که مدام با عرفان و کشف شهود و تجربیات خودش زندگی میکند و البته معتقد به خرافات نیستیم و من اصلا به این مسئله که بعضی می گويند توسل جستن به ائمه معصومین از جنس خرافات است اعتقاد ندارم، بلکه اعتقاد دارم این قضیه از جنس باور دل است یعنی اینکه خودت را به منشاء قدرت نامحدود و فناناپذير و منبع انوارهستی نزدیک می کنی. کافی است هر انسانی به این منشاً نزدیک شود تا هر آنچه که اراده می کند در اختیارش قرار بگیرد.
همين توسل ها و توکل ها باعث می شود که شخصیت محبوبی مثل آنا بینا شود و در حقیقت چشم بصیرت همه باز شود. البته واقعه ی معجزه در شکل نمایشی آقای لطیفی قدری عجولانه بود ولی با اين حال قسمت شفا يافتن آنا بسیار استادانه کار شد و انصافا اشک آدم را در می آورد.

عزیزی: من احساس می کنم بازی امین تارخ هم تاثیر زیادی بر این نقش گذاشت و این نقش آنقدر به این آدم نزدیک شد که آن را باور پذیر کرد.

پاکدل : در توانائی های تارخ شکی نيست ولی در حقيقت گریم اسکندری، بازی درخشان امین تارخ، کارگردانی و هدايت لطيفی و جنس ديالوگ ها و تدوين خوب حسين وند و از همه مهمتر نظارت افخمی به این نقش بسیار کمک کرد تا اين شخصيت توانست موج حضورش را خوب نشان دهد. البته در کنار اين بعضی نقش ها به دليل انتخاب غلط و نامناسب بازيگر حرام شد. من با بعضی انتخاب ها موافق نبودم. فرض کنید یک شخصیت پاک، بزرگوار و پر منش و اصل و نسب دار به خاطر انتخاب غلط به یک شخصیتِ يخ، سطحی، بد دهان و دريده تبدیل شد و يا درجای ديگر شخصيتی تعريف شده بی دليل تبديل به رهبر بی هويت مافيائی و خلافکار قلابی شد. این مسئله اصل سریال را کمی دگرگون می کرد، ولی از آنجایی که ما به کار جمعی معتقد هستیم، مقتضیات آن را هم در نظر می گیریم و می پذيريم. زمانی که ما به تنهائی کاری را بعهده می گیريم جور دیگری تصمیم می گیريم ولی زمانی که در روح جمعی حرکت می کنیم نوع نگاه چیز دیگری می شود. در هر صورت این سریال حاصل تلاش جمعی بود که توانستند آن را به نتیجه برسانند و به موقع روی آنتن ببرند.

عزیزی: من فکر میکنم يک روح نیز در این سریال نقش داشت، درست است؟

پاکدل: در فیلمنامه از همان ابتدا که دنیل از آلمان راه می افتاد شخصيتی ناظر و شهودی همه جا با او بود و اصلاً موتور محرکِ جستجوی او بود، البته نه به اسم روح، بلکه تجلیاتی در ذهن آن شخصیت و در حقیقت، مادرهميشه در روياهايش. اين شبح ناپيدای روح مادر، همه جا همراه اوست و می خواهد فرزندش را به سر انجامی برساند و از اين سرگشتگی وارهاند. به هر صورت دنيل آشفته است. درست است که از کودکی در خارج از کشور حضور داشته ولی تصاويری مبهم از گذشته ها هميشه در روياهايش دارد. چون برخی از بخشهای فیلمنامه گرفته نشد، کمی در روايت قصه ابهام ایجاد کرد، هرچند که بیننده با آنچه که می بیند ارتباط لازم را برقرار می کند. شخصیت دنيل در تمام داستان با پریشان خاطری خودش به سر می برد و مادر به شکل یک ناظر الهاماتی را به او القا می کند به شکلی که حالت شعاری نداشته باشد و بصورت غیر مستقیم باشد.عملا در شکل اجرایی این مادر به یک روح ناظر تبدیل شد که اتفاقات را می بیند و با فرزند خودش ارتباط خاصی برقرار نمی کند. مثلا زمانی که در زندان بسر می برد، می بینیم که مادر از دور فقط زندان را می بیند. در همه جا مادر بصورت شبح روشن جذاب حضور دارد و نمی توان گفت که آن شبح است یا روح سرگردان تا زمانی که فرزند را در عزاداری ظهر عاشورا در ميان امواج عاشقان رها می کند و لبخند می زند، انگار رسالتش را به انجام رسانده است.


