درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
جمعه 9 دی 1384
موضوع: روزنوشت
● ولی برای هنرمند بودن يک قلب کافی است

0.png

" يک زن، يک مرد " اثر هنرمند ارزنده سرکار خانم آزيتا حاجيان را به مدت تقريبی سه ساعت در تالار اصلی تئاتر شهر ديدم و لذت بردم. نمايشی است شستهِ رُفته که توصيه می کنم وقت بگذاريد و ببينيد.

اين اثر چند ويژگی بارز دارد و يک عيب، چند باری دستم رفت در مورد آن مطلب مفصلی بنويسم ولی نشد، يعنی نوشتم ولی ترجيح دادم پاکش کنم، لذا تنها به اشاره ای گذرا بسنده می کنم.

ببينيد! متن خوب انتخاب و بازنويسی شده است. اصولا يکی از اولين رسالت های يک کارگردان، انتخاب متنی است که دستمايه ی کارمی کند، بايد ارزش کار داشته باشد، فکر می کنم آقای برشت ( اينجا می توان آن مرحوم مغفورِ بی خبر از عاقبت کار را حاج آقا براتعلی برشت ناميد ) خانم ها حاجيان و فرشچی کم آدمهايی نيستند، تئاتر هم جای کمی نيست. بازيهای اثر فوق العاده خوب و يکدست است، بويژه مريلا زارعی که تقريباً تمام وقت بر صحنه است و خوش می درخشد. بقيه هرکدام در جای خود همپای اثر پيش می آيند و هيچ نقصی ندارند. طراحی صحنه در پيش زمينه خوب و در پس زمينه بسيا بد است. طراحی لباس ها خوب است، موسيقی بسيار معمولی و متوسط است. ميزانسن ها و هماهنگی صحنه ها عالی است. خلاصه همه ی آنچه برشمردم ويژگيهای اين اثر است و به جای خود نيکوست، اما يک عيب کوچک دارد که البته خيلی مهم نيست! و چون مهم نيست می گويم و آن اين است که کل نمايش در سطح حرکت می کند و در انتقال مفهوم مورد نظر برشت و ذات تئاتر ابداً موفق نيست. اين نکته ی جزئی! به دلائل پيش پا افتاده ی زيادی بر می گردد:
بخشی از آن به عهده ی کارگردان است و برمی گردد به ارتفاع و افق فکری و ميزان انديشگی صاحب اثر؛
بخشی برمی گردد به قدرت خلاقه ی گروهی که اثر را تا بدين پايه هوشمندانه و متعهدانه پس از سه مرتبه بازبينی با وسواس و تيزبينی، مميزی فرهنگی کرده و آنرا به اين زيبايی از محتوا خالی می کنند!
بخشی برمی گردد به يک مديريت منسجم و توانای هنری که وظيفه دارد کل جريان تئاتر را هدايت کند که خوب حتماً هست که اين اتفاق می افتد!
بخش عمده ی اشکال هم برمی گردد به گذشته ی تئاتر، اصلاً اين ساختمان دوّار يک عيب و ايراد بدی دارد و آن اين که در حافظه اش ثبت کرده قبلاً آثار ارزشمندی مثل دايره ی گچی قفقازی، پارسيفال، پيروزی در شيکاگو، در مصر برف نمی بارد، گاسپار هاوزر، عشق آباد، آنسوی آينه، اسب و... زياد به خود ديده است اگر می شد آن ها را با يک دگمه پاک کرد بد نبود.

اما بروشور نمايش، انصافاً يک شاهکار است.
اين اثر گرافيکی - کامپيوتری ِ بی بديل ِ زيبای موثرِ هنری ِ درخشان ِ چهار رنگِ دلپذيرِ چشم نوازِ تبليغاتی گنده، خيلی خوب است ولی تنها اشکالش اين است که ربطی به تئاتر ندارد. بيشتر به درد تبليغ مراسم افتتاحيه ی يک رستوران زنجيره ای درجه يک در برج ميلاد يا برج العرب می خورد يا ارائه ی برنامه های يک بنگاه شادمانی فوق مدرن. دست محمد رضا شريفی نيا درد نکند، عجب خوش عکس است اين بشر! ( بنظر می رسد خانم فرشچی بد قولی کرده و عکسش را نداده، رضا هم ديده خالی است عکس خودش را زده جای او و جای عکس خودش را به شکل بی ربطی داده به حسين پناهی تا بهانه ای باشد برای... ول کن!)
اين بروشور زيبا به مخاطب می گويد: قربونتون برم، تا من زمينو نيگر داشتم برين همين بغل مغلا کارتونو بکنين بياين ببرمتون يه شوی جذابِ خوشگل تو مشتری هست ببينين!

در مورد دو نمايشی که امشب ديدم ( تهران زيربال فرشتگان و دن کاميلو) دارم مطلبی می نويسم که اگر زنده بودم فرداشب اينجا می گذارم.