درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
سه شنبه 13 اردیبهشت 1384
موضوع: روزنوشت
● سخنرانی گل آقا!!!

متن سخنرانی منتشر نشده ی گل آقا در جمع اهل قلم ساکن برزخ ( * )

بسم الله الرحمن الرحيم. بنده بنا نداشتم در جمع شما سروران ارجمند و مشاهير ادب و هنر و معرفت و مفسّرين و متقدّمين ِسخن، اظهار وجود کنم ولی وقتی دوستان بزرگوار حاضر در جلسه بويژه جناب عبيد زاکانی و عاليجناب چخوف و آل احمد به اصرار فرمودند اين رسم مرسوم اينجاست که هر قلم به دستِ تازه واردی عندالورود وظيفه دارد از تجارب خودش در هستی و نيستی زندگی يک سخنرانی بکند، ديدم اگر اطاعت نکنم ممکن است حمل بر بی اهميتی شده و باعث تکدّر خاطرِ خطيری گردد و خدای نکرده اين کدورت، راحت و آسايش بی غل و غش اينجا را تا حدودی خدشه دار کند، اين است که امتثال امر نموده، فقط خواهش کردم اجازه فرمايند مدتی دراين عالم غريب بگردم بعد اگر مُيّسر شد به شکل تطبيقی و گذرا نکاتی را اشاره وار بگويم و حالا اين توفيق نصيب شده که در اين تالار با شکوهِ بلورين و زيبا، مُصّدع شده، پس از ذکر مقداری مسائل حاشيه ای، چند کلامی عرض کنم.
اولاً خوشحالم که بدون نياز به تبليغات و بريز و بپاش و بگير و ببند و پيش قراول و پس قراول و دورشو و کور شو و ميکروفن و بلند گو و راديو و تلوزيون و اين طور دنگ و فنگ های دست و پا گير، بی ضرب و زور و داد و قال و حذف و اضافه و شل کن سفت کن، صدا، به طورشفاف و يکسان به همه می رسد.
ثانياً خوشحال ترم که اين جمع مکرم مشتاق که انتهايش را نمی بينم با دقت و صبرو حوصله در اين جای مصفا جلوس نموده، بدون ور رفتن با دگمه ی لباس و قلم و کاغذ و عينک و تسبيح و دسته کليد و عصا و دماغ و گوش، يا خميازه کشيدن و پچ پچ در گوشی و مطالعه ی روزنامه يا مکالمه با تلفن جيبی و انجام معامله، با ميل و رغبت دارد بی قهر و غضب وغرض و مرض و پيش فرض و انگ و خط و خط بازی و خط و نشان و مو از ماست کشيدن و يقه جر دادن و فحش و فضيحت و تکفير و کتکِ سازنده، آنطور که رسم مألوف دنيای فانی ِترک شده است به عرايض حقير گوش می کنند و خب اين مسئله روح هرآدمی را سر ذوق می آورد که بدون دراز کردن پا از گليم معهود، دو کلمه حرف حساب بزند، با اين اطمينان که يکراست به گوش های تفکر فرو می رود.
