درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
جمعه 31 تیر 1384
موضوع: روزنوشت
● روزای بديه!... بايد گريه خورد!

fans-1.jpg

فرانکی: طرفداری قانون خودشو داره!... خيالت ما از اون طرفدارای کاغذی هستيم که فقط رأی بديم واسه عوض شدن هيئت رئيسه؟... چماقم سانی!... سی ساله که واسه من حرف آخرو اين می زنه!... بوش کن! سرتاپاش بوی خون گرفته!... اين بوی حيثيت منه!

نمايش فنز، آخرين اثر درحال اجرای محمد رحمانيان اصلاً نمايش پيچيده و سخت فهمی نيست. نمايش ادا نيست. نمايشی نيست که شعار بدهد و بخواهد چيزی يا کسی را به رخ بکشد. نمايشی است که بی هو و جنجال، حرفش را به اندازه ی ظرف ذهنی مخاطب از هر نوع ، می زند و هر کس به راحتی می تواند با تماشای آن در دو نيمه، بدون وقت اضافی، مفهومی را با خود به ارمغان بَرَد. داستانی واقعگرايانه، بسيار ساده و همه فهم دارد و به راحتی می شود در چند جمله برای ديگری تعريف اش کرد و گفت: همه ی ماجرا دريک خانواده ی ( شلتون ها ) متعصب فوتبال می گذرد. خانواده ای انگليسی که تا حد مرگ طرفدار فوتبال اند، نه؛ اشتباه کردم طرفدار يک تيم مشخص فوتبال اند نه خود فوتبال. آنها به شکل موروثی و حرفه ای جزو باشگاه طرفداران سرسخت و قسم خورده ی تيم قرمز پوش منچستر يونايتد اند. بازهم اشتباه کردم؛ اعضای اين جامعه ی کوچک و آرمانی ی تمدن ِمدرن، متعلق به اروپای پس از جنگ، از سر اجبار و نه خواست قلبی، پيرو بی چون و چرا ی جنون سرکش و سيری ناپذير فرانکی شلتون ِخشونت طلب اند که احتمالاً قرار بوده از ازل حکمران قادر و قهاری باشد در سرزمينی بزرگ و پهناور. ولی دست سرنوشت اين امکان را از او دريغ داشته و اکنون، نه ورزش و بازی فوتبال؛ بلکه صرفاً طرفداری کور از يک باشگاه، زمينه لازم برای ارضای حِس ِاستبداد و خود محوری اورا فراهم آورده است. دنيای آرمانی فرانکی و حوزه ی اقتدارش به اندازه ی زمين چمن که نه؛ در محدوده ی يک خانه و جمعی چهار نفره، کوچک شده است. خانواده ی شلتون در قالبِ گروه فنز، در سايه ی فرانکی شلتون و همراه او کاری شبيه زندگی می کنند. فقط طرفداری نمی کنند، مبارزه می کنند، می جنگند، با آبی پوشان تيم منچستر سيتی، با هرآنچه قرمز نيست، با هرکس که با فرانکی نيست و بايد او را کشت، با گِردی و پربادی توپ، با در و ديوار، با راديوی خانه، با تلوزيون کافه، با موسيقی، با واژه های بخش پذير، با دفاتر تمام نشريات ورزشی غير قرمز که بايد به آتش کشيد، با خائنين به باشگاه، با تقدير وسرنوشت، با جهان، با زمان متوقف شده روی ساعتِ يک... و با خودشان! در نهايت، اين گروه سياهی لشگر؛ در ازدحام وتشويق و درد و هجرت و مرگ و عشق و اميدهای سرخورده، برای هيچ! در هياهوی تنهائی و نيستی! تبخير می شوند و از هم می پاشند.
شلتون ها، چهارنفر بيشتر نيستند اما تمام جهان اند، جهان ِ تبدارِ معاصر.

