درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
یکشنبه 8 آبان 1384
موضوع: روزنوشت
● کسانی هميشه عاشق اند، کسانی هميشه معشوق

2.jpg

از همان روز که - حدود شش ماه پيش - خبردار شدم هادی مرزبان قصد کرده متن ملودی شهر بارانی اکبر رادی را در گروه حرکت کار کند کنجکاو بودم ببينم با اين اثر سترگ رند خلوت نشين معاصر چه می کند.

رادی برای نسل من تنها يک نمايشنامه نويس صرف نيست، عقاب تيزچشم فهيمی است که هوشمندانه بر بام مينايی اين مُلکِ ريشه دار بال می زند و لحظه های تب دار تاريخ معاصر را با وسواس خامه ی تيز در بزم مکالماتی شيرين جراحی می کند. درست به همان ميزان که تاريخ اين سرزمين در يک تقسيم بندی معقول در يکصد و پنجاه سال اخير بيشترين حادثه را به خود ديد – معادل طول اعصار و قرون رفته، از حيث اثر - اين اعجوبه ی بيدار نيز عصاره ی فهم و کمال شد و بر قلم اش هرچه رفت در اين حوالی دور زد. آثار رادی بی استثنا در بستری از زندگی شرقی آنهم با نگاهی کاملاً واقعگرايانه جاری است اما دربطن خود طوفانهای مهيبی را آبستن است. به جرأت می توان گفت حجم ناگفته های اين قلندر قلم در لابلای سطور و گفتگوهای اشخاص بازی اش بسيار بيش از آن چيزی است که می خوانيم يا می شنويم يا برصحنه می بينيم. هر متن اش در خود آتشفشانی دارد که اگر بر صحنه و بر شخصيت ها خوش نشيند خوب بغرد و بغراند و اگر نه - که از اقبال بد اغلب چنين بوده - مبدل به نسيمی خنک و گذرا شود و بگذرد. ملودی شهر بارانی نيز چنين است. تلاطمی پنهان شده در پس واژه ها. بغض فروخورده ی سال های سربی ِ آماده ی شکست. بهمنی عظيم فراهم آمده از سالهای اشغال و تحقير در انتظار تلنگری برای غلت و فرود. غليانی شليک شده از شهريور بيست تا اصابت به بيست و هشت مرداد. شاه فنری فشرده شده از هنگامه ی مشروطه در انتظار رهايی از حکومت کودتا.