عزيزی: به شخصيت های خارجی کم پرداخته شد. در فيلمنامه هم همينقدر بودند؟

پاکدل: نه البته بيشتر از اين بود ولی الان راجع به آنچه پخش شد بحث کنيم بهتر و ملموس تر است. همين قدر بگويم مادر کارن و پدر کارن هم آدمهای شریفی بودند که در دنیا می گرديدند و کودکان بی سرپرست را تحت سرپرستی خود در می آوردند و به آن يتيم خانه می بردند و تربیت و بزرگ می کردند و برایشان زندگی تشکیل می دادند. دولت هم به آنها کمک می کرد همانطور که دولت ایران و جاهای دیگر هم این کارها را انجام می دهند، برای همین ما در خانه ی آنها شخصیت های مختلفی داریم، اینها همه برادر و خواهرخوانده هستند. البته یتیم خانه نشان داده نشد. آنجا یک مجتمع بزرگ بود که در سریال نیامد.

عزیزی: یک نکته مهم در این سریال که به نظر می رسد تأکید بر استفاده از یک سری مکان ها و حتی خوردنیها یی مثل آبگوشت و آجیل که فقط در فرهنگ ما مرسوم است بود. این مسئله باعث بوجود آمدن یک حس ناسیونالیستی می شود که آدم می خواهد آن تمایلات و حسی که در کشورش وجود دارد را نشان دهد. اگر ممکن است کمی راجع به این قضیه توضیح دهید.

پاکدل: به هر صورت زمانیکه در مسیر حرکت قصه پیش می رویم نا خود آگاه به لحظاتی می رسیم که میتواند فرح بخش، جذاب و به نوعی نوستالژيک باشد. طبیعی است زمانیکه شما می آیید فضایی بوجود می آورید و می خواهید شخصیتی مثل غلام را راضی کنید که حرف بزند، فضایی مثل قهوه خانه ای را در نظر می گیرید که در آن نشسته اند و در حال خوردن آبگوشت هستند و یا زمانی که می خواهيد خبر گيری کرده رد موضوعی را بزنيد ممکن است گذرتان به آجیل فروشی يا صد جای ديگر بيفتد. درام شما در جاهای مختلف لوکیشن ها و فضاهای متفاوتی را می طلبد و نمی توان مثل تئاتر، همه ی قصه را فقط در فضای خانه گرفت. طبیعتاً خانه حاج رضا باید یک خانه سنتی و بزرگ باشد. خانه مادر اکبر نیز باید خانه خاصی باشد وآقای لطیفی که انصافا فردی با سلیقه است، به این جذابیت ها کمک کرد .

عزیزی: چند جا اشاره کردید که در فیلمنامه قسمت هایی وجود دارد که در سریال نیست چرا در سریال این قسمت ها وجود ندارد ؟ در آن مجموعه ای که اینقدر دلچسب است یک سری چیزها اساسی است و نبود آنها به کار لطمه میزند.

پاکدل: خُب مجموعه ی شرایط دست به دست هم می دهند. من به حسین لطیفی به عنوان يک دوست و همکار دلسوز غُرم را می زدم که چرا این کار را نکردی یا چرا این قسمت را اینگونه کار کردی ولی بايد پذيرفت مولف سريال کارگردان است نه فيلمنامه نويس. ما با هم رفیق هستیم. لطیفی انسان بسیار با تحمل و صبوری است و گاهی صبور بودن او آدم را کلافه می کند، او همانند اسمش بسیار لطیف و پاک است. به هر صورت گاهی دست خودش هم نبود و شرایط بر او تحمیل می شد. گاه بازيگری از پس ايفای نقش آن طور که بايد و شايد برنمی آمد و نمی شد منتظر ماند و اتفاقات ديگر که در هر کار پيش می آيد. تهیه کننده، هربازيگر و هر مکان و امکانی که کارگردان می خواست با هر شرايط در اختیارش قرار می داد ولی ممکن بود به دلائل ديگر تصميم به حذف بگيرد. بايد حاکميت بی چون و چرای گارگردان را پذيرف تا کار به سرانجام برسد.