بنده به حساب تقويم زمينی ها طی اين يک سالی که خدمت شما هستم با عنايت به اينکه خوشبختانه اينجا، در سرای هنرمندان، اهل قلم ديگر ابداً دغدغه ی خواب و خوراک و مسکن و مأوا و غرغر عيالات و اولاد و امنيت و حق و حقوق و کمبود کاغذ و مرکب و قلم و دوات و ملاحظات و مميزی و زد و بند و اينجور چيزهای پيش پا افتاده را ندارند و از بابت هيچ چيز و هيچ کس نگران نيستند، فلذا با يک توفيق اجباری تمام وقت را آزادانه و با فراغ بال به سير و سياحت و مطالعه در وضع و حال اهالی خوش مشربِ برزخ سپری کردم. خب انصافاً جای تماشائی و قشنگی است و حقيقتاً جهان برزخ همه چيزش مايه عبرت و حسرت است. به واقع هرآنچه ما روزی آرزوی داشتنش را در دنيا می کرديم و بابتش زمين و زمان را کن فيکون کرده به هم می ريختيم از قبيل مروت وادب و احترام و اخلاق و کرامت و مساوات و عدالت و دموکراسی و جمهوريت و استقلال رأی و اينجور چيزها، اينجا حی و حاضر و مفت و مجانی و فت و فراوان پيش روی ماست. در همين عمارت بغل به عينه ديدم بی هيچ منتی بغل بغل آزادگی، شرف و حقيقتِ ناب می دهند به هرکس که اراده کند، منتهی به قاعده ی استطاعت و ظرفيتش. ای کاش اين امکان فراهم بود تا بسياری از دوستان زمينی، پيش از موعد سفر کوتاهی به اينجا می کردند و با کسب تجربه برمی گشتند و در اعمال و کردار خود تجديد نظر نموده اينقدر وقتِ خود و ملت و تاريخ و فرهنگ و تمدن بی زبان را بيهوده تلف نمی کردند،. ولی خب شايد عمده دليل عملی نشدن اين آرزو، يکطرفه بودن اين راه دراز است، به قول حضرتِ بولگاکف که پيش از من مقدمتاً من باب خيرمقدم سخنرانی کردند عيبی هم علی الا صول ندارد. بعله عرض می کردم، دنيا جذابيتش مرهون فراموشی و فنا شدن و توجيه پذيری همه چيز است و برزخ مديون حضور ذهن دائمی و مداوم بودن و بی نيازی از توجيه هر چيز. ديشب حضرت غزالی به بنده می فرمودند، حُسن بزرگ اين عالم در اين است که ما در اينجا به کل جهان خاکی اشراف داريم ولی به حسبِ ظاهر زندگان خاک هيچ تصوری از اين عالم و انتظار دلچسب و شيرين آن برای شنيدن نوای خوش صور حضرتِ اسرافيل و وصل دائم ندارند. بله! در دنيا همگان با زمان ِقراردادی تاريخ جلو می روند و بالاجبار بايد تابع يا همراهِ نظم و قانون آن باشند ولی اينجا ابتدا و انتهای تاريخ به هم متصل است، برای همين بنده ی نوعی اين امکان برايم فراهم است همزمان، همنشين ارسطو و سعدی و گوته و ابن بطوطه و حضرت شکسپير و خانواده ی دورانت و ابن عربی و دکتر زرين کوب و ويکتورهوگو و حسينقلی مستعان و جناب خانلری عزيز و دهخدا و علامه جعفری و ديگر نوابغ باشم و يا بی دردسر و بی واهمه بسياری از همکاران اهل قلم که به زور و پيش از وقتِ مقرر به انحاء مختلف به اين عالم فرستاده شدند را ملاقات کنم، حالا اسم نمی برم که مبادا يک در ميليون ناقافل در کار آخرت آنها هم دخل و تصرفی صورت گيرد. آدم خاکی است و هزار عيب و ايراد و قدرت نفوذ در هرجا چه می شود کرد. بگذريم!