ظاهر داستان نمايش " ملودی شهر بارانی" اين است: مهيار آهنگ، جوان رشتی از خانواده ای به نسبه متمول، پس از هفت سال تحصيل در رشته ی حقوق در اثر فوت پدر و به خواست مادر از لوزان سوئيس - و البته بی طرف در جنگ - از اروپای سرد و يخ زده و هنوز گرفتار در اثرات جنگ ( جنگ جهانگير دوم ) به وطن بازگشته است. چهل و دوسه روز از فوت پدر خانواده گذشته و به قول آفاق ( مادر ) بعد از مرحوم صادق خان آهنگ ( پدر) تغييراتی برای همه لازم است و وقت آن است که با عمل به وصيت او به خانه و خانواده سرو سامانی بدهند. مرحوم صادق خان آهنگ نوکری داشته به اسم مسلم که حالا پيرمردی است فرتوت. مسلم دو فرزند دارد يکی گيلان که معلم است و ديگری سيروس که بازيگر تئاتر و از مخالفين روشنفکر، انقلابی و چپ گرای دولت است. به تبع مسلم اين دو فرزند نيز از بچگی تا دوران نوجوانی در خانواده ی آهنگ به نوکری و خانه شاگردی مشغول بوده اند. سال ها پيش به اصرار مهيار، سيروس همطراز او تربيت شده و گيلان دختر مسلم پابه پای ماری دختر خانواده درس خوانده و اکنون هر دو دوستِ نزديکِ هم و معلم اند. هفت سال پيش صادق خان خانه ی مخروبه ای - خانه ی سرکوچه ی بيستون - را در همان نزديکی در اختيار مسلم نهاده و اين خانواده از حاشيه ی خانه اعيانی صادق خان به آنجا رفته اند. طی سالها به يمن تلاش مهيارِعدالت خواه به مرور روابط دو خانواده از حالت ارباب نوکری به دوستی خانوادگی ارتقاء پيدا کرده از حالت ارباب نوکری بدر آمده است؛ چيزی که هرگز از جانب آفاق اشرافزاده به رسميت شناخته نمی شده و در دوران حيات صادق خان قدرت درهم ريختن اين توازن را نداشته است. اکنون آفاق با فراخوان مهيار به وطن قصد دارد با نگه داشتن او در ايران نيت خويش را عملی سازد. از جانب مادر مسئوليت انجام اين مهم به دوش فرزند بزرگ خانواده، بهمن آهنگ – باشغل بازرس استانداری که تا همين اواخر شيفته ی هيتلر بوده - گذارده شده است. زمينه ها فراهم می شود. ميرسکينه، پيرزن بيمار که سی سالی در اين خانواده کلفتی کرده به حکم آفاق به نزد فرزندش در لاکان فرستاده می شود، دو اطاق ته حياط تخليه می شود تا خانواده ی مسلم بدانجا نقل مکان کنند - جايی که تا هفت سال پيش نيز آنجا بوده اند - تا بدين طريق خانه ی سر کوچه ی بيستون - که حسب وصيت صادق خان به مهيار به ارث رسيده - خالی شود و مهيار بتواند خانه زندگی اش را آنجا بنا کند. چنين می نمايد که ماندن مهيار در ايران مترادف بی خانمانی خانواده ی مسلم می شود. در شب ديدار و گفتگو، دامنه ی بحث سيروس و بهمن بالا می گيرد. تصور مسلم و سيروس و گيلان اين بوده که آن خانه - به جبران زحمات يک عمر جان کندن مسلم - سهم مسلّم مسلم از ارث و ميراثِ بسيار صادق خان آهنگ است. هدف آفاق و به تبع او بهمن - که البته او هدفی ديگر را دنبال می کند - تنها تخليه ی خانه ی کوچه ی بيستون نيست که تحقير خانواده ی مسلم است که اينک سری در ميان سرها پيدا کرده اند. در وانفسای کار رشته ی الفتی ميان مهيار و گيلان ايجاد می شود و بهمن که از قرار دلباخته ی گيلان بوده نا اميد از وصال، با مصرف معجون تخدير کننده ی ميرسکينه به خودکشی - البته در متن، نه در اجرا - می رسد.

اما باطن قصه چيز و چيزهای بسيار ديگری است.
رادی واژه هايش را می تراشد، صيقل می دهد و با وسواس و حوصله کنار هم می نشاند و در هم می تند. جملاتِ خوش ترکيب او تنها حامل بار معانی نيستند که وهم و اضطراب و آرامش را يکجا با خود دارند. هر صحنه از اثر او در خود تبِ طپشی سنگين را در ذهن می پراکند. به همين لحاظ هيچ کلامی از نمايش او بی حکمت نيست. زمان وقوع داستان او برمی گردد به سالهای جنگ گرم. سالهای کشمکش های نفتی و رفت و آمد نمايندگان کمپانی های بزرگ. سالهای سهم خواهی قدرت های پيروز. سالهای اشغال نظامی ايران توسط متفقين ( بريتانيا، شوروی، آمريکا) سالهای به رسميت شناخته شدن آمريکا به عنوان پيروز ميدان. سالهای تعيين تکليف جهان. سالهای جابجايی دولت های مستأجل در ايران. سالهای تظاهرات خيابانی و اغتشاشات حزب توده – اين سرسپردگان دايی يوسف - به هر بهانه برای به رسميت شناختن درخواست امتياز نفت توسط شوروی و کپی برداری از قرار داد نفت جنوب، برای نفت شمال به نفع خرس قطبی. سالهای تشکيل حزب دمکرات آذربايجان و تلاش برای خودمختاری آذربايجان و کردستان تحت لوای پرچم سرخ. سالهای ننگ، ترس، قحطی، ناامنی، آتش های جهنمی، کوره های آدم سوزی و بمب های اتمی. سالهای آغاز شيون جغد شوم جنگ سرد از ورای ستيغ کوههای شمال غربی ايران. سالهای پناه بردن به گرمای آمريکای نوين از سرمای شمال. سالهای تحول، تقليد، تغيير، تحقير، تبديل. سالهای تراشيدن سبيل های هيتلری و نشو و نمای سبيل های دوبلاسی. سالهای نمره دادن به ساق پا، ودکا و عرق کشمش و قهوه. سالهای آلامد و راه رفتن هاليوودی. سالهای ادا و کافه نشينی و ادبيات. سالهای تقسيم ماترک. سالهای... و اين ها همه بی شعار در متن رادی جاری است.

پنج جبهه در اين نمايش نمود دارد.
اول: آنکه به خواب خاک فرو رفته. پدر؛ اين پاسدار نظم کهن. خاقان سرمايه و سنت. آنکه رفتنش محتوم است. و حالا روزگارنظمی ديگرطلب می کند. درست مثل اتفاقات همان سالها.
دوم: آنکه وارث مرد رفته است، مادر؛ همو که با تحجر نظم جاهليت را طالب است. بی رحم و بی گذشت. مقتدر و کم حوصله.
سوم: بهمن؛ فعلاً بزرگ خاندان آهنگ. فاشيست سابق، سينه چاک هيتلر پيش از شکست. و حالا رنگ عوض کرده و تماميت خواه در لباسی ديگر.
چهارم: سيروس، سوسياليست دو آتشه، توجيه گر هر پديده به نفع توده. کمک کننده به اغتشاشات هر روزه مقابل استانداری.
پنجم: جمع محبت: مهيار، ماری، گيلان، مسلم، ميرسکينه. رهروران ره تقدير و عشق و زندگی به هر نحو.

بسيار مشتاق بودم بفهمم رد رادی در کدام سوست. خوش ندارم در سوی سيروس ببينمش. ديدم اگر او را همراه و همراز مهيار و گيلان ببينم احياناً به خطا نرفته ام که فصل الخطاب اين تنش سرکش را در عافيت عشق می جويند. نه اصلاً رادی خود مهيار است. زمينگير حادثه و تعهد و عشق. وه که بريدم از اين همه نشانه که رادی می دهد و ظرف ذهن گنجايش اين همه معنی را تاب ندارد. هر گوشه را می گيری بخشی می گريزد از کمند کوتاه فکر. الحق اين نمايشی نيست که بی توشه ی فراهم مخاطبش باشی. رادی بر بلندا ترا می خواند و جد و جهد می طلبد درکش. در هيچ متن اش نديدم فرودست نشيند و تو را فرود آرد که بفهمی. و مرا چه عيب که شيفتگی قلم نثار او کنم؟ که صادقانه باور دارد آن رجزی که بر پهنه ی معرکه می خواند. که قامت بلند می دارد از هر سمت. اين از رادی، اما من مخاطب کدام سو روم؟ جانب بهمن مذبذب که سرنا را از سر گشادش می نوازد و عشق گيلان را وارونه طلب می کند؟ جانب مادر که اشرافيت قديم اش را با حقارت رشد يافتگان از اختيار به در شده طلب می کند؟ جانب سيروس نيم سوسياليست که تسليم زور نمی شود تا آندم که زور بچربد و عصای سنت و اعتقاد نيم بند فرقش را بشکافد؟ بی اراده با ميرسکينه همراه شوم به لاکان با درد و رنج هزاران ساله؟ صبر و شکيب مسلم پيش گيرم يا چون مهيار آويزان بمانم برخاک پر مهر وطن در آغوش عشق؟ رادی راه باران را می نماياند در مهی وحشی. در زير چتری از همدلی بومی آنجا که می گويد: " لُب کلام، وقتی شما حافظ دارين سرچی باهم گلاويز می شين؟ دنبال کی می گردين؟ چنگيز؟ ناپلئون؟ هيتلر؟ تمام اين پهلوان های عظيم الجثه ی تاريخو که تو يه کفه بذارين، در مقابل حافظ لوند ما مضحک قلمی هايی هستن پنبه ای که زير تابش يک بيت خواجه تو اون کفه نيست می شن – ول کنين! "

بسيار می شود در باره ی ملودی شهر بارانی گفت. از سالهای شوريدگی مهيار در فرنگ. از مقالات آتشينش بر ضد جنگ. از رابطه ی راز آلود او با هلن ملوس. از" و ان يکادِ " يادگار مادر که آخر معلوم نشد چه شد. از استعاره ی تقديم اين " و ان يکاد " به دلداده ی مو طلايی و پس دادنش که او را احتياج به تغيير کيش نيست. از اينکه مهيار جوان دلداده در فرنگ هم پابست سنت هاست. از اين همه انفعال مهيار. از سوغات عدالت سوئيسی. از... اما بهتر است برويد و با حال و هوای سالهای بعد از واقعه ی شهريور بيست ببينيدش.

1.jpg

اما اجرا. صادقانه بگويم با بضاعتی که تئاتر امروز ما دارد اين اجرای بی ريای پاک سخت به دلم نشست. شب اول بود و مرزبان آمد که هنوز قوام نگرفته و کاش ديرتر می آمدی. و چه تواضعی در اين حرف بود. اجرا که تمام شد به اين بضاعت بيشتر پی بردم. مگر کارگردان ما تا چه حد حق انتخاب دارد. به صد می گيرد و به ضرورت و اجبار گاه به پنجاه رضايت می دهد لاجرم. شوخی ندارد تو خود را هلاک می کنی و بازيگرانت را با دنگ و فنگ می چينی و روزهای سخت تمرين را پشت سر می گذاری با هزار نکبت و دو هفته مانده به اجرا چند تن تو را شرافتمندانه قال می گذارند. با اين احوال اثر را جان می دهی. حتی اگر مرزبان بازيگرانش را رديف می کرد بر پيشخوان صحنه و ورق به دست وامی داشتشان که روخوانی کنند کاری کرده بود کارستان، حال که به سحر و معجزه بيشترماننده است. تنها من باب احترام که هادی نگويد آمد و ديد و رفت و خسته نباشيدی نگفت چند نکته ای که به ذهنم رسيده – همچون شاگردی که درس استاد پس می دهد - سردستی باز می گويم.

هنوز سير تحول شخصيت ها تابع منطق درام در شکل اجرايی نيست. مثلاً ما در انتها می فهميم بهمن گوشه چشمی به گيلان داشته و دارد. درکلام هست ولی بيشتر به متلک و لوندی می ماند تا اظهار تمايل. همينطور ابراز عشق يکباره ی مهيار به گيلان و دعوت او برای همراهی به کافه ساوُی که دفعتاً در صحنه ی آخر رخ می دهد. نمی دانم شايد مرزبان در ايجاد ارتباط يا گيرعاطفی ميان بهمن و گيلان، ميان گيلان و مهيار، ميان سيروس و ماری به حسب شرايط بيش از اندازه احتياط به خرج داده و در نهايت، تراژدی مثلث عشقی خوب جوش نمی خورد و اغلب با اينکه متلک ها و نيش و کنايه های بهمن طرف خطابی جز گيلان ندارد، در هوا رها می شود بی پژواک.

صحنه ی گرفتن وشکستن عصای ارثی توسط مهيارِ صلح طلب از دست بهمن فاشيت، با تمهيدی ساده می توانست بسيار بهتر و پرقدرت تر اجرا شود چرا که آن شکستن، به روايت متن، شکستن تمام عادت های موروثی و زشت خانواده ی آهنگ و تمام زدن های خان خانی دوران جاهليت است. در اين صحنه می طلبيد با صدايی پرطنين عصا به دونيم شود. خرجش ايجاد ترکی درعصاست و خرده چسبی ناقابل برای هرشب.

علی رغم واقعگرا بودن نمايش، گرمای زندگی آن سالها در اجرا جريان ندارد. به طور حتم در شبهای ديگر اين گرما در اين پاييز سرد خود می نمايد. گروه بايد بتواند بوی شمال و زندگی آن سال ها را بپراکند. بار اين بخش بيشتر بر دوش خانم جان يا همان مادر است که تا مادر متن هنوز فاصله بسيار دارد. او هنوز در اکنون است بايد برود به شصت سال قبل. گيلان و ماری هم بايد تلاش کنند و خود را برسانند به حدی که بهمن و مهيار و سيروس دلباخته ی آنها شوند. نمی دانم چرا اينقدر در صحنه بی وزن بودند و کوتاه از حيث برابری وجود و عرض اندام زنانه.

ميزانسن های حرکتی و جابجايی ها بلاتکليف و بی هدف اند. برای آنها فکر نشده يا به اندازه ی کافی طراحی روی حرکات صورت نگرفته است. اغلب بی هدف اين سو و آن سو می روند و کار واحدی را - به صرف غلبه بر سکون - چندين مرتبه تکرار می کنند.

به غير از چند مورد، اغلب جملات کليدی در حالتی نجوا گونه و بيانی بی انرژی حرام می شود. در اين ميان تنها جملات بهمن جاندار و پرمايه با تأکيد به جا روی تک تک واژه ها منتقل می شود.

هرچقدر طراحی صحنه مجيد ميرفخرايی خوب، گيرا و متناسب است، طراحی لباس او حداقل در خصوص خانم ها از هرلحاظ به شدت بد و بی ربط است. چون نه تنها به زمان که به مکان و جغرافيای نمايش نيز شباهت و نزديکی ندارد، اين مسئله به اجرا و انتقال حس لطمه ی زيادی زده است. انگار مجيد تمام انرژی حرفه ای اش را آنجا مصروف داشته و موقع طراحی لباس ها از نفس افتاده است.

سعيد ذهنی هم که طبق معمول غوغا کرده است. عجيب پخته شده است اين مرد در موسيقی تئاتر!

هادی مرزبان در ترجمه متن به نمايش وفاداری بسياری از خود نشان داده. حذفيات بسيار اندک است. در حد يکی دو جمله ی رادی گونه که آنهم گمان می رود به اجبار بوده از سر کج فهمی ناظران، مثل ماجرای وان يکاد و نقل جمله ی گزنده ی هلن. مرزبان خوب می فهمد رادی را. سخت است در اين ميانه ی غوغا اجرای اثری پرحرف و حديث از رادی بزرگ. حتم دارم ده شب ديگر اين نمايش به قوامی ممتاز می رسد.

3.png


اما يک توصيه به تماشاگران.
تماشاگران محترم! واقعاً لازم نيست همگی زحمت بکشيد و به حرمت کلام مطهر بازيگران برصحنه و گوش هوش ساير تماشاگران محترم نوای خوش آهنگ تلفن های همراه خود را علی رغم تذکر بی جای مسئول سالن خاموش کنيد، ولی لااقل برای جواب دادن به اين پديده از سالن خارج شويد. ضمناً به پشت بليط ها نگاهی بيندازيد، آنجا نوشته اند نه تنها کودکان سه ساله، بلکه نوزادان شيرخوار خود را هم همراه بياوريد. در طول نمايش هم آنها را خوب بچلانيد تا با نمايش همسرايی کنند.
يادش به خير آن شب که مهدی هاشمی وسط نمايش پيروزی در شيکاگو نمايش را قطع کرد تا مزاحم گريه نوزادی نشود. يا آن دفعه که امير دژاکام نمايش دزد دريايی اش را متوقف کرد تا تماشاگری در سکوت مکالمه اش را با تلفن همراه ادامه دهد و جالب آنکه آن تماشاگر با خيال راحت زير نگاه همه مکالمه را تا پايان ادامه داد.