F . فرانکی شلتون:
مرد خانواده، رئيس مطلق، حاکم مستبد و خشن ِخانه ای که اينک سهم فرانکی از تمام زمين است. او خانه را با نشاندن چاقوی فرو رفته در توپ به ديوار، تبديل به مقر حکومت خصوصی خود کرده است و حاضر است حتی برادر خود سانی را به خاطر هدف زندگی که همانا طرفداری بی قيد و شرط از تيم قرمزهاست، همچون اسماعيل قربانی کند. بزرگتری که هفده سال خواهر و برادر را به قول خود به منقار کشيده تا بزرگ شوند و تنها به سرود خوانی و طرفداری از قرمزها بپردازند. فرانکی گوينده ی بخش ويژه اخبار هواشناسی راديو است ولی سال هاست در آرزوی نشستن پشت ميکروفن پخش مستقيم گزارش فوتبال به سر می برد و بالاخره روزی با بخش اخبار آب و هوا وداع کرده و به آرزوی ديرين خود می رسد... اما به دليل نقض بی طرفی و به کاربردن الفاظ رکيک، در ميانه ی گزارش زنده، علی رغم داشتن رکورد بيان يکصد و ده کلمه در چهل ثانيه، و ديدن بيش از چهار هزار مسابقه ی زنده ی فوتبال، صلاحيتش رد شده، اخراج می شود.

A . اگنس شلتون:
خواهر جوان و اغلب تسليم ناپذير فرانکی است. تمام عشق و هوش و حواس او پی عضو شدن در باشگاه فوتبال بانوان منچستر کوئينز است. عاقبت علی رغم مخالفت های فرانکی در يک معامله ی عشقی با خواستگار سمج خود، در قبال گرفتن امضای اجازه نامه از او موفق به اين کار می شود اما در آغاز راه زندگی مشترک، ميراث خانه ی برادر را که همانا مدام سر کردن با کبودی دور چشم هاست به خانه ی شوهرِ دلداده می برد و از همراهی تيم دلخواهش برای هميشه باز می ماند.

N . نانسی شلتون:
همسرِ به شدت بيمار و دلمرده ی فرانکی، زنی است صبور و بردبار. او به خاطر تولد و پرورش در خانه ی پدری منجمد شده در فوتبال و زناشوئی با فرانکی ِ ذوب شده در فوتبال، تاريخ مجسم اتفاقات ريز و درشتِ باشگاه منچستر يونايتد است. او نويسنده و گوينده بخش فال خوانی راديو است و تمام خوشی ها و شاديهای زندگی و حتی آرزوهايش را فقط برای شنوندگان و متولدين ماه های مختلف در فال های تقويمی که برای آنها می نويسد و می خواند بيان می کند اما در زندگی واقعی هرگز رنگی از خوشی در کنار فرانکی نديده است. او نيز روزی به دليل سرفه های پياپی و قی کردن خون، از کار راديو کناره می گيرد و در نهايت پس از درگيری با شوهر قلدر بر سر جام جهانی که فرانکی به خانه آورده و آن را هديه ای از طرف خداوند می داند، با دست شکسته، خانه، زندگی، فرانکی، گروه فنز و همه چيز را ترک می کند.

S . سانی شلتون:
کودکی سی ساله! برادر شيرين عقل فرانکی که از اتفاق عاقل ترين و عميق ترين فرد خانواده است. او درظاهر تنبل، گيج و خنگِ مادر زاد است ولی همو چهارمين شغل را که درفروشگاه عرضه ی صفحه های موسيقی با سفارش و تضمين برادر و با سختی به دست آورده، تنها به اين بهانه که جوانها فقط صفحه های سبک و احمقانه می خرند رها می کند. او به دليل ناتوانی در حفظ تاريخ دقيق اتفاقاتِ تيم منچستريونايتد برای شرکت در آزمون و دريافت کارت عضويت طرفداران باشگاه، مدام از برادر کتک می خورد. سانی از خود هيچ اراده ای ندارد. او قرار است روزی کار مهم زندگيش را که يک شب در کافه ی سرخ ها موقع آشنائی و رقص با يک دختر بلژيکی در شرف وقوع بوده و به خاطر خشم و کتک های برادر ناتمام مانده انجام دهد و می دهد. آنگاه که جام جهانی فوتبال به سرقت رفته، اين غنيمت جنگ خصوصی فرانکی با جهان را دور از چشم برادر به سگ های ولگردِ حوالی مقر پليس تحويل می دهد و خود آزاد و رها و بی ترس، با طاقباز خوابيدن و خوردن گريه، به عمق چشم های آبی ژولی، دختر فراموش نشدنی، که برايش به رنگ شب اقيانوس ها ست، سفر می کند.

جو جانسون يا جِی جِی:
راننده ی تاکسی ساده، بی سواد، لات، کج دهان، همه فن حريف و عاشق پيشه که طرفدار آبی پوشان باشگاه منچستر سيتی است. اين طرفداری و عشق اگرچه در جائی از نمايش در شب باختِ قرمزها، در بازی قهر و خشونت فرانکی خرد و خميرش می کند ولی بعد عشق لجوجانه اش به اگنس شلتون با خريد هدايای سطحی، دهان ِکجش را در ادائی با مزه صاف می کند. او نيز در انتهای نمايش می رود تا جوانی پرنشاط اگنس و خودش را درزير پله ی دراَندشتِ چهل متری عمه اش! با خشونتی از نوع ديگر بپوساند و دفن کند.

شخصيت های خلق شده در فنز بی کم و کاست، درست همان اند که بايد باشند. بی نقص و ديدنی، قابل درک و واقعی. با يک بار ديدن ِ نمايش، اين شخصيت ها تا هميشه در ذهن جان می گيرند تا آن حد که می شود بارها و بارها تعريفشان کرد. ويژگی های هرکدام مختص ِ خود آنان است. با گويش های کاملاً منطبق بر نقش، زمان و مکان ِ داستان.

فنز نمايشی ساده است ولی ساده انگارانه نيست. نمايش ِ دردِ ديروز و امروز است، درد انسان گرفتار در بند خشونت های ساختگی از سوی قدرت ها.
سال های پس از جنگ جهانی دوم برای جهان به ويژه قاره ی اروپا سالهای غريبی بود. سالهای عبور از نهايتِ بردگی و خشونت. سالهای نسل کشی. سالهای گرسنگی و وحشت. سالهای آوارگی، ناامنی و بی پناهی، بيماری، روان پريشی و اقتصادِ فشل... تا سالها بعد خشونت به عنوان امری عادت شده در لباس انتقام کور می رفت تا اروپا را به بربريت کشد که در بسياری جاها کشاند. بايد برای آن فکری می شد تا هم اين انرژی را در خود هضم کند، هم ساکنان قاره را سرگرم سازد. تا پيش از جنگ، مسابقات فوتبال و جام جهانی و ديگر رقابت ها از جمله ادوار المپيک برگزار می شد ولی به دليل نبود وسائل فراگير ارتباط جمعی تصويری، آنچنان که بايد کارکرد عام نداشت. پس از جنگ و رونق تلوزيون و سينما و چرخه ی مطبوعات، اين امر جديت و گسترش بيشتری يافت و همگان را در سرنوشت خود سهيم کرد و هيجانش را دو چندان کرد و به تک تک خانه ها برد. مردم نياز داشتند برای خود رقبائی بتراشند و خشم خود را بر او فرو بارند، لذا دولت ها برايشان فراهم کردند. آن سالها باشگاه ها و تيم های گوناگون ورزشی و گروههای نمايشی و کاروانهای سيرک و رقص و موسيقی، همپای سينما و ستاره سازی جان گرفتند و جهانی را سرگرم خود کردند. ويژگی فوتبال به عنوان يک ورزش تيمی در آن بود و هست که تمرکز افکارِ عمومی را جهتی ديگر گونه و هدايت شده می دهد و خواست های نامحدود بشر را محدود می کند. بعدها برای تعديل خشونت به مرور قوانينی برای آن وضع شد و دولت ها بهتر ديدند هيجاناتش کنترل شده تر باشد. تا رسيد به امروز که معادلات اقتصادی کلان و جابجائی دولت ها و تقسيم منافع جهان بی سرو صدا با گردش اين توپِ گرد رقم می خورد. ولی هنوز مثل آن سالهای رفته، انسان ها تنها قربانيان هيجانات ساختگی و خشونت موروثی پيدا و پنهان ِآنند. چه انگاه که در هياهوی ميدانند يا در چنبر هيبنوتيزم تلوزيون و تصميمات گرفته می شود و چه وقتی که پس از هر بازی در هرجا با پس لرزه های اين بازی سرگرمند.
داستان فنز در اوج آن سالها شکل گرفته، سالهای لِه شدن انسان افسرده در چرخش توپ و توپ، سالهای اسارت انسان در آرزوهای واهی و سالهای تخليه شدن با فريادهای گوشخراش بی ثمر و بی خطر، سالهای...

تماشای فنز نشان می دهد چقدر تئاتر می تواند جدی و متعهد باشد، نشان می دهد کارگردان تئاتر بودن چقدر حوصله، دقت و تسلط بر تئاتر و ادبيات جهان می خواهد. نشان می دهد تا چه اندازه بازيگر تئاتر بودن و هنرمند تئاتر ماندن سخت است. پرويز پرستوئی در نمايش فنز صد در صد فرانکی است. در کنار او که به نوعی حافظ ضرباهنگ صحنه است بازيگران شاخص ديگری چون مهتاب نصير پور با ارائه نقش آرامش بخش و صورت سنگی نانسی، حبيب رضائی با ارائه نقش کمر شکن و موزون و منعطفِ سانی و ترانه عليدوستی و احمد مهرانفر که الحق هر دو خوش درخشيدند، هرکدام به سهم خود خاطره ای ماندگار از يک اثر درخشان تيمی ومنسجم گروهی می آفرينند.

اجرای فنز در کل بی توجه به حضور غير منطقی همه ی شخصيت ها، بی هيچ استثنا پای ميکروفن رو به تماشاگر، چگونگی راه يافتن جام جهانی به خانه فرانکی و يکی دو مورد جزئی ديگر تقريباً بی عيب است. اما صحنه ی نچسب و ناپخته ی پايانی و مرگِ فکر نشده ی سانی به نظر نقطه ضعفِ عمده ی نمايش است، می توانست بسيار بهتر از اين که هست باشد. مثلاً می توانست سانی قربانی خشونت رقيبی باشد که به درستی هرگز نديديمش، بايد معلوم می شد خشونت در همه جا دو سو دارد. سانی می توانست دوباره در زير مشت و لگدِ اين بار کشنده ی آبی ها در خاطره بازگو شده ی ژولی عروج کند تا تراژدی کامل شود. می توانست به عشق شنيدن خبر و نشانی از ژولی برای همراهی دوباره ی تيم اندرلشت بلژيک به کافه رقيب پای بگذارد و آنجا او را به سخره گيرند و در ميانه خبردار شود آبی ها بو برده اند که جام مسروقه در دست فرانکی است و سانی سراسيمه برای نجات برادر می شتابد و مهم ترين کار زندگی اش را می کند. رقبا او را به طمع تصاحب جام دنبال کنند و در آخرين لحظه که سانی جام را به سگ ها می دهد او را تا حد مرگ مضروب سازند، حتی سانی می توانست وقت جان دادن در خانه، ژولی را در هيبتِ فرانکی ببيند و تضاد و کشش صحنه چه زيبا بود اگر سانی گزارش اين کار بزرگش را در دم آخر نه از برای برادر که برای اين هيبت می گفت. آنگاه تازه برادر می فهميد اين موجود به زعم او بی خاصيت و خنگ، چه درد جانکاه و آرزوی زيبائی را اين سال ها با خود حمل می کرده است. اينگونه، قطعاً سانی عاشقانه تر اسطوره می شد و کار مهم نيمه تمام زندگی اش به سرانجام می رسيد و ويرانی و درهم ريختگی کامل ديکتاتور بزرگ فرانکی معنی می يافت... شايد هنوز هم دير نشده باشد.

در صحنه ی آخر آن هنگام که فرانکی شلتون پس از فرو پاشی همه چيز، تنها و غريب رو به تماشاگران اشک می ريزد باز ياد جمله ی آرتور ميلر در نمايش چشم اندازی از پل افتادم، آنجا که روی پل وکيل به ادی می گويد: ادی اشتباه نکن و گرنه تنها می مونی!
برای شلتون ها هم با اشتباهات فرانکی روزهای زمستان و بهار و تابستان سال 1966 روزهای بدی بود!... برای همين همگی گريه خوردند و او را تنها گذاردند!