پيش از اين که برای سخرانی خدمت شما برسم در راه داشتم با دوست ديرينه آقای ابولقاسم حالت در حال قدم زدن بر سطح حريرگون دشت سرسبز برزخ، صحبت می کردم، وقتی از کنار ويلای مشجر و مشترک خانمها پروين اعتصامی وسيلويا پلات و فروغ خانم رد می شديم و آنها را در باغ، سخت مشغول گپ و گفتِ شعری ديديم به ايشان عرض کردم زبان واحد اينجا عجب نعمتی است چون اين امکان را فراهم کرده که بی نياز از ديلماج و واسطه همه منظور و مقصود خود را بی پرده پوشی نيّت و کتمان ضمير به هم منتقل کنيم بدون آنکه در مورد هم عناد، سوء ظن و يا پيش داوری داشته باشيم. ايشان ضمن تأئيد عرض بنده فرمودند تازه اينجا شما به اصل و منبع هرچيز دسترسی داريد فی المثل اگر شک و شبهه ای در خصوص صحت و سقم ِروايتِ اشعار مولانا يا کيپلينگ و حافظ و عطار و ديگران داريد همينجا از خود حضرات می توانيد بپرسيد. طرفه آنکه می بينم حکمای بزرگ در طول زمان از لحاظ فکری فربه تر شده و بعضاً نظريات گذشته و دنيائی خود را که اکنون در آن جهان اغلب با تعصب و سفره کردن شکم تاريخ تدريس می شود ديگر قبول ندارند، حتی گاهی منتقد آنند.
آن اوايلی که به اينجا آمدم به جهت ناآشنائی با امورات برزخ قدری دلتنگ بودم، از جناب گوگول که اينجا در همسايگی آبدارخانه ی ما هستند پرسيدم اسباب سرگرمی در برزخ چطور است، ايشان فرمودند اگرقدری صبر و حوصله کنيد می فهميد . يک مدت که گذشت ديديم بعله، تماشای دار دنيا از اين بالا بهترين زنگ تفريح اهل برزخ است. فی الواقع تفريح خوبی است ديدن بشر هنوز کودکِ دو پا که حرص مدام دارد برای ماندن ابدی و هزار قسم بامبول سوار می کند برای فرار از عقوبت ونيامدن به اين عالم ولی ماالاسف هرچه تمارض می کند و دورتر می رود به اينجا نزديک تر می شود، علتش علی القاعده اين است که عالم اينجا، محيط بر عالم آنجاست و اين را نمی دانند و يا خود را تعمداً به نادانی می زنند.
فی الواقع آن اوايل به سبيل تعارف با خودمان، واقعاً خيالات می کرديم در غياب ما قافله ی طنز خواهد لنگيد ولی بعد از مدتی ديديم بعضی مکرمين و ملبسين اين طرف و آن طرف و از چپِ چپ و راستِ راست، درمجالس و محافل بسيار جدی با اعتماد به نفسی عجيب و باورنکردنی يک تنه به اندازه کافی حرف های خنده دار می زنند که الحق والانصاف اسباب روده بری و قاه قاهِ تلخ ملت می شود. اصلاً آمدن به اين عالم واسط باعث شد بفهميم تا پيش از اين در چه دنيای فانی و خنده داری می زيسته ايم. فقط اسباب خوشی ما اينجا اين است که نيستيم تا شيطان به جلدمان برود و به کمک جميع اذناب در خلوتِ آبدارخانه مبارکه ی زمينی دسته گل های به آب داده ی آنها را گرفته سوژه ی نوشتجاتِ يوميه کرده، بدون زيرسبيلی در کردن سفارشی کيسه مختصری به تن آنها کشيده، شوخ برگرفته، باعث و بانی ترقی آنها بشويم. البته اين مورد يک رابطه ی دوسويه بود و بنده به جد اعتراف می کنم شهرتِ گل آقائی خود را مديون همين افراد هستم که جواب دادن بی غمض عين به عرايض صد من يک غاز آنها، اين بی مقدار را در زمره ی اهل قلم و طنز قرار داد و الا من فومناتی يک لاقبا، کماکان معلمی ساده و مشاوری بی جيره و مواجب بودم. فلذا اگر اظهارات و شعارهای زياده خواهانه و افراطی گاه و بيگاهِ آنان ملک و ملتی را بی اعتبار و آبرو کرد، لااقل اين مزيت