عزيزی: اين مسئله باعث درگيری تهيه کننده که رکن اصلی است با کارگردان نمی شود؟

پاکدل: مجيد اوجی از جمله تهیه کنندگانی است که بلد است فضا را مطلوب نگه دارد برای همين در کارهای خودش موفق است. او هم مثل هر تهيه کننده شرايط را درک می کند. فرض کنید که فلان بازیگر، توانایی در آوردن نقش مورد نظر را ندارد. هر چه جلو می رود و بخش هایی گرفته می شود بازیگر بيشتر قفل می کند و یا ذات درونی خودش را نشان می دهد. کارگردان چه می کند ؟ سه هفته وقت گذاشته تا بازیگر را به جایی که لازم است برساند. طبیعتا با هماهنگی با تهيه کننده و نويسنده، نقش را کم میکند، زمانی که يک نقش لطمه می خورد بالطبع به باقی شخصیتهای داستان هم لطمه می زند و تحت تاثیر این ناتوانی قرار می گیرند و کم يا حذف می شوند. اما گاه ربطی به بازيگر ندارد و به خود کارگردان برمی گردد و یک دفعه می بینی بیست صفحه سناریو گرفته نمی شود. يا تعلل و دل گندگی باعث حذف می شود، فرض کنید به خاک سپاری مادر کارن در آلمان، صحنه بسیار زیبایی بود. تهیه کننده به سیاهی لشکرهای آلمانی دستمزد داده بود که بیایند و مراسم را ویژه برگزار کنند و تابوت را طبق آئين خودشان در قبر بگذارند. به خاطر تعلل، زمان سپری شد و نتوانستند آن صحنه را بگیرند، چون سياهی لشگر های آلمانی سر ساعت 3 بعد از ظهر تحت هر شرايطی می روند، در صورتی که دستمزدشان را هم گرفته اند، در نتيجه عوامل صحنه می آیند و می خواهند همان کار را انجام دهند و تابوت را در جایش قرار دهند که قطعاً مثل اصل نمی شود. به هر صورت ممکن است یک اتفاق نمایشی در ذهن من یک شکل باشد و در ذهن حسین لطیفی شکل دیگری و این طبیعی است. مثلا سر یکی از صحنه ها من ازابتدا با حسین لطیفی مشکل داشتم، من می گفتم حاج رضایی که من می شناسم نباید زیر باران نماز بخواند. من این مسئله را دوست نداشتم و صحنه ی پشت بام را بدون باران نوشتم ولی حسین لطیفی از ابتدا می گفت حاج رضا باید زیر باران آن صحنه ی نيايش را خلق کند. من این کار را عاقلانه نمی دانستم ولی او این کار را عاقلانه می دانست. صحنه ای که با خدا صحبت می کند، نوع دیالوگش تا حدی از جنس من بود ولی آنچه گرفته شد کمی پر خاشگرانه بود و من سر این قضیه با حسین لطیفی بحث کردم ولی او آنقدرنازنين است که به قولی انسان نمی تواند بیش از حد با او کل کل کند، آدم را از رو می برد. اين را هم قبول دارم که نبايد پافشاری بيخود شود. بايد وجوه مثبت و ارزشمند کار را ديد، به نظر من او آنقدر سالم و شریف و مسلمان هست که می تواند چنین چیزی را در یابد و به تصوير در آورد، چرا که باور پذیر کردن صحنه هایی از جنس عاشورا کار هر کسی نیست. برخی از صحنه ها را که نگاه می کنيد مثل مراسم سینه زنی ، شام دادن ها انگار همه در روز عاشورا گرفته شده در صورتی که تمام اینها در تابستان گرفته شد به غیر از صحنه های گذری که در عاشورا گرفته شد، بقیه همه بازسازی شده است حدود سه چهار ماه مانده به عاشورا و شما می دانيد چقدر سخت است باز سازی حال و هوای آن روزها. به هرصورت در زمانی ديگر سیاهی لشگری جمع شدند و در فضای ویژه کار ساخته شد و تمامی این کار ها هزینه و انرژی و فکر برد. اما همه اين ها ادای دين کوچکی است به پيشگاه اباعبدالله عليه السلام و مردم شريف و شيعه ی ايران. همين که دلی بلرزد ما را کفايت است.

عزيزی: متشکرم

پاکدل: من هم متشکرم