درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
یکشنبه 11 تیر 1385
موضوع: روزنوشت
● قربانی

زير آب ام، غوطه ور در اعماق. به اختيار خود نيستم. بی وزن و معلق ام. دهليزی ژرف مرا به درون می کشد.. صدا می آيد، نامفهوم و کشدار. خواب می بينم خوابم و دارم خواب می بينم. مرده ام انگار و واپسين جوهره های حيات ام ذره ذره از من کشيده می شود. صدا می آيد. کسی مرا به نام می خواند. نمی فهمم. برّه ی سفيد بال زنان شنا می کند. زنی فرياد می کشد. کسی که نمی شناسمش درد کشان در آب بالا می رود.
اين بخشی از قصه ی کوتاه " قربانی" است. از مجموعه ی" ماجراهای معمولی". کاملش را در ادامه گذارده ام دوست داشتيد بخوانيد.

يک
تنهام. تنهای تنها. شب ها وقتی آخرين مشتری پايش را بيرون می گذارد وآقای تيموری صاحب ساندويچی می رود سرخانه و زندگی اش؛ همين بغل پشت مغازه، آن وقت من می مانم و خودم و نظافت مغازه. گاهی حين کار راديو روشن می کنم و با گويندگان اش يکی به دو يا مشاعره می کنم. از همان بچه گی عادت دارم به حرف های آن ها جواب بدهم، حتی اگر سؤالی نپرسند، در مورد چيزهايی که می گويند اظهار نظر می کنم. خيلی کار خنده دار و بامزه ای است. مثلاً وقتی می گويد:
« شنوندگان عزيز!»
می گويم:
« جانم، چيه، زود باش بگو تا زيرابتو نزدن!»
يا وقتی می گويد:
« حالا که با آرامش خيال در خانه مشغول استراحت هستيد...»
می گويم:
« زپلشک! کدوم استراحت مشتی؟»
يا وقتی يکی از آن ها چاخان پاخان می کند يا خالی می بندد و شعارهای آب دوغ خياری می دهد، پيش خودم مشت اش را باز می کنم و می خندم. آخر بعضی وقت ها فکر می کنند فقط خودشان آدم هستند و بقيه هيچ چيز نمی فهمند، برای همين می گذارند روی رگبار پند و اندرز. انگار که خودشان نيم ساعت پيش از بغل ملائک آسمان پاشده اند. اغلب يک عالمه حرافی می کنند تا حرف حسابی که بايد بزنند را نزنند. گاهی هم کسانی پيدا می شوند که در راديو حرف های بالاتر از آبگوشت می زنند که من حالی ام نمی شود. اين گونه وقت ها راديو را خاموش می کنم و نوار داخل پخش صوت را می گيرانم. ( يادم باشد بعداً در فرهنگ لغت نگاه کنم ببينم « می گيرانم » را درست و به جا استفاده کرده ام يا نه، هرچند شک دارم ولی از اين کلمه خوشم آمده است، گرمای خوبی دارد.) ولی بيشتر وقت ها حسابی با خودم حرف می زنم و برای دلخوشی و رفع دلتنگی قصه درست می کنم.
امشب ويرم گرفته است فکرم را بگيرانم. برای همين راديو را روشن نکرده ام، چون راديو مانع فکر کردن ام می شود. من تنهايی، سکوت و خلوت شب را دوست دارم. به من احساس امنيت می دهد. وقتی شب ها تنها می شوم ديگر حس می کنم پادشاه زمين هستم و همه چيز مال من است. شب ها بر تمام چيزهای اطراف ام حتی واژه ها حکومت می کنم و با هرچه باشد حرف می زنم. شب ها حتی خودم هم به خودم تعلق دارم. درِشيشه ای را می بندم و همان طور که با خود و در و ديوار حرف می زنم ( اين عادت و عادت آواز خواندن، ترس شب را از من دور می کند) با مواد شوينده می افتم به جان مغازه. از وسايل آشپزخانه شروع می کنم تا برسم به اجاق گاز و ظرف و ظروف. بعد يخچال و ميز و صندلی ها. در و ديوار. کف و شيشه ها. هيچ چيز نبايد از چشم نظافتگرم دور بماند. اگر به طبقه ی بالای مغازه که من در آن جا زندگی می کنم بياييد، بهتر متوجه حرف ام می شويد. هرچيز جای خودش است. تازه وقتی کارم تمام شد و رفتم بالا، آن جا را جمع و جور می کنم و دست آخر می روم حمام، هم خودم را می شويم هم رخت و لباس هايم را. دو تا روپوش سفيد دارم که آن ها را به نوبت يک در ميان، روزها سر کار می پوشم. شب، آن را که پوشيده بودم می شويم، خشک می کنم، اطو می زنم، معطر می کنم و می گذارم در کمد کوچک لباس هايم برای پس فردا. من حتی جوراب هايم را نيز حسابی اطو می کنم تا يک وقت خدای نکرده بيماری قارچی ِلای انگشتان پا نگيرم. اين کار را از راديو ياد گرفته ام، آخر از صبح علی الطلوع تا آخر شب پاهايم داخل کفش است و يک بند در ساندويچی راه می روم. به خاطر همين کارهای من، تا به حال سه بار مأموران بهداشت آمده اند و به محل کار ما لوح تقدير رعايت بهداشت داده اند. آقای تيموری هرسه تا را داده قاب کرده اند وآويخته است به ديوار بالای سرش. من وسواسی نيستم ولی جايی که درش کار و زندگی می کنم بايد مثل روح تميز باشد. ماطلا – زن آقای تيموری و اگر قسمت بود، مادرزن آينده ام - هميشه وقتی پای حرف تميزی وسط باشد می گويد:
« آدم حظ می کنه، همه چی يه اين آتای برق می زنه از تميزی!... قاب دسمالشو ببين! می شه جا دم کنی گذاشت در قابلمه.»
هيچ کس نيست به خودش اين حرف را بزند که خانه و زندگی اش از تميزی برق می زند. من تا يادم می آيد اين خصلت را از ماطلا به ارث برده ام. هرچه باشد زير پر و بال او بزرگ شده ام. آقای تيموری می گويد:
« بسه بابا، چقدر می سابيشون؟!... غيب شد همه چی!»
من می دانم او ملاحظه ی خستگی ِ مرا می کند. رعنا، تنها دل خوشی من در اين دنيا با اين که تميز و مرتب بودن مرا دوست دارد گاهی می گويد:
« اينو ولش کنی دسمال کاغذيارم می شوره اطو می کنه.»
اما مهم نيست ديگران چه اظهار نظری می کنند، مهم اين است که خود آدم لذت ببرد. من مطمئن ام آدم وقتی تميز باشد طرف گناه نمی رود. چون تميزی ِ به روح آدم نفوذ می کند و وقتی اين طور شد ديگر کاری نمی کند که روح اش آلوده شود. اين اعتقاد من است و کاری اش هم نمی شود کرد. اصلاً يک چيز ديگر، محيط که تميز باشد مشتری ها کيف می کنند و دلشان نمی آيد آشغال روی زمين بيندازند و کار من سبک تر می شود. من ديده ام غذاخوری هايی را که مثل اين جا تميز نيست و مشتری ها اصلاً مراعات نمی کنند.


دو
دير وقت است. از بس برای خودم قصه تعريف کرده ام فک ام درد گرفته است. کف را شسته ام و حالا دارم ميزها را مرتب می کنم تا بعد بروم بالا قدری يادداشت بنويسم، کتاب بخوانم و بخوابم. يک دفعه صدای بع بع يک برّه از بيرون به گوشم می رسد. اول توجهی نمی کنم. به خودم می گويم حتماً مال همسايه ها است. جلوی ساندويچی ما يک ميدانگاهی است که تعدادی مغازه و درب خانه در اطراف آن قرار دارد. باز صدای برّه را می شنوم. اين بار کنجکاو می شوم. می روم و از پشت شيشه نگاه می کنم. در وهم شبِ بيرون هيچ چيز و هيچ کس نيست. تا برمی گردم، دوباره صدا را می شنوم. بع بع ِ حزينی دارد. انگار نوعی التماس محض تهِ صدايش وجود دارد. اين بار می روم بيرون. می بينم يک برّه، به سفيدی و پاکی برف جلوی در، در سياهی شب می درخشد. می روم جلو و نوازشش می کنم. از من واهمه نمی کند. به اطراف می نگرم ببينم مال کی است. کسی را نمی بينم. قدری با برّه بازی می کنم. با من همبازی می شود. فکر می کنم اين طفلکِ کوچولو چه طور تنها در اين وقت شب رها شده است. عقلم به جايی نمی رسد. به برّه می گويم:
« چيه؟... گشنه ته؟... کاهو دارم، می خوای؟»
نگاه اش سرشار تمنا است.
« برات کالباس ام می تونم بيارم، اهلش هستی؟»
برّه بع بع مظلومانه ای سر می دهد، طوری که انگار متوجه حرف ام شده است. می روم داخل و مقداری برگ کاهوی ترد و تازه از وسط ساقه جدا می کنم و همراه با يک ظرف آب برای برّه می آورم. موقع برداشتن آب فکر می کنم کاش او را آورده بودم داخل. خودم را سرزنش می کنم که چرا به فکرم نرسيد از شب برهانم اش؛ شايد می ترسد. وقتی بيرون می آيم می بينم اثری از برّه نيست. اطراف را نگاه می کنم. فقط سکوت شب است. وهم می گيردم. فکر می کنم نکند برّه در توهم من بوده است. با تعلل برمی گردم داخل. تا می خواهم درِ شيشه ای را از داخل قفل کنم، باز بع بع ِ برّه را می شنوم. جور غريبی صدايم می کند. می روم بيرون. هست. درست پيش پايم. تعجب می کنم. می نشينم کنارش. برگه های کاهو را جلويش می گيرم. با دهان ظريف اش توی هوا آن ها را می قاپد. شکوه ندارد ولی زيبا است. نگاه فرّاری دارد؛ پر از سحر و افسون و عصمت. قدری با او سرگرم می شوم. تصميم می گيرم ببرم اش داخل مغازه تا صبح تکليف اش را روشن کنم ولی فکر می کنم با صدای بع بع يک بندش، نگذارد بخوابم. آخر من به صدا حساس ام. حتی ساعت بالای سرم نمی گذارم، چون از صدای تيک تيک اش ديوانه می شوم. نشسته ام و به حکمت حضور يک دفعه ای ِ اين برّه در دل شب فکر می کنم. با او حرف می زنم و از خودش سؤال می کنم:
« خوشگله!... مال کجايی تو؟... هی! با تو ام سفيد برفی، خوب تو ام آخر شبی مارو گذاشتی سر کارآ... می يای ببرم بپزم بخورمت راحت شی؟ آخرش که خورده می شی، هان؟... نظرت چيه؟... زبون نداری بچه؟ »
به چشمان اش خيره می شوم. در خود غرق ام می کنند. دستی غيبی انگار سر صبر سرمه ی چشمان اش را تکميل کرده است.
« ببينم!... کی تورو قشنگ ات کرده؟ »
می روم داخل تا طنابی، نخی، چيزی پيدا کنم و گوشه ی ايوان جلوی ساندويچی ببندم اش به درخت. صدای بی وقفه اش را با صدای زنگ بالای در همراه خود می برم. وقتی دارم دنبال بند می گردم، سکوت می شود. سکوتی مرموز. به خودم نهيب می زنم نکند کلکی در کار باشد. اين برّه را طعمه قرار داده اند تا من و اين جا را لخت کنند. از اين فکر خنده ام می گيرد. فکر می کنم يک ساندويچی چه چيز دندان گيری غير از مقداری خوراکی برای بردن دارد. طناب باريکی پيدا می کنم. تا از آشپزخانه بيرون می آيم، به يک باره جا می خورم. جوان خوش چهره ای را وسط مغازه می بينم. خشکم می زند.


سه
شبح جوان با آرامش می گويد: « چه جای تميزی درست کردين! »
تلفن روی ميزآقای تيموری زنگ می خورد. دستپاچه می شوم از شنيدن اين زنگ بی وقت. بی اراده گوشی را برمی دارم. می گويم: « بله؟ » کسی جواب نمی دهد. گوشی را می گذارم. جوان خوش سيما با تبسمی دلنشين روبروی من است. پاک فشل شده ام. مثل وقت هايی که خواب می بينم؛ زبانم بند آمده است. نفس ام به شماره افتاده است. صدای قلب ام را به وضوح می شنوم. همراه با ترديد سرتا پايش را برانداز می کنم. لباسی بسيار ساده و معمولی پوشيده است. فکرمی کنم او چطور داخل شده است که من صدای زنگ بالای در را نشنيده ام. به زور، من من می کنم. جوان لبخند مليح و مشتا ق اش را با خود دارد. ترسی سيّال وجودم را در بر گرفته است. می دوم جلوی در. صدای بره می آيد ولی از پشت شيشه ی شب نمی بينم اش. نگاه ام بين بيرون و جوان در نوسان است. بوی خوش غريبی در فضا است. نمی دانم چيست. نمی دانم چه کنم. نمی دانم چه می خواهد. نمی دانم چطور داخل شده است. نمی دانم کيست. از اين حجم ندانستگی کلافه ام. موج حضوراش مرا در بر گرفته است. نيرويی وادارم می کند نترسم ولی می ترسم. مثل جن زده ها شده ام. به سختی واژه هايی ناقص از حلقومم بيرون می جهند.
« هی!... تو، تو... چطوری... چه چه طوری اومدی تو؟»
« سلام عليکم!»
صدايش مخملی است. بوی توطئه ندارد. اين به من جسارت می دهد.
« سلام بی سلام، جواب منو بده، پرسيدم چه طوری اومدی تو؟»
« عين همه، همه چه طوری ميان تو، منم همون طور اومدم.»
« دروغ نگو!... من... من صدا زنگو نشنفتم، چه کلکی تو کارته؟»
« هيچ چی.»
در دل بسم الله می گويم.
« تو... تو جنّی؟»
ديگر شبح نمی نمايد.
« نه، نترسين، من زياد ميام اين جا، مال همين محل ام، کوچه پشتی، اونور اداره کار.»
اداره ی کار سرخيابان ما است. تا ساندويچی راهی نيست. آب دهانم را فرو می دهم.
« چرا پس من نديده بودم ات تا حالا؟»
« خب حتماً قابل ديدن نبودم.»
مانده ام چه بگويم، نيرويم را سبک سنگين می کنم، حتم دارم اگر غافلگيرم نکند از پس اش بر می آيم. لاغر و سبزه رو است. آرام و با وقار است.
می پرسد:
« آقای تيموری حالشون خوبه؟»
چشم ام به عکس خندان آقای تيموری به ديوار می افتد. قدری آرام می شوم
« تيموری؟! آره، آره... خوبه. تازه رفته خونه.»
« چه قدر تميزه اين جا!»
بوی عطر اش گيج ام کرده است، خيلی سريع با نگاهِ معصومانه اش اعتمادم را جلب می کند.
« اين بو توئه؟... چه عطريه زدی؟»
« عطر؟!... نه، من عطر نزدم.»
« ببينم اين... اين گوسفنده بيرون مال تو بود؟»
« آره... برّه اس، من آوردمش.»
« می بستيش در نره... چوپونی مگه تو؟»
« چوپون؟ نه... دوس داشتم باشم ولی حيف وقت نشد.»
می زنم به شوخی
« خيلی با حالی، کی ديگه تو اين دور و زمونه می ره چوپون بشه؟! اينم شد شغل؟»
« عيبش چيه؟ اينم يه جور شغله، يه شغل مقدس.»
يخ ام باز می شود. همه چيز به نظرم عادی و طبيعی می آيد. الان آرام ترم ولی کماکان دست و پايم را پيدا نمی کنم. حس زمان در من گم شده است.
« ببين داداش شغلا همه شغله، مقدس و غير مقدس نداره که، عين اين می مونه بگم آشپزی مقدسه، پمپ بنزينی و کفاشی مقدسه، ... حرفا می زنی توام آ! »
خودم را سرگرم کاری بی هوده می کنم. جوان، بی وزن در مغازه لابلای ميزها می خرامد و با کندی مشهودی سويی غير از من حرف می زند.
« خب هست، نيس؟... مردمو غذا دادن خيلی مقدسه، قبول ندارين؟»
« ولش کن حالا... هرچی هس چوپونی ورافتاد و خلاص.»
پس از مکثی کوتاه می گويم:
« راسشو بگو!... تو چطوری اومدی تو من حاليم نشد؟»
انگار که سؤالم را نشنيده باشد پی حرف خودش را می گيرد. باز طرف خطاب اش من نيستم.
« اشتباه می کنين، اين کار هيچ وقت ور نمی افته، تا هميشه ی خدا چوپونی هست... مگه می شه نباشه؟... از اول بوده، تا آخرم هست... نشنيدين می گن شغل اغلب پيغمبرا چوپونی بوده!»
می خواهم جواب اش را بدهم که فکر نکند چيزی حالی ام نيست.
« من عقل ام قطع نمی ده ها ولی می گم شايد مال اينه که کار ديگه ای نبوده اون موقع، شغلا خيلی کم بوده، مث حالا که نبوده.»
« شايد، کی می دونه، ولی با اين کار صبر و حوصلشون زياد می شده.»
قدری به حالت های غريب اش مشکوک ام. صدای بّره می آيد. دلم می خواهد می توانستم فکرش را بخوانم.
می گويم:
« هی!... تو حالت خوبه؟»
« آره، خوبم... چطور مگه؟»
« آخه يه جورايی قاط زدی، اون از اومدنت... اين از قيافه ات... اون از بوت... اينم از حرف زدنت... يه موجی داری انگار... مال اين حال و احوالا نيسی تو.»
« چشه حرف زدنم ؟»
از اين همه خونسردی اش عصبانی هستم.
« چش نيس، گوشه، دکون تعطيله، غذام نداريم؟ ايشال لا فردا.»
« من سيرم، سيرِ سير.»
عصبانی تر می شوم.
« پس برا چی اومدی اين جا؟»
« می گم خدمتتون برادر.»
از اطلاق اين لفظ حرص ام می گيرد. فکر می کنم چرا من، نه برادری دارم، نه خواهری؟
« برادر؟!... بينم تو حزبلی؟ از اين دو آتيشه ها؟ هان؟ »
« حزبل چيه؟ »
« از اين حزب الهی آ ديگه، آره؟... تو مايه روزه و رياضت. نور لامپ مهتابی و اين حرفا... يه جورايی نا نداری... نوربالا می زنی.»
« به قيافه ام می خوره؟ »
« فيتِ فيت... از اينا که انگاری همين يه دقه پيش از آسمون افتادن، هيشکی يو داخل آدم نمی دونن... حرف حرف خودشونه فقط.»
به نظر قدری قد و يک دنده می آيد.
« نمی دونم، شايدم...»
سکوت می کند. کشدار و سنگين.
« شايدم چی؟ هسی يا نيسی؟»
حس ام را بوييده است. به در خروجی اشاره می کند.
« دوس ندارين بمونم... می رم.»
ديگر امنيت فکری ام برگشته است. وسوسه شده ام نگذارم برود.
« نه بابا چيکار من داری، من ديدم اين زبون بسته ات گشنه اش بود چندتا پر کاهو گرفتم جلوش يه نفس انداخت بالا لمبوند رف پی کارش، اگه سير نشده می خوای نون بدم بش بدی؟... محله رو گذاشته رو سرش.»
« نه، خمير داره، سر دلش می مونه.»
« چندی بالاش دادی؟»
« چيو؟»
« تو هپروتی انگارا، بيا رو زمين، بع بعيتو می گم.»
« آهان، اونو؟... نخريدم. فکر کنم هفتاد و پنج تومن بيارزه.»
« اَااه! يعنی چی؟... منظورت هفتاد و پنج هزار تومنه؟ برا اين يه لغمه گوشت و استخون؟ مگه چن کيلو هس روهم؟»
« نه... هفتاد و پنج تومن.»
« گرفتی مارو؟ مال دزدی ام اين قيمت نمی دن... برو بده صاحابش!»
« آوردم همين کارو بکنم. می خوام شما برسونين دسّ ِ صاحبش.»
« همين ديگه، گفتم دزديه. روت نمی شه خودتو نشون بدی، می خوای بندازيش وبال گردن ما... نه داداش ما اينکاره نيسيم.»
« نه برادر اين دزدی نيس.»
« په چه جوری اينوهفتاد و پنج تومن دادن به تو؟ با اين پولا نفرين پيرزنا رم به آدم نمی دن تو اين روزگار.»
« برا چی؟ کم پولی نيس که... شايدم شما خيلی پولداری.»
لج ام در آمده که او اين طور بی خيال و آرام است.
« فکر کنم تو آدم مفت گير آوردی داری باش تفريح می کنی... آره؟ برو داداش... برو، ما همين طوريش ام کلی نکبت و مکافات برا خنده ديگرون و نمک به زخم زندگی خودمون داريم... مادر زادی سرکاريم، تو نمی خواد کار بدی دستمون، برو قربون... برو!»
« نه، باورکنين اين نذريه... آوردم برا قربونی.»
نگاه برّه ی معصوم به صورت سربريده در ذهنم مجسم شد.
« اه... دلت می ياد اين زبون بسته رو تو اين سن بدی دم تيغ... عين برّه تو دلی می مونه.»
« شما برسونينش دس پدرم، ازش مراقبت می کنه... بزرگ شد می شه گوسفند، قربونيش می کنه.»
پشت شيشه است و به بيرون، به شب زل زده است.
به نجوا می گويد:
« اينو خدا خلق کرده برا همين کار، يه جور ادای دين حياتِ آدماس.»
از کل کل با او لذت می برم.
« تو اينو راس راسی هفتاد و پنج تا تک تومنی خريدی؟»
رو بر می گرداند.
« دروغم چيه؟... قيمت اش اينه.»
« نکنه تو از خارج اومدی... منظورم عراقه؛ تومن و دلارو قاطی کردی؟ هان؟
« از خارج؟!... شايد... ولی دلار و اينا که تو می گين ندارم... کل داراييم همين برّه اس.»
« اون وقت اينو آوردی من وردارم ببرم بدم دس بابات؟»
« خب، آره... می خواستم خواهش کنم آقای تيموری ببرن، نبودن، زحمتش می افته گردن شما؛ اگه قبول کنين.»
« گفتی بچه کجايی؟»
« همين محل، کوچه ی پشت اداره کار.»
« چن سالته؟»
« چطور؟»
« همين طوری، واسه فضولی و اينا.»
« منظورتون کنجکاويه؟»
« حالا...»
« نوزده سال.»
« سربازی پس... متولد شصت و پنجی، نه؟»
« نه، متولد چهل و شيش ام »
« چل و شيش؟!... دس وردار!»
« خب آره، تعجب داره؟»
« تو متولد چل و شيشی؟!»
« هستم.»
« خوب موندی... لا زرورق نيگرت داشتن، يا تو قطب بودی لا برفا؟ من شصت و يکی ام، نگا چطوری اوراق شدم؟»
« حالا قبول می کنين اين امانتو برسونين به پدرم؟»
« چرا تو خودت نمی بری؟ يه گافی دادی روت نمی شه، آره؟»
« گاف؟ »
« سوتی ديگه! »
« نه، رفتم، کسی نبود خونه مون.»
به فکرم می رسد بگويم مزخرف نگو ولی نگفتم. چطور است که کليد خانه ی خودشان را ندارد. می خواهم وقت کشی کنم.
« پس گفتی مال اين محلی؟ »
« درسته.»
« بابات کيه؟ من همه رو ميشناسم اين جا.»
« آقای روشن.»
« آقا روشن!... نکنه آقا معلمو می گی؟ خونه تو بن بستيه؟... همين که هی به ما گير می ده درسو ادامه بديم تا فلک الافلاک؟»
« آره!»
« بابا ايول، نمی دونستم... پس چرا نديده بودمت اين طرفا تا حالا؟»
« خب ديگه...»
« خالی نبد!»
« چی؟»
« قپی نيا برا من، اون دوتا دختر بيشتر نداره، نشنيدم شاخ شمشاد داشته باشه هم سن من.»
فکر کردم چرا اين حرف را زدم، او که هم سن من نيست. حتم دارم دروغ گفته است. چرا؟
« حالا می گين چيکار کنم؟ شناسنامه ندارم نشون بدم بت ثابت شه، اينو می رسونين بهش يا نه؟»
می روم طرف اش. از من نمی گريزد. به او نمی رسم.
« ولی تو اينو هفتاد و پنج نخريدی.»
« گفتم، اين يه هديه اس، ولی قيمت اش اينه الان.»
سرد می خندم. نمی دانم باورش کنم يا نه. به تماميت اش شک دارم.
« جاشو نشون بده مام بيفتيم تو کار گوسفند، بعض شاگردی اين جاس، چيزی توش در نمياد.»
« اينو برسونين دستشون، بعد اگه شد من می برم منبعشو نشونتون می دم، خدا حافظ! »
برّه، بيرون مغازه بی تابی می کند.
« حالا کجای می خوای بری؟»
« نمی تونم بمونم، همين!»
« حتمنی؟»
« آره خب، چاره ای نيس.»
« راسّی، نگفتی اسمت چيه؟»
« محمد جواد، محمد جواد روشن.»
« هيچ چی ام که نخوردی!»
« سيرم، سيرِ سير.»
مثل نسيم از من می گريزد. بر اندام های خود اختياری ندارم. پشت شيشه می آيم. رفتن اش را می نگرم. جوان با برّه وداع عاشقانه ای دارد. همديگر را می بويند. لحظه ای رو بر می گردانم تا رد بوی مانده از او را در فضای مغازه جستجو کنم. هست. دوباره بيرون را نگاه می کنم. نيست. جوان رفته است. جا می خورم. بره آرام و رام شده است. باز وسط حجم شب در ايوان می درخشد.

چهار
با خود در کلنجارم. نمی فهمم خواب ام يا بيدار؟ آن چه بر من رفته است را مرور می کنم. می انديشم: چقدر اسمش آشنا بود! محمد جواد روشن. محمد جواد روشن، ای خدا، کجا اسمش را ديده يا شنيده بودم؟ چه آشنايی ی غريبی داشت. خودم را می کشم بيرون. برّه خود را به پاهايم می مالد. گرم است. نمی دانم چه کنم. احساس می کنم موجی نيرومند مرا در بر گرفته است. نيرويی دارد مرا با خود به ناکجا می برد. می خواهم برّه را در بغل بگيرم. از من می گريزد. دنبالش می کنم. مرا به بازيگوشی می خواند. می دود. می دوم. می دود. می دوم. از ميدانگاهی به سمت خيابان، بيرون می زند. می ماند. با نگاه اش مرا به خود می خواند. رفتارش به برّه نمی ماند. گيج و بلاتکليف ام. فکر می کنم کسی يا کسانی ناظر من انند و بر اين حالت ام می خندند. از خود خجالت می کشم. به خود که می آيم، خود را روان و دوان در پياده رو می بينم. اين وقت شب اين جا چه می کنم؟ برّه را گم کرده ام. هست و نيست. کوچه و خيابان آشنای روز اکنون غريبه می نمايد. خود را در کوچه ی بن بست پشت اداره ی کار می يابم. سکوتی وهم انگيز همه جا جاری است. توجه ام به پارچه نوشته ای در انتهای کوچه جلب می شود. بی اراده بدان سو کشيده می شوم. نوشته ی روی پارچه ی سفيد مرا به خود می خواند: « بازگشت حاج آقا و حاجيه خانم روشن را از سفر مکه مکرمه و مدينه ی منوّره خوش آمد می گوييم.» مبهوت ام. سرگيجه ای مرا در برمی گيرد. حس می کنم دور خود می چرخم. به ديوار تکيه می زنم. کوچه کش آمده است. سنگين شده ام. کاش می خوابيدم. کاش خواب می ديدم خوابيده ام. حس می کنم کف اقيانوسی ژرف خفته ام. زمان ايستاده است. لