درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
دوشنبه 21 آذر 1384
موضوع: روزنوشت
● سمفونی خروش فرش

اين هفته دو نمايش ديدم. دو اثر شاعرانه از يک گروهِ بالقوه فهيم و جدی تئاتری ( که هنوز تا به فعليت رسيدن و شدن فاصله ها دارد، اين توقعی است که خود در ما آفريده اند)، گروه تئاتر امروز. از اين گروه جوان و با نشاط تا کنون اين آثار را ديده ايم.

سال 75 " شب به خير مادر" که نويد بخش بود.
سال 77 " زمستان 66 " که جهشی بزرگ بود.
سال 78 " رقص کاغذ پاره ها " که نشتری بر دمل دردهای زمانه بود.
سال 79 " پس تا فردا " که نه بار ديدمش و هر بار از عمق معنايش بی هيچ خجالت گريستم.
سال 81 " می رم روزنامه بخرم " که اثری قابل اعتنا و تقريباً يکدست بود.
سال 81 " همان هميشگی " که افتخار آميز ترين اثر سالهای اخير بود.
( شايد پس از انشعاب و فروپاشی گروه اين يک آس تکرار ناپذير بود که رو شد. )
سال 82 " برفراز برجکها " عجيب است چطور نديدمش؟ آه يادم آمد، اين کار رحيم نورزوی همان است که شهيد شد در تالار مولوی.
سال 82 " زمزمه ی مردگان " که اثری بود در شروع درخشان و در ادامه سخت رها شده، اما چه طراحی غريبی داشت صحنه ی اول.
سال 82 " شما خانمی با مانتوی آبی نديديد" که کاری بود بديع ولی عجولانه و ناقص.
اين حجم کاربرای اين گروه کارنامه ی بدی نيست اما بسيار کمتر از توان پخش شده دراعضای گروه است. عمده مشکل گروه تئاتر امروز نداشتن يک مديريت واحد و پخته است – شورايی يا فردی - که بتواند با درايت اين حجم انديشگی را در مسيری درست هدايت کند. حق اين است که تمامی اعضا به همه کار نمی آيند. تقريباً همگی در بازی کارگردانی شده درخشانند، درعوض يکی در طراحی، آن ديگری در نوشتن و يکی در کارگردانی. اين که همه پای به وادی کارگردانی يا نوشتن بگذارند بی آنکه اسباب کار فراهم شود گروه را پيش از موعد تمام می کند. کسی يا کسانی بايد از ميان خودشان اين جزاير جدا از هم را با طرحی بديع کنار هم قرار دهد تا نقشه ی قرار و دوام و خلق کامل شود. اين را از آن روی گفتم که منحنی رشدشان طی اين سالها که البته دير زمانی نيست، دامنه ای بس فراخ دارد و آثار ارائه شده از جميع جهات همسنگ نيست. حيف است در گروهی که چنان کارهای سترگ خلق می کنند، کارهای دبيرستانی و ناپخته نيز ديده شود. می دانم که اعضا بيش از کسان بيرون از دايره، منتقد خويش اند. و صد البته يعقوبی پس از جدايی پرتأسف، نقدی ديگر می طلبد که اگر عمری بود به وقتش خواهم گفت که اگر نجنبد و همچنان شيفته ی خود باشد و در خود تکرار شود از دور بيرون می شود. اين کار آخرش، به نظرآخرين فرصتش بود. يعقوبی " تنها راه ممکن " را مقايسه کنيد با يعقوبی " پس تا فردا" و " زمستان 66 " و حتی " رقص کاغذ پاره ها"

دو اثری که ديدم يکی " آواژيک" بود به کارگردانی پانته آ بهرام و ديگری " واقعيت اينه که خورشيد دور ماه می گرده" به کارگردانی سيامک احسايی. چند کلامی در مورد هريک می گويم.

آواژيک ( مهر دوم )
يک سمفونی هماهنگ و با شکوه، بافته شده از نت های رنگارنگ فرش ايرانی. زن و مردی بر صحنه به زيبايی در حرکاتی موزون تمام نقش های جادويی جاودان شده در فرش از هر قوم و قبيله ی ايرانی را زنده می کنند و به من مخاطب يادآور می شوند افسانه های لانه گرفته در تار و پود هر رگ و احساس فرش را. به همراه اين دو، در همنشينی هزار کرشمه ی دست و دل، بی اراده می رويم تا انتهای درک و دريافت. تا بيکران عالم پندار. و مگر نه آنکه نقش هر فرش شعراست و شور و شيدايی؟ اينجا هر نقش سمفونی بافته های رنج و رنگ و آهنگ است. هزارتوی پنهان بافته های صبر و پيکار است. معنای نظم، ترنم جويبارهای خيال و خاطره و عشق به زندگی است. پر از استعاره های عرفان است. لطافت شعر است. سفری است درونی و بيرونی به ژرف ترين لايه های انديشه. غايتی است ابدی شده در عرش هر فرش. باغهايی است بهشتی، مستور در پرده ی افق. حجمی است از حرکت، ريتم، تقارن، عطف، گوشه، رديف، آب، نور، رويش، مرغ و مَلِک و ملکوت. هرنقش فرش در اين نمايش آهنگين، القای بهشتی است و جهنمی گسترده بر صفحه ی حريرگون و گاه بی ترحم تاريخ. رويش اسطوره هاست در قاب تکامل، در چارچوب عالم معنا و ازليت احساس که با روح سرکش آدمی به آرامشی پايدار می رسد. فرش، خود يک ارکستر نواخته شده در قبل است که در چشم انداز تماشا و شعف به گوش می رسد. فرياد اعتراضی است بلند و کشدار و کشيده به عمق فاجعه در هرجا. هر تار نخ، نتی است، هردستِ بافنده نوازنده ای و هر کوبش شانه ی بغض و تراکم و تزويج تار و پود ميزانی است، و ترنم ترانه ی همخوانی دختران بافنده گامی خوش، و هر نقش گوشه ای و و هر رنگين کمان رنگ، شعری و نغمه ای و هر فرش درد و دلی دراز از سرنوشت قوم و قبيله ای. و چه خونبار! و چه خوش در کنار هم می نشينند اين راويان پژواک پرفرياد احساس و لمس درد آدمی. بر صحنه، هر دم از اين نمايش شعر می بارد از در و ديوار و زخمه های هرساز. آفرين.
اما چه حيف کلام ها در ميانه ی هر پرده به خدمت نبود و نيست. سازی است ناساز اما خوش برای خود، بر صفحه ی سپيد روق مطنطن است و گوش نواز، اما پيوند نمی خورد با اين سمفونی عظيم فرش و بس ناکوک است. عيب ديگری هم در گوشه ی صحنه حواس می ربود که گفتند تمام می شود و موسيقی زنده می شود از اين هفته در صحنه. همين.

اما واقعيت اينه که ماه و خورشيد دور هم می گردند.
نمايشی است با اقل کلام. ايده ای است بکر و بديع. جوانی دلباخته در خفا و دور از چشم بسته ی يار به منزلگه معبود وارد می شود و عشق طلب می کند از سکوت بی فروغ معشوق نابينا. مدتی ناظر است يار را که در توهم تنهايی بسر می برد و حقيقت عريان خويش روايت می کند در تير رس نگاه ظاهر بين. چه موقعيت نمايشی غريبی خلق می شود بر اين صحنه. زن، گذران زندگی خود طی می کند و جوان در نبود او حس خود از معشوق می بويد و کنجاو است به دانستن رمز و رازهای او. جوان بينا در اين کشف و شهود به سطح می رسد با داشتن بينايی و زن به عمق عشق و تسليم می رسد بی برداشت از نشانه های ظاهر و ديدنی. جوان بينا سرشار حسادت می شود و زن پس از تشويش و کابوس پروازِ بی ارتفاع در آرزوی تداوم به زمين باز می گردد و می پذريرد اين سقوط اجبار را به ظاهر و حال در تمنای آخر بال می جويد از اين همنشينی و محبت نهفته در سکوت و اشارات پر معنا. نياز اينجا دو سويه است اماعشق و شکنج در ماوراء درک ظاهر جلوه می کند. زن از لحظه ی به هم خوردن نظم سياه به اشک و احساس می رسد و مرد از اين شهود ناقص به سکوتِ دعوت راه می جويد. اين نمايشی است که تنها بايد ديد، حتی ناديدنيها و ناگفتنی هايش را. اين فکر تنها در صحنه جان می گيرد. اثر شعری سپيد است اما غزلی عارفانه می سرايد که " خيال چهره ی خوبان نديد چشم دلم " . تجربت وصل است بی مزاحمت نگاه هرزه درا. عبور از مانع سخت تنهايی و اوهام است و رسيدن به يکدلی. زن آنچه می پنداشته و می خواسته نمی جويد اما در اين تلاش و تمنا الفتی هديه می گيرد از کسی که می دانسته چه می جويد در اوج سرگشتگی. نمايش عشقبازی ماه و خورشيد است، مغازله ی ديدن و نديدن، يکی می بيند و گم کرده است و ديگر نمی بيند و می يابد و هر دو در وحدتِ پايانی بازيچه های خيال وامی نهند از اين چشمان خيالباز ظاهر بين. وصف حال زن را در تمام لحظه های تنهايی در حضور شاهد سکوت اين بيت می ديدم و دلم می طپيد که چگونه به آخر می رسد وصل اين قصه که همان شد که می بايد.
ای کاش بازآيد که شد چشمم سفيد اندر رهش
آب حياتی کز نظر نقش سياهی می برد.

فقط کاش قدری از ابهامش می کاست تا ايهامش فزونی می گرفت و قدری از پيشينه ی آدمهايش بيشتر می گفت. همين.