را داشت که باعث رونق بازار طنازی امثال بنده و ديگران شد. روی همين اساس بعد از هجرت و قرار در اينجا، قلم و عينک و عصای مرصع اويختيم و نشستيم به سياحت کردار ابناء عالم از اين بالا، تا اينکه يک وقتی دوستان شفيق جناب فردوسی و آقايان شاملو و جمالزاده و حکمت و فروزانفر و حضرت علامه طباطبائی و جناب مطهری و شريعتی و جمعی ديگر به تناوب به آبدارخانه ی مينائی ما آمدند و امر فرمودند به تداوم کار، اين است که دور از چشم خاکيان دو کلمه حرف حسابمان را بسی پربار تر از قبل ادامه داده و می دهيم، منتهی امکان چاپش در جريده ی يوميه و مادام الاعمر جناب مجلس مکان دعائی وجود ندارد. روی همين اصل همه با نظم و ترتيب و خط خوش و صاف در دبيرخانه ی برزخ امانت می ماند تا آن زمان که دوستان به اين سرا تشريف بياورند و اجازه ی قرائت بگيرند، هرچند بعضی رندان طرف صحبت اساساً با اين طرف کاری ندارند و مدت های مديد است به حضرت عزرائيل جاخالی داده و مرگ را هم قال گذاشته اند، خب البته در عوض هستند کسانی که به يمن برکت وجود آنها روزی هزار بار می ميرند و زنده می شوند و هراز گاه به طور نيم بند سرکی به اينجا می کشند، شايد داديم در حد پلک زدن هم که شده تورق کرده بخوانند يا همراه ببرند. واما با عنايت به تنگی وقت و ملاحظه ی حوصله ی جمع و اينکه می بينم بزرگان تازه آمده مثل جناب آرتور ميلر و دکتر مددپور و ديگران در نوبت نطق اند، سخن کوتاه می کنم و چند جمله در ذکر محسنات برزخ اهل قلم که در واقع بهانه ی اين سخنرانی است عرض می کنم.
حضور منور شما.... کنم که برزخ اهل قلم از نظر.... به مثابه .......................................................................................
.................................... ( ** )
ای خوش آن بزم که از دست شوم توخوری باده و من مست شوم
علی ایّ حال بنده خوشنودم که اين سخنرانی هرگز در دنيای موقتِ زندگان به حليه ی طبع و زيور نشر مزين نمی شود والا بعيد نبود با سمع و قرائت آن بسياری از اهل انصاف از زور شور و شعف دق کنند و زودتر از قرار، دنيا را به اهلش وانهاده و به اينجا تشريف بياورند. هرچند اگرهم بيايند برخلاف دنيا، اينجا، جا به اندازه کافی برای عرض اندام همگان از اول تا آخر هست. ايّام خوش برزخ مستدام. والسلام عليکم و رحمته الله و برکاته.

( * ) استراق، ويرايش متن و نقل سخنرانی از " فلفل سبز"
( ** ) اين بخش از سخنرانی گل آقا احتمالاً به خاطر نوسانات جوی و پارازيت کائنات دريافت نشده است.

نکته: اين مطلب تنها يک سخنرانی تخيلی بود پيشکش به روح بلند و ملکوتی حضرت کيومرث صابری فومنی که ديروز اولين سالگرد عروجش بود به عالم بالا، البته به اندازه ظرف ذهن من نه قامت رعنای او. صابری جدی ترين فردی بود که در عمرم ديده بودم. انگار همين ديروزها بود، صميمانه زنگ می زد و بعد از چاق سلامتی می گفت. حسين، تئاتر بدرد خور چی داری؟ می خوام نامزدمو بيارم تئاتر! و من برمی شمردم، و او بلافاصله می گفت تو بگو کدومو ببينم و می گفتم واو هميشه می گفت ميام! و می آمد سرساعت، هر دو هفته يکبار اگر حالش سرجا بود.
همه کس در ذهن صابری تازه بود انگار هميشه به فکر همه بود، به يقين باور دارم الان هم هست، همانگونه که تا بر بستر خاک بود حرمت دار همه بود. يادش گرامی.