درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
پنجشنبه 17 آذر 1384
موضوع: روزنوشت
● حتی صدا نمی ماند

manochehr-nozari.png

وقت حضورمرگ، رنگ از رنگ رو می گیرد و هوا به خاکستر می نشیند. نیاز رنگ می بازد و آرزوها به نهانگاه ذهن می روند. تنها خاطرها زنده می شوند و هرکس از جاماندگان از مرگ، دوست تر می دارد خاطره های خوش را به خود یاد آور شود. مرگ خود تولدی برعکس و آمدنی دیگرگون به رحم سرد گور است. تولد، عرض کوتاه زندگی و مرگ، طول بلند آن است. ما از سر اتفاق نمی ميريم بل تنها از سر اتفاق است که زنده ايم. از این روست که می گویند زندگی چیزی نیست جز تکه ای جا مانده از مرگ. چرا گفتم حتی صدا نمی ماند، از آن رو که تنها خاطره است که می ماند با صدا یا بی صدا. بسيار صداها هست پراکنده در هرسو بی هيچ خاطره. نوذری می ماند چون درست نیم قرن خاطره با خود دارد. نه، غلط گفتم، ملتی نیم قرن از پژواک صدای او خاطره با خود دارند.

یادم نمی رود، آن هنگام که زنده یاد علی حاتمی در معیّت حسن نجم دستيارش، قوطی های فیلم قسمت سوم و چهارم سریال هزاردستانش را در بغل گرفته بود و به پخش آمد - سال 77 بود و اوج موشک باران تهران و من آنوقت مدیر پخش تلوزیون. حاتمی هنوز قبراق بود و سلامت. خود شخصاً آمده بود آنجا به قصد دو کار. یکی آنکه دوست داشت متن کوتاه دست نوشته ای را به من بدهد تا بخوانم در برنامه ی مقاومت تا پیروزی که آن ایام بطور زنده اجرا می کردم هرشب. لطفی به من داشت و دوست داشت آرامشی که این برنامه می پراکند در آن ایام التهاب بر برج و باروی این شهر و دیار. آن دست نوشته را همان شب خواندم در برنامه که نثری داشت دلچسب و گوشنواز همچون گلستان سعدی و ادای دینی بود از آن استاد به مقاومت مردم این سرزمين. ( فکر کنم دارمش هنوز، باید لای نوشته ها باشد.) خواستِ دیگری هم داشت و آن این بود که می گفت هفته ی قبل که قسمت اول و دوم سریالش یکجا پخش شده برق بعضی از نقاط کشور قطع بوده و بسیاری ندیده اند آن را و خواست آن دو قسمت را تکرار کنیم که کرديم. برای صدق حرفش دوقسمت بعد را هم با خود آورده بود که بدانیم این درخواست او به خاطر آماده نشدن قسمت های بعد نیست. چه آنوقت این سریال داغ داغ به پخش می رسید و اغلب دير و گروه صداگذارمبتلا بودند به درد بی درمان قطع برق در آن ایام. گفتم چنین که می خواست بشود و بعد در کنارش نشستم پشت میز موویلا و دوقسمت بعد را باهم دیدیم. پس از آن تيتراژ خاطره انگيز با نوای موسيقی زنده ياد حنانه که از نی داوود وام گرفته بود و پیش از ظهور تصویر سياه و سفيد بر صفحه ی نمايش، صدای بسیار خاصی آمد که برايم غريب بود و گفت آنچه گذشت: " اعلام سرشماری... سرقت جواهر فروشی قازاریان به دست مفتش شش انگشتی... به سرقت رفتن جواهری از امینه اقدس... احضار کفیل نظمیه توسط خان مظفر به گراند هتل و..."
گفتم عجب صدایی است! با همه دقتی که داشتم نشناختم صاحب آن صدارا و حاتمی گفت: " منوچهر است. کلی با هم سر و کله زده ایم تا این صدا درآید." من عاشق هزاردستان بودم و این نحو بیان آنچه گذشتش. چه به لحاظ ادبیاتی که در آن به کار رفته بود و چه نحوه ی بیان نوذری که خوش خاطره بود.
همه رفتند یکی پس از دیگری و از خود خاطره ها جا گذاشتند برای ما تا ما خود خاطره ی چه کس باشیم. هزاردستان همیشه برای من پرخاطره بود. اين مقدمه را گفتم تا برسم به اينجا. روزی به مناسبی در تجلیل از مقام ارجمند حاتمی – که اتفاقاً همین هفته نهمین سالگرد عروجش بود – مطلبی نوشتم و وام گرفتم در آن از ادبیات ویژه او و از زبانش در پاسخ به کسی که از او در خصوص مرگ پرسیده بود گفتم:
" هيچ كس واقف نيست به اسرار، بس رازها سر به مُهره از برای بنده عاصی، نادانی ِ اهل زمين اسبابِ شرم و گناهه، وصل و تقرب كه حاصل بشه و چشم ِ سر، بسته ‌ی گور، پرده ی مستور كنار می ره از چهره‌ ی يار، تازه آغاز می‌ شه تب ‌وتاب. مجذوبِ عشقِ كامل، شفا می‌گيره اون ‌جا از درد نادانی و مبتلا می‌شه به شيدايی. شهرت، مطلوبِ طبع يار نيست اونجا. معيار، عشق و عمله كه سپر بلاست اين‌جا. بعدِ رؤيتِ جمال آن يگانه، تازه می‌فهمه هيهات!‌ چه تولدی تو مرگه! "

