درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
پنجشنبه 11 خرداد 1385
موضوع: روزنوشت
● آخرين گفت وگو

اولی: اجازه می فرمايين بنده برای چند لحظه روی اين نيمکت، کنار حضرت عالی بشينم؟

دومی: استدعا دارم... بفرمايين!... بفرمايين!
اولی: بسيار سپاسگزارم!
دومی: ساعت خدمت شما هست؟
اولی: بعله! الان درست يازده اس!... ساعت خودتون کار نمی کنه؟
دومی: نخير!... ناغافل رسيدم اين جا ديدم بالکل خوابيده!
اولی: اين ساعتارو به گمانم بشه داد تعمير.
دومی: فکر نمی کنم... عمرشو کرده!... آه، شما صدايی نشنيدين؟
اولی: چه جور صدايی قربان؟
دومی: بنده يه هو هوی خاصی شنيدم، شما متوجه نشدين؟
اولی: نه، چيزی نشنيدم!
دومی: حتماً باد بوده!

اولی: پارک مصفائيه!... تصديق می فرمايين؟
دومی: بله بله!... بسيار بسيار چشم نوازه!... خوش منظره و ساکت!
اولی: مثل بهشت عدن!
دومی: مثل کجا فرمودين؟
اولی: عرض کردن مثل بهشت، باغ عدن!
دومی: نرفتم اون جا تا بحال!
اولی: هيچ کس نرفته هنوز!
دومی: شما که تشريف بردين؟
اولی: من، مِن باب شباهت با اين جا عرض کردم!
دومی: ممکنه تمنا کنم توصيف بفرمايين اون جا به چه شکله؟
اولی: خب علی الاصول بايد جايی شبيه اين جا باشه!
دومی: نديدين پس؟
اولی: نخير!... اين توفيق رو نداشتم هنوز.
دومی: اگر نديدين، پس چطور اين جارو با اون جا قياس می فرمايين؟
اولی: از تعاريفی که از باغ عدن دادن شنيدم، تصور می کنم بايد شبيه چنين جايی باشه!
دومی: ولی بنده با اين که نديدم، گمان می کنم، آن جا مصفاتر از اين جا باشه!
اولی: احتمال داره!
دومی: بنده اطمينان دارم اين طوره!
اولی: اگر حضرتعالی می فرمايين اين طوره، لابد اين طوره!
دومی: عرايض شما متين، ولی ابدا نمی شه غير از اين باشه!

اولی: شما هميشه تشريف ميارين اين جا؟
دومی: نخير، اولين باره!
اولی: مثل من که اولين مرتبه است ميام اين جا!
دومی: چی فرمودين؟
اولی: عرض کردم من هم اولين باره اين جا ميام!
دومی: آهان!... خيال کردم می فرمايين آخرين باره! داشتم خودم رو آماده می کردم ازتون بپرسم کجا می خواين تشريف ببرين!
اولی: از اين جا يک راست می رم منزل.
دومی: جای خوبيه!
اولی: بعله، واقعاً اين جا جای خوبيه!
دومی: اين جا رو عرض نکردم، منزلو عرض کردم!
اولی: اوه، بعله، منزل هميشه جای خوب و راحتيه!... اين روزا آرامش فقط تو منزل حاصل می شه!... حضرتعالی ساکن همين محلين؟
دومی: نخير!... بنده موقتاً ميهمان هستم آقا!... منزل دختر و دامادم.
اولی: عجب! اتفاقاً من هم ميهمان هستم!
دومی: منزل دختر و داماد بنده؟
اولی: نخير!... منزل داماد و دخترخودم!
دومی: خيلی قيافه ی شما برام آشناس، بنده تا بحال جايی نديدم شما رو؟
اولی: مثل کجا قربان؟
دومی: منزل دختر و دامادم!
اولی: به عرايض بنده التفات نفرمودين، عرض کردم منزل داماد و دخترخودم، نه منزل دختر و داماد حضرتعالی!
دومی: ولی تصور می کنم حتماً بنده شما رو يک جايی ديده ام! به دفعات!
اولی: از اتفاق من هم فکر می کنم قبلاً حضرتعالی رو زيارت کردم! به کرات، ولی متأسفانه کجاشو به خاطر نمی يارم!
دومی: منزل داماد و دخترم نبوده؟
اولی: نخير! نخير!... جايی غير از اون جا.
دومی: ولی بنده تصورم بر اينه که اون جا شما رو ملاقات کردم.
اولی: بگين ببينم! منزل دختر و داماد حضرتعالی کجاس؟ نزديکه؟
دومی: چطور؟
اولی: جسارتاً به اين جهت سؤال کردم که ممکنه منزل داماد و دختر من همون جايی باشه که منزل دختر و داماد شما هست. بدين لحاظ ممکنه حضرتعالی به طور اتفاقی من رو در آسانسور يا راه پله ها ديده باشين. اين طور تصور نمی فرمائين؟
دومی: ممکنه، ممکنه، بعله احتمال داره! احتمال داره، توی دنيای به اين کوچکی همه چيز احتمال وقوع داره!... بعله، بعيد نيس!
اولی: نفرموين؟
دومی: چيو قربان؟
اولی: اين که منزل دختر و دامادتون کجاس؟
دومی: می خواين تشريف ببرين اون جا؟
اولی: نخير!... خواستم بدونم... اصلاً فراموش بفرمايين!
دومی: چيو فراموش کنم؟
اولی: اين که احتمال داره منزل داماد و دختر من و منزل سبيه ی جنابعالی و همسر مکرمه شون در يک ساختمان باشه!
دومی: بنده هرگز آدم فراموشکاری نبوده ام، بويژه در مورد مرحومه، همسر مکرمه ام!
اولی: قصد جسارت نداشتم، گفتم شايد همديگر رو اون جا ديده باشيم!
دومی: کجارو می فرمايين؟
اولی: منزل دختر و دامادتون رو عرض کردم!
دومی: احتمال داره...
اولی: حضرتعالی نگران چيزی هستين؟
دومی: خير، ابداً، بنده هيچ گونه نگرانی ندارم.
اولی: من هم نگران هيچ چی نيستم!
دومی: ساعت شما چنده؟
اولی: يازده!
دومی: يازده صبح ديگه؟
اولی: بعله، يازده صبح.
دومی: تا وقت ناهار خيلی مونده؟
اولی: من که نمی دونم حضرتعالی ناهارتون رو کی صرف می فرمايين!
دومی: وقتی دخترم و دامادم از سرکار برگردن منزل.
اولی: اتفاقاً من هم همون موقع ناهار می خورم.
دومی: شمام وقتی داماد و دختر بنده برگردن منزل ناهار می خورين؟
اولی: فکر می کنم همون موقع باشه!
دومی: عرض نکردم شما رو اون جا ديدم!
اولی: کجا قربان؟
دومی: منزل دختر و دامادم ديگه!
اولی: نه، من ناهار رو با دختر و داماد خودم در منزل اون ها صرف می کنم...
دومی: انسان های شريف و خوبی ان!
اولی: دختر و داماد من؟
دومی: نخير، بنده دختر و داماد خودم رو عرض کرم!
اولی: معذرت می خوام، ممکنه بپرسم شغل شريف شما چی بوده؟
دومی: طبابت می کردم آقا! بنده به تقريب، مدت پنجاه و چهار سال و سه ماه طبابت کردم!... پيش پای شما داشتم با خودم حساب می کردم که توی اين پنجاه و چهارسال و سه ماه چند نفر رو مداوا کردم، چند نفر رو شفا دادم و چند نفر رو نتونستم از دست عزرائيل نجات بدم و ايشان موفق شدند اون هارو با خودشون ببرن سردخانه!
اولی: خيلی جالبه، بنده ام اتفاقاً همين کارو می کردم!
دومی: يعنی بيماران بنده رو می بردين سردخانه؟
اولی: نخير، اشتباه ملتفت شدين!... منظورم اينه که فکر شمارو می کردم!
دومی: مگه شما تو فکر من تشريف داشتين؟
اولی: نخير، من دست به گريبان افکار خودم بودم.
دومی: آهان، پس شمام داشتين با عزرائيل يکی به دو می کردين؟
اولی: نخير!... عرض من اين بود که شغل من هم طبابت بود و بسيار اتفاق می افتاد که مثل حضرتعالی بر سر حيات و ممات يک بيمار با حضرت عزرائيل رقابت می کردم..
دومی: کجا مشغول بودين؟
اولی: بيمارستان ارتش!
دومی: عجب؟!... پس ما همکار بوديم!
اولی: حضرتعالی هم اونجا تشريف داشتين؟
دومی: کجا؟
اولی: بيمارستان ارتش!
دومی: بيمارستان ارتش... بيمارستان ارتش... عجب، عجب!
اولی: تشريف داشتين يا نه؟
دومی: ساعت چنده؟
اولی: يازده!
دومی: چه مقدار ديگه مونده؟
اولی: به چی قربان؟
دومی: که دختر و دامادم از سر کار بيان!
اولی: من که اطلاع ندارم کی تعطيل می شن!... ظاهراً خيلی گرسنه هستين، نه؟
دومی: گرسنه و خسته!
اولی: درست مثل من...
دومی: يه لحظه التفات بفرمايين!... شما صدايی نشنيدين؟
اولی: چه جور صدايی؟
دومی: يک صدای هو هو!... مثل وقتی که انسان زير آب شنا می کنه!
اولی: نه!... نشنيدم.
دومی: بعله می گفتم، بنده هميشه از حضرت عزائيل واهمه داشتم، هرموقع پامو می گذاشتم توی اطاق عمل می ديدم که اون دور و اطراف می چرخند! گاهی ايشان برای بنده خط و نشان می کشيدند، گاهی بنده برای ايشان. ولی اغلب باعث شرمساری حضرتشان می شدم و مجبورشون می کردم دست خالی برگردن!
اولی: درست مثل من!... درست مثل من!
دومی: ... يعنی می فرمايين شما هم دست خالی برمی گشتين؟
اولی: نه، متوجه منظور من نشدين!... منظورم اين بود که اغلب بنده هم با عزرائيل يه جور لج و لجبازی داشتم!
دومی: شما ابداً صدايی نمی شنوين؟
اولی: صدای هو هو؟
دومی: بعله، بعله...
اولی: چرا، چرا... انگار کم کم دارم می شنوم...
دومی: ساعت چنده؟
اولی: ساعت؟... يازده...
دومی: خيلی به وقت نهار مونده؟
اولی: نه... به گمانم نمونده!...