درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
پنجشنبه 18 خرداد 1385
موضوع: روزنوشت
● " وقتی همه در اشتباه اند "

اين يک نمايش کوتاه راديويی است که ضبط کرديم. دوست داشتم اگر دلتان خواست بخوانيد.


نقش ها:

مرد يک
مرد دو
مرد سه
روح
زن يک
زن دو
معلم يک
معلم دو
راننده يک
راننده دو
دکتر يک
دکتر دو
پدرعروس
مادرعروس


مرد يک: / خندان/ اگه... اگه بگم ، باورت نمی شه!
مرد دو: / خندان/ چرا باورم نشه؟
مرد يک: آخه، می دونم ، باورت نمی شه!
مرد دو: حالا تو بگو، شاید باورم شد!
مرد يک: امکان نداره باورت بشه!... می دونم!
مرد دو: این چیه که تو فکر می کنی اگه بگی باورم نمی شه؟
مرديک: ول کن، برای چی بگم وقتی می دونم باورت نمی شه!
مرد دو: خب اگه اين قدر مطمئنی باورم نمی شه، نگو!
مرد يک: باورت نمی شه، ولی می گم. دائی کمال، دائی کمال من مُرد؟
مرد دو: دائی کمال؟... مگه تو دايی داشتی؟
مرد يک: تو ندیده بودیش، ولی مُرد، باورت می شه؟
مرد دو: خُب، آره!... خدا رحمتش کنه، بت تسلیت می گم!
مرد يک: ممنونم، ولی می دونم باروت نمی شه!
مرد دو: مردن ِ دائیتو؟
مرد يک: نه، نحوه ی مردنشو! نه، باورت نمی شه!
مرد دو: مگه چه طوری مُرد؟
مرد يک: از خنده!
مرد دو: ازخنده؟!... مگه آدم ام از خنده می میره؟
مرد يک: گفتم باورت نمی شه! آره، دائی کمال تو سن چهل ساگی از خنده مرد!
مرد دو: باورم نمی شه، چه طوری آخه؟
مرد يک: خيلی راحت از خنده مُرد!... باورت نمی شه!
مرد دو: این که از خنده مردو؟
مرد يک: نه، اون که دائی کمال از خنده مردو نه.
مرد دو: پس چی؟
مرد يک: این که دائی کمالی که از خنده مرد الان اینجاس!
مرد دو:معلومه که باورم نمی شه، مگه می شه یکی بمیره ، اونم از خنده، الانم این جا باشه، شوخیت گرفته؟
مرد يک: روحش، روحش الان اینجاس!
مرد دو: / باترس/ روحش، نه، باورم نمی شه!
مرد يک: باور کن! الان اینجاس! صداش کن!
مرد دو: / با ترس/ می گم کاری نداری، من یه سر برم اداره!
مرد يک: پس وقتی بت می گم باورت نمی شه، نگو نه!
مرد دو: نه، اونو که باورم می شه، اما، راستش می دونی، من با روح و این چیزا .. خیلی آخه، یعنی...
مرد يک: نترس! کاری بات نداره. فکر کنم الان بغلت نشسته!
مرد دو: / باترس/ بغل من؟ باورم نمی شه!
مرد يک: روح که ترس نداره! بش سلام کن!... نترس سلام کن!
مرد دو: س س سلام!
روح: سلام آقا!
مرد يک: شنیدی؟ شنیدی؟ جوابتو داد!
مرد دو: آره! خُب، چی کار کنم حالا؟
مرد يک: خب بپرس ازش دیگه !
مرد دو: چی بپرسم؟
مرد يک: بپرس چه طوری از زور خنده و خوشی مُرد؟
مرد دو: بپرسم؟!... جناب آقای روح دايی کمال رفيق ما، ممکنه خواهش کنم بگین چی شد که حضرتعالی از خنده مردین؟ می تونم اینو ازتون بپرسم؟
روح: بعله بپرسین!
مرد دو: پرسیدم دیگه!
روح: وال لا، داستانش مفصله، از کجاش بگم؟
مرد يک: بگو دیگه دائی، همه شو بگو! از همون اول!
روح: از همون اول ِ اول که نمی شه، اگه اجازه بدین از همون لحظه ی تولدم بگم!
مرد يک: از لحظه ی تولدش بگه خوبه؟
مرد دو: بگه!
مرد يک: ولی می دونم باورت نمی شه! بگو دائی، بگو!
روح: وقتی به دنیا اومدم صورتم می خندید!
مرد دو: یعنی چی؟