و نوذری از چند ماهی قبل از آن به همت سترگ احمد شيشه گران برنامه داشت صبح های جمعه در رادیو و زنده شده شده بود از اين حضور مجدد. آن روزها، روزهای خاصی بود و سايه ها هم لرزان. نوذری ده سالی می شد که به غضب دور مانده بود از هنر و هزار کارناکرده کرده بود جهت گذران زندگی ولی پرپر می زد برای اجرا و هنرنمايی واعلام حضور. خوب شد ياد کردم از آن روزها و اسمی از احمد شيشه گران به ميان آمد. او را همگان از راديو و برنامه ی تهران ساعت بيست شبکه دو سيما به اسم می شناسند. بزرگمرد عرصه ی طنز راديويی. چه کرد و چه کشيد و چه تهمت ها به جان خريد تا توانست پای نوذری را به راديو باز کند و کارگردانی نمايش های صبح جمعه با شمارا به او بسپارد. روزگاری بود. شايد روزی به سرم زد و خاطرات آنروزهای احمد را گرفتم و اينجا گذاردم. نوذری تا ششماه هرهفته به دعوت احمد می آمد و بی حرف می نشست درکنار احمد تا آنگاه که روح نوذری زنده شد با پخش صدايش از آن جعبه صدا. و تا مدتی بدون اسم. تا کم کم جا افتاد و چه خدمتی بود از جانب احمد به هنر اين ملک و بيش از آن به نوذری که بارها به من گفت " شيشه گران مرا زنده کرد،هيچکس حتی دوستان قديمم در دوبله سراغی از من نمی گرفتند، اگر احمد به داد من نمی رسيد تا بحال مرده بودم." و اين شد سرآغاز حضور نوذری در راديو و بعد تلوزيون ( اول در تهران ساعت بيست که يک جنگ دلچسب نمايشی – انتقادی بود بعد ديگر برنامه ها ) و کم کم تئاتر و سينما. تا آنجا که از دست بالاترين مقام اين ملک هديه گرفت بحق. البته ديگر بی بردن نامی و نشانی از احمد شيشه گران که ديگر مورد غضب شده بود و خانه نشين و هنوزهم، که جسور است و از خود ايده و انديشه دارد بسيار.
اين ها را از آن رو گفتم که اعتقاد دارم به تجليل از زندگان، نه مدح رفتگان که ديگر بی نيازند از بد و خوب گفتن ما به ظاهر زندگان. به همين نيت بود که تا رفتم تئاتر شهر دادم عکس های هنرمندان زنده نقش ديوار شود و هرچند گاه جشن تولدی گرفته شود از برای بزرگان تئاتر در همانجا.
