درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
جمعه 17 تیر 1384
موضوع: روزنوشت
● خواب با چشمان باز، بيداری با چشمان بسته!

3.gif

اسم نمايش بی دليل نشده است " مجلس شبيه در ذکرمصائب استاد نويد ماکان و همسرش مهندس رُخشيد فرزين " اين اسم با جهانبينی پنهان در تک تک واژه هايش ما را می برد به دل مُصيبت، می برد تا ژرفای سوگ.

کهن الگوها، اسطوره ها، نشانه ها، نمادها و آئين ها زنده می شوند با اين نام عجيب و غريب. اين عنوان طويل نمايشی قطعاً باری تاريخی وعميق از شکل و محتوا باخود دارد، از ابتدا اعلام می کند قرار است به مجلس شبيه خوانی وارد شويد و مرثيه ای جانگداز و عبرت آموز و تکرار شوند تا هميشه بشنويد و ببينيد، اما در ادامه وجود نام ها و عناوين امروزين مشخص می کند اين تعزيت نوعی شبيه سازی مدرن است و داستان، سوگنامه ای معاصر و اجرا نيز در کل وفادار به معانی قراردادی نهفته در اين گونه از نمايش. رفتارها و کنش واکنش های پذيرفته شده ی سنتی در اين نام، همگی پرده ای است در پرده، ماننده خوانی و يادنامه ای است از کسان بسيار از اهل انديشه که غريبانه و مظلومانه قربانی خودسری و جهل و جمود قدرت غير رسمی و پنهان زمانه شدند. در نمايش همانگونه که خود مدعی است دو شخص بازی از هرکدام از اين قربانيان، رنجهائی را به ارمغان برده اند و اينک بر صحنه آنچه بر آنان می رود و رفته است را هم به شکل روايتی بازگو کرده و هم با تکيه بر آنها نقش می سازند در قالب شبيه خوان.

19.gif

نويد ماکان و رخشيد فرزين دو روشنفکرند، مضمحل شده در مناسبات مدرن ِجامعه ی شهری، گرفتار در کابوس های مهيب روزگار ناساز و ما به عنوان تماشاگرِ اين شبيه خوانی، با شگردی استادانه از سوی خالق اثر، پای درون کابوس هولناک آن دو می گذاريم. ويژگی شيوه ی اجرائی بکار گرفته شده در اين نمايش هوشمندانه همين هدف را دنبال می کند، با مدد گرفتن از فنون نمايش تعزيه مدرن و شبيه سازی البته از نوع تئاتر ناب از همان آغاز دست به کار هيبنوتيزمی آگاهانه می شود و سهيم می کند همه را در کابوس های کشنده ی هر دوشخصيت و رها نمی کند يکدم، تا انتها، تا لحظه ی تشييع و تدفين ماکان و ماکانيان.

5.gif

در نمايش، نويد ماکان شاعر و استاد اخراجی دانشگاه، روشنفکری است که دوستان همفکر و نزديکش يک به يک به انحاء مختلف به قتل رسيده اند و اينک پس از مدت ها دوری از درس و بحث اجازه گرفته دوازده جلسه سخنرانی کند پيرامون ادبيات معاصر و حقيقت و واقعيت اتفاقات هستی. همسرش رُخشيد که مهندس معماری و مَرمتِ آثار باستانی و حافظِ ميراث فرهنگی است، دلخوش از اين موقعيت فراهم آمده، با او همدلی و همراهی می کند، چون شوهر هجرت و دوری را خوش نمی دارد و آن را نوعی فرار از واقعيت قلمداد می کند ( هرچند ثمره ی زندگی، فرزندش، نيمای چهارده ساله را زودهنگام به آنسوی مرزها فرستاده است) و اين جلسات، او را از انزوا و يأس خانه رها می کند، اما در گذر زندگی کابوس ها هيچ دم اين دو را رها نمی کند و شگفتی آنجاست که هردو شريک در کابوس هائی واحد و يکسانند، هردو مدام درخيال و واقع در محاصره ی سه پالتو پوشند که برای نويد و رخشيد، نويدی جز نا امنی فکری، مرگ و نابودی ندارند. عريانی اين روياهای ناميمون واحد نزد اين دو، گذر لحظه ها را برايشان تلخ و سهمگين می سازد تا آنجا که سايه ها نيز وحشت آور می شوند و می خسبند با چشمان باز و بيدارند با چشمان خسته و بسته، در نهايت به اجبار و علی رغم ميل رخشيد پناه به قانون می برند و شکايت نزد حافظان امنيت جامعه، آنجا در کلانتری نويد ماکان تا هنوز هست، از دست آنان که به خواب او آمده اند و نيستی اش را تجسم می بخشند و سارق امن و آسايش اويند شکايت می کند، چون نمی داند و نمی فهمد سه پالتو پوش ِناشناس ِبی صورت ِکابوس هايش، ملکه های عذابِ خيالی اند يا دژخيم هائی جاندار، حقيقی و خاکی. زن مخالف اعلام شکايت است و باور دارد اين کابوس ها اگر خيالی باشند کسی را يارای مقابله با آنها نيست و اگر حقيقی اند، تا جُرمی رخ نداده بالطبع کسی دستگيرشان نخواهد کرد . نويد ماکان با استدلالی منطقی، متکی بر درکی از يک ذهن سالم علمی همه را می پذيرد اما او آمده است تا از مسببين خوابهای آشفته ساز زندگی مسالمت جوی خود شکايت کند و به دنبال جوابی قانع کننده است چون او خود و همسرش را سزاوار اين کابوس های دهشتناک نمی داند. سرکلانتر برآبادی که استاد ماکان اين به قول مکرر خودش، گنجينه ی متحرک را پيش از وقوع حادثه توأمان در ظاهر به سهو و در باطن به عمد، شادروان می خواند، از اين شاکی به خاطر اقامه ی دعوی و پناه به قانون، سند و مدرک طلب می کند و می گويد اگر سرقتی انجام شده شکل و حجم و رنگ و محتويات و ارزش ريالی آن چه ميزان است. ماکان می انديشد فرصت های زندگی، لحظه هائی گرانبار و تخمين ناپذيرند که بی مهابا سرقت شده به هدر می روند و کسی جلودارش نيست. تکيه بر شهربانان، اين نگهبانان بی خوابِ آسايش شهروندان، گره از مشگل آنان نمی گشايد که هيچ روز به روز خود تبديل به کابوسی دست و پا گير و مضاعف می شود. عاقبت هردو به بيرنگ روانشناس خُبره رو می آورند تا شايد از دست افراد واقعی ِبدل شده به کابوس يا اشباح سرکش واقعی رهائی يابند، آنجا پزشک معالج خود خوابی ديگر رقم می زند و در رفت و آمدها و برد و آوردهای پياپی در رؤيای ناصادقش طمع به رخشيد دارد. در اين يکسرهِ کابوس بر صحنه، در گير و دار زندگی، سرطان ترس و ترديد سلول های روح و روان اين زوج را می خراشد و به جنونشان می کشاند و عاقبت با توطئه ای مردم فريب، روشی مرسوم و شيوه ای رايج، تخم شک و ترديد نسبت به هم را در درونشان می کارد و آنان را به هم بدگمان می سازد، تا آندم که در فريبی هماهنگ موقتاً روياهای سمج رخت برمی بندند و پس از کوتاه مدتی آرامش، اين بار در قالبی از رنگ واقعيت، آن سه شبح آشنای دلهره، بلاهای رفته بر دوستان ماکان را يکجا بر او وارد می سازند و در آخر، در صحنه ای بديع نويد ماکان گرفتار بند و بست آن سه پالتو پوش، سوار بر نعش کشی نمادين سوگمندانه شاهد اتفاقاتِ تلخ و ناپسندِ پس از مرگ خود حتی خواستگاری و وصلت بيرنگِ روانشناس و رخشيدِ به اجبار رضايت داده به ختم پيگيری پرونده است.

6.gif

شاه کليد نمايش در بيان اين مفهوم است که تلاش برای درک و دريافت حقيقت، پذيرش دستيابی به ذات حقيقت و واقعيت محض را ناممکن می سازد. نويد ماکان جائی در کلاس درس و سخنرانی، درست در اوج بحث، آنجا که سه پالتو پوش شکنجه و عذاب از دری وارد شده چرخی می زنند و از سوی ديگر بيرون می روند عنوان می کند خلق هر اثر حتی به فرض موفقيت کامل ادبی، ذاتاً پذيرفتن شکست کامل در دسترسی به واقعيت محض است، چون هيچ چيز اکنون واقعی تر از سه پالتو پوشی نيستند که از در تالار آمدند، چرخی زدند و در را پشت سر خود بستند و رفتند و اکنون که ظاهراً از نظر گم شده اند، ابداً قابل اثبات و شناسائی نيستند، همين مفهوم در صحنه ی پايانی، آن هنگام که همگان از پی تشييع ماکان روانند به زيبائی و استادی تمام به نمايش در می آيد، در آنجا حقيقت زندگی از نگاه ماکان عريان است، اما واقعيت از نگاه شاهدان فاجعه اينگونه نيست و هرکس به نوعی اين مرگ جانخراش نابهنگام را تفسير می کند که با اصل و حقيقت حادثه فاصله ها بسيار دارد، انگار برای آنان قتلی در کار نبوده و آنچه رخ داده خيالی بيش نبوده و نيست.

11.gif

همانطور که از عنوان نمايش پيداست اين اثر يک شبيه خوانی است، يک سوگواره ی تام و تمام است، درست مثل مجالس سوگ، تنها بيان شورسوگ است نه شعوردرک چرائی، قرار نيست مخاطب به عمق فاجعه راه يابد، تنها قرار است مرثيه خوانی شود بر فاجعه ای که بر اجتماعی کوچک رفته است، بيشتر به تظاهرات بيرونی اشک انگيز پرداخته می شود تا کالبد شکافی واقعه ای غير طبيعی و دردناک.
تمام آنچه بر فضای کلی اثر رخ می دهد شباهت غريبی دارد به وقايع اروپای شرقی و مشخص تر تحولات دوران سهمگين حاکميت قدرت پليسی امنيتی ِ سوسياليست های خشک مغز پيش از انقلاب مخملين روشنفکران در چک و اسلواکی و با تفاوت هائی درشکل و اهداف، در لهستان و مجارستان و آلمان شرقی، حال آنکه وضعيت سياسی اجتماعی آن مقطع تاريخی در آنجاها به مدد اسناد و نوشته ها کاملاً روشن و مشخص بود و صف بندی ها شفاف و دسته بندی ها تا حدودی هويدا، اما تصوير کلی اين نمايش با اينکه مشخصاً و با اصرار ايران امروز را ترسيم می کند يا در تلاش ترسيم آن است در عمل خيلی واضح و قابل درک و دريافت و منطبق بر واقعيت های بومی و جاری نيست. ماکان روشنفکرِ شاعراشعارِ در وصف آب و درخت و عشق و وطن انگار ابداً اهل اين شهر و ديار نيست، حتی جهان وطن نيز نيست، بيشتر، چيزی يا کسی است مجزا از زمين و زمان، شخصيت او نه عقبه ای دارد و نه تاريخچه و دنباله ای، انگارگياهی آسيب پذير و خود رو است که در برهوتِ نمکزاری نامطمئن روئيده و موقتاً هست برای اينکه با هويتی نامکشوف تنها باراين درام و مرثيه را به دوش کشد و عاقبت در بی خبری توطئه، پژمرده و کشته شود. او نه همراه و همنشينی دارد، نه دوست و آشنائی مشخص، نه همدردی و نه حتی مخالف و موافقی. مدام گوشزد می شود به نام و در حرف که او، يعنی استاد ماکان، گنجينه ای متحرک است، اما هيچ گوشه ای از او و گنج درونش هويدا نيست، نه اثر مشخص و مدون و تأثير گذاری دارد، نه گروه و دسته ای، نه کانونی، نه حتی سابقه ی زندان و مبارزه ای، شخصيتی بر صحنه شکل گرفته فارغ از هويت و مبانی انديشگی. مشخص نيست چرا بايد احياناً محافل بين المللی نگران او باشند. به همين خاطر دليل عمده ای برای مخالف خوانی ندارد و بالطبع کشتن او محلی از اعراب ندارد و بود و نبودش آنچنان وزنی به لحاظ سياسی و طمع قدرت، و نه شخصی، از زمين نمی کاهد. در عمل هم پس از مرگ نابهنگام او اتفاق خاصی رخ نمی دهد، همگان چون موجودات بُله و بی اراده مرگ او را چون ديگر همفکرانش می پذيرند و هرکس بنا به توجيهی مسئله را هضم می کند. حال آنکه در واقعيت اينچنين نبود و نيست. از تنش های سياسی اجتماعی فرهنگی نشأت گرفته از اين واقعه چه پيش، چه در زمان وقوع و چه پس از آن که چون زلزله ای می مانست خبری نيست. در اين که جامعه ی روشنفکری اين ديار مثل هرکجای عالم در کنار زيست طبيعی خود در پی هدفی متعالی و دگرگونی های بنيادين است هيچ شکی نيست، اما در اين اثر هيچ نمودی از اين خواست ها و تمايلات ديده نمی شود. تنها رعب آشکار به رخ کشيده می شود و عنوان می گردد آنان، يعنی نويسندگان، در جستجوی واقعيت اند و شورش در مقابل اين واقعيت ها و ساختن واقعيتی نو که اگر چنين باشد و بپذيريم تا ابد اين دور باطل تداوم دارد و هرگز هيچ واقعيتی رنگ استقرار ثبت به خود نمی بيند. بنا به شيوه ی اجرائی انتخاب شده برای نمايش که جابه جا در چند صحنه زمان را در هم می شکند و خيال و واقع را درهم می تند، می شود حقيقت بی انکار بيان شده در نمايش را که اصرار بر قلب شدگی واقعيت دارد سوا کرد و گفت اجرای همين اثر در تالار اصلی تئاتر شهر تهران به صورتی آزاد و بی نگرانی و با حمايت دولت، شهری که در آن همين چند سال پيش زنجيره وار چند تن روشنفکر و نويسنده اش شمع آجين شدند، خود دليلی بر اشاره به موضوعی واقعی است که هرگز فراموش نشده و نمی شود.

12.gif

خالق اثر از اساس اصل را بر اين پايه و پيش فرض بنا نهاده که ما همراهان کابوس های دو دلداده، خطرناک بودن و مضر بودن اين دو عنصر را برای قدرت حاکمی که نمی دانيم کيست و تنها به آتش زدن بيرق کفار مشغول است تماماً پذيرفته ايم و ديگر نيازی به کالبد شکافی و طرح پرسش ها و چرائی ها نيست.
بايد پذيرفت تنها توهم توطئه و ترس از آن کافی نيست تا دلهره ای کشنده فضای نمايش را در بر گيرد، اگر هم موفق شود که تا حد زيادی در طول نمايش به خاطر مرثيه خوانی های شعارگونه و غليظش می شود، نيم ساعتی پس از ترک تالار، مثل کسی که از مجلس سوگی با فشاندن اشک، سبک شده بيرون می رود، خودرا باز يافته به دنبال کار و دغدغه های شخصی خود روان می شود. آنچه بر صحنه جان می گيرد بخش بسيار کوچک و تا حد بسيار به عمد شعاری از واقعه ی هول آوری است که مردم کوی و برزن بسيار بيشترش را می گويند و می شنوند و تحليل می کنند. شايد عمدی در اين کار بوده که قطعاً بوده چون مؤلف اثر هنرمندی است همه سو نگر و تيز بين و بعيد است غفلتی تعمدی در کار باشد بی آن که جوابی در خورد فراهم باشد، اما عجالتاً از تماشای اثر نمی شود فهميد چرا.
در خصوص واقعه ی معروف شده به قتل های زنجيره ای و انتشار شب نامه ها و پخش دم به دم فهرست نويسندگان و روشنفکران ِدر انتظار و نوبتِ مرگ، در زمان افشای آن توسط مسولين مربوطه و بعد از آن نه راديو تلوزيون بطور مشخص به آن پرداخت و نه سينمای ايران از خود واکنشی نشان داد ، تنها مطبوعات آزاد و چند اثر مکتوب به اين رويداد پرداختند، اما تئاتر ايران در اين مورد سکوت نکرد، آثاری مشخص پيرامون اين مسئله به صحنه رفت يکی نمايش تأثير گذار" تولد " اثر نادر برهانی مرند و ديگری" يک دقيقه سکوت" کار محمد يعقوبی و چند کار ديگر که به شکل گذرا به اين مقوله پرداختند و حالا پس از گذشت چند سال از اين حادثه، اثر شاخص بيضائی که به حديث نفس و المثنائی از شخصيت او می ماند به اين موضوع بدين گونه پرداخته است. منتظر می مانيم تا استاد در مصاحبه هاشان پاسخگوی اين چراها باشد. اين چراها آنقدر بر اثر و شعارهای عيانش سنگينی می کند که چنانچه پاسخ های در خور نيابد بيم آن می رود لاجرم برداشت شود که اثر کارکردی دوگانه دارد و اگر همان محافل خودسر هزار پا نيز می خواستند پس از استحاله ی اجباری به سبب افشای راز، با ظرافت قدرت گسترده ی حذف و رعب پيدا و پنهان خود را به رخ جامعه ی تبدار کشند چنين اثری سفارش می داده يا می آفريدند.

13.gif

از اين نکات که بگذريم، اجرا بی بديل است، به کلاس درس فشرده ای می ماند که عصاره ی دانش تئاتری بيضائی يکجا آموزش داده می شود، به غير از سطح نازل کيفی نورپردازی و بازيها و بازيگران از نظر نوع انتخاب و سطح کيفی ارائه ی نقش ها که در مجموع توقع را برآورده نمی سازد، کارگردانی و طراحی صحنه، موسيقی و هماهنگی اجرا بی نقص است. و بی برو برگرد مثل نمايش های ديگر استاد جزو يکی از آثار درخشان و جاودانه ی تئاترايران خواهد بود.

14.gif

15.gif

16.gif

17.gif

18.gif

20.gif


دو نکته:
اول
برای تزئين اين مطلب با تصوير از عکس های مسعود بهره گرفتم که بالاخره پس از حدود هشت ماه دوری اجباری از کار عکاسی تئاتر به دعوت جناب بيضائی و نه مرکز به اين کار اقدام کرد و بر من منت نهاد و چند قطعه اش را در اختيارم نهاد. از او سپاسگزارم.

دوم
نامه شکوائيه و گلايه آميز دوست گرانقدرم، هنرمند ارزنده، فرهاد مهندس پور را که پس از استعفای دير هنگامش از مسئوليت رياست اداره نظارت و ارزشيابی در پاسخ به انتقادات فراگير و بيش از اندازه از عملکرد غلط و پر اشتباهش از جانب اهالی تئاتر، مطبوعات و دوستان نزديکش در مدت کوتاه قبول مسئوليت توسط او منتشر شد اينجا بخوانيد. اگر جای او بودم سکوت اختيار می کردم و چنين نامه ای که بيشتر به ناله و نفرين و برسينه کوبيدن پيرزنان مستأصل می ماند را منتشر نمی کردم. فرهاد عزيز با اينکه جا به جا در نامه دم از اخلاق تئاتری می زند، متأسفانه محتوا و ادبيات اين نامه خود سراپا دروغ و تهمت و بی اخلاقی است. اميدوارم او که قدرت غريبی در تبديل يک کارگردان درجه يک به مديری ناموفق و درجه شش دارد پس از چند سال دوری از تئاتر و فروکش کردن خشم های فراهم آورده بتواند زمينه های خلق آثار درخشان چون گذشته را فراهم کرده زندگی حرفه ای از سر گيرد. هرکجا هست سلامت باشد، من ناقابل به سهم خود از او گذشتم.