مرد يک: یعنی این که صورتش می خندید ولی از دهنش صدای گریه در میومد.
روح: نه، زار زار گریه می کردم ولی حالت صورتم طوری بود که انگار دارم غش غش می خندم!... همه تا دیدن گفتن :
زن يک: وای خدا به دور، نگاش کن چه قهقه ای می زنه!
زن دو: وا، این دیگه چه موجودیه، هم اش می خنده!
زن يک: ولی صداش یه جوریه! معلوم نیس چشه؟... خدا نصیب نکنه!
روح: همین طور بزرگ شدم. هر وقت از زور گشنگی گریه می کردم و جیغ و داد راه مینداختم، می گفتن :
زن يک: بچه گشنه شه ؟
زن دو: نه، مگه نمی بینی داره می خنده !
روح: ماهیچه های صورتم طوری بود که هر کی نگاه می کرد می دید دارم می خندم هر وقت گریه می کردم این حالت تشدید می شد.
مرد يک: دائی، ماجراهای مدرسه رو تعریف کن! بگه باورت نمی شه!
مرد دو: حالا بذار بگه، شايد باورم شد!
روح: تو مدرسه، از دس تمام معلما کتک می خوردم.
مرد دو: چرا آخه؟
روح: به خاطر این که تا نگاهشون می افتاد به صورت من فکر می کردن دارم می خندم بهشون!
معلم يک: هی، تو !... ببند اون نیشتو!
معلم دو: تو به چی می خندی دلقک؟ مگه من حرف خنده داری زدم؟
معلم يک: پاشو برو بیرون، کلاس که جای خنده و مسخره بازی نیس!
روح: هر وقت هول و دستپاچه می شدم یا بغض می کردم حالت خندان صورتم بد تر می شد. این طور وقتا یکی دوتا کشیده می خوردم!
مرد دو: خب چرا نرفتین دکتر؟
روح: رفتم، چند بار رفتم، همه شون می گفتن:
دکتر يک: باید پوست صورتشو غلفتی کند!
دکتر دو: یه ماسک وردار بزن. این صورت خندونو باید پوشوند!
دکتر يک: با یه دست کاری درست می شه، سه ساعت کار داره!
دکتر دو: می شه صورتشو گریم کرد. درست می کنن، یه کم اخم و اندوه بریزن تو صورتش درست می شه!
روح: برا چی باید صورتمو دست کاری می کردم. مردم باید قضاوتشونو عوض می کردن، من اشکالی نداشتم، ماهیچه های صورتم این طوری بود.
مرد دو: حالا چه طوری شد که از خنده مردین؟
مرد يک: صبر کن، هنوز مونده! بگو دائی، تعریف کن!
روح: همیشه مشکل داشتم، تو کوچه، تو خیابون، این جا، اون جا، همه جا، ولی خُب تحمل کردم. اغلب می موندم تو خونه و جایی نمی رفتم. یه بار رفتم استخدام شم. یارو گفت:
مرد سه: ما این جا کارمون جدیه. دلقک بازی و خنده جاش تو تئاتره! به چی می خندی تو؟
روح: خیلی دردسر کشیدم. چند تا رفیق بیش تر نداشتم. اونا هیچ وقت منو با خودشون به مجلس ختم کسی نمی بردن!
مرد دو: چرا؟
روح: برا این که تا گریه می کردم، مجلس بهم می ریخت. من داشتم های های گریه می کردم ، همه فکر می کردن من دارم قاه قاه، بلند بلند می خندم.
مرد دو: عجب؟
مرد يک: گفتم که باورت نمی شه!
مرد دو: خُب بعدش؟
مرد يک: بگه باورت نمی شه!
روح: چند بار شد تصادف کردم، من احتیاط می کردم ولی خُب دیگرون می زدن به من، ماشین اَم درب و داغون می شد. تا می رفتم پایین داد و بیداد راه بندازم، دعوا کنم، یارو نگاش می افتاد تو صورتم، فکر می کرد دارم می خندم، می گفت:
راننده يک: بابا ایول، چه باحالی تو، ماشینت داغون شده بازم می خندی؟!
راننده دو: دمت گرم، من جا تو بودم حتما یه خون و خونریزی راه می انداختم، تو دیگه کی هستی، خون از هفت بندت راه افتاده، بازم می خندی؟
مرد دو: چه طوری شما این زندگی رو تحمل می کردین؟
روح: چاره ای نبود! صورت خندان برام من مشکل ساز بود.
مرد يک: دائی ماجرای خواستگاریتو بگو!... بگه باورت نمی شه!
روح: ده بار بیش تر راه افتادیم بریم خواستگاری، معمولا یه بزرگ تر عروس شروع می کرد به صحبت، تا چشمش به صورتم می افتاد می گفت :
پدرعروس: این اداها چیه شما در میاری؟ داریم جدی صحبت می کنیم، زندگی که شوخی بردار نیس!... هی می خنده به من!
مادرعروس: دومادم این قدر بی حیا؟ هنوز هیچی نشده خونواده زنشو مسخره می کنه، زشته مرد این قدر بخنده!
پدرعروس: نه آقا جان! ما دوماد لوده نمی خوایم! بفرما!
مادرعروس: شما اومدین خواستگاری یا مسخره بازی؟ چی چی یه زندگی ما خنده داره آقا؟
روح: من هر چی بیش تر سعی می کردم جدی باشم، صورتم خنده ی بیش تری نشون می داد.
مرد دو: خُب، آخرش چی شد؟ زن گرفتین؟
روح: نه، این صورت خندان باعث شد همیشه تنها بمونم. هیچ کس منو جدی نمی گرفت. همه اخمو دوست داشتن، سگرمه های تو همو جدی می گرفتن!
مرد يک: / با بغض / روزی که جنازه ی دائی کمال رو بردیم قبرستون، من همه جا همراه جنازه ی دائی بودم. وقتی از پشت شیشه ی غسالخونه نگاه می کردم دیدم مرده شور داره دائی رو می شوده، همین طور که به بدنش کیسه می کشيد، جنازه ی دائی تکون تکون می خورد. مرده شور نیگاش افتاد به صورت خندان دائی، فکرکرد زنده اس و داره مسخره اش می کنه. ول کرد رفت. یکی دیگه اومد، اونم رفت. آخرش چند تائی دست به کار شدن و با زور صورت دائی کمالو از ریخت انداختن تا نخنده ! خلاصه دائی کمال ما خندان به دنیا اومد، ولی با صورت اخمو رفت تو گورو فرستاده شد اون دنیا! خدا بیامرزتت دائی !
روح: ازت ممنونم! خدا تورم عاقبت به خیر کنه دائی جون!
مرد دو: آخرش نگفتی اصلا علت مرگ دائی کمالت چی بود؟
مرد يک: اينو ديگه باورت نمی شه!
مرد دو: حالا تو بگو، شاید باورم شد!
مرد يک: نه، می دونم بگم باور نمی کنی، اینه که بهتره نگم!
مرد دو: بگو دیگه!
مرد يک: دائی یه شب داشته میومده خونه، ناغافل چند تا از این جوون قرتیا تو خیابون با هم کورس ماشين گذاشته بودن، سر چارراه دائی داشته از خط عابر پیاده رد می شده، یکی شون می زنه به دائیو سوتش می کنه هوا!... اورژانس میاد دائیو می رسونه درمونگاه...
مرد دو: زنده بود تا اون وقت؟
مرد يک: آره، اگه به موقع بهش می رسیدن زنده می موند.
مرد دو: چرا پس نموند؟
مرد يک: دائی همراه بقیه مریضای اورژانسی تو راهروی اورژانس روی تخت خوابیده بوده تا یکی بیاد به دادش برش. دائی داشته از درد ناله می کرده، هر دکتری میومده بالا سرش تا نیگاش می کرده فکر می کرده دائی داره می خنده و چیزیش نیست، خُب برا همین اول می رقته سراغ بقیه مریضا که داد می زدن و ناله و گريه می کردن، اون قدر بش نمی رسن، نمی رسن تا دايی کمال تموم می کنه !
مرد دو: باور نکردنیه!
مرد يک: منم که بت گفتم !
مرد دو: دائیت هیچ وصیتی، نوشته ای چیزی از خودش باقی نذاشت؟
مرد يک: چرا! این نامه آخرین چیزیه که برا من نوشت! گوش کن:
روح: خواهر زاده ی عزیزم، بهزاد، من تنها یک جمله برای تو به یادگار می گذارم، من این مفهوم را با تمام وجود درک کردم که:

وقتی همه در اشتباه اند، همه درست می گویند.

موسیقی