از احمد گفتم و حيف است يادی نکنم از قدرت خلاقه ی او در ارائه ی برنامه های جاودان و ماندگار در راديو. سال 69 احمد - با حمايت مدير گرانقدر وقت راديو محمد علی ايزدی - با جمع کردن بزرگانی که همه گونه صلاحيت برای نوشتن و اجرای يک برنامه ی متين راديويی داشتند. عصرها برنامه زنده ای تدارک ديد و اسمش را گذاشت" تابستان 69 " آن برنامه چنان گرفت و اثر گذاشت که حاسدان را بيدار کرد و در نطفه ی چهل و چند روزه برای هميشه خفه اش کردند. هنوز هم اعتقاد دارم در تاريخ راديو در ايران - چه پيش از آن و چه پس از آن - برنامه ای با اين درجه غنا و زيبايی و سليقه و سرزندگی توليد و پخش نشده است. حول محور احمد بسيار بودند کسان که تک بودند در کار خود از منوچهر نوذری بگير تا محمد اينانلو و عبدالحسين اسکندری و سرکارخانم پريچهر بهروان، حميد قنبری، زنده ياد هوشنگ حسامی و اسماعيل ميرفخرايی و ديگران و از همه جذاب تر حضور درخشان و پرمحتوای مسعود بهنود. ( و ای کاش بزرگی همچون ضرغامی همت می کرد احمد شيشه گران و بهنود را به هر کرشمه باز به صدا و سيما می آورد يکی را از خلوت خانه و ديگری را از غربت که قلمش مؤدب است و آگاه و با انصاف و علی رغم هجرتش مدام دلشوره ی وطن دارد و هر کلامش پر از عبرت و غيرت و دلواپسی است. )
همه را گفتم تا اين را بگويم: می توان آدمها را حذف کرد، به کنج خانه هاشان راند و به هجرتشان واداشت ولی هرگز نمی توان خاطره هاشان را از دل و ذهن مردم زدود. چه که ايجاد خاطره ی جاودان همه کس را نشايد و با حکم و دستور هم نشايد. بی جهت نيست که اين روزها اگرت راديوی ماشين روشن بود و زدی روی موج اف . ام و راديو پيام، بسيار می شنوی صداهای ماندگار را. از ويگن و مازيار، تا فرهاد و محمودی خوانساری و ديگرانی که نيستند اما به وقت خود خاطره ساز بودند. و حتماً خاطره ای قابل در اين صداهاست که مرد مستقل صدا و سيما را واداشته به اين کار قابل ستايش.
نوذری با همه کوله بار بد و خوبی که برای زندگی خود داشت به سفر رفت و ما مانديم با خاطره هايی دلکش و شيرين از او. از صدای منعطفش روی انبوه فيلمهای کلاسيک تاريخ سينما، ازسه فيلم موفق و ناموفقی که کارگردانی کرد( ايوالله 1350 خيلی هم ممنون 1351 و خيالاتی 1352) ، از صبح جمعه با شماهايش، از راه شب هايش که دوباری ميهمانش بودم در آن شبها، از مسابقه ی هفته اش، از باغچه ی مينويش و اين اواخر باجناقهايش.
بگذاريد شعری که هرهفته روانشاد منوچهر نوذری در آغاز برنامه صبح جمعه ی آن سالها با شما می خواند را اينجا بياورم:

زحق توفيق خدمت خواستم، دل گفت پنهانی
چه توفيقی از اين بهتر که خلقی را بخندانی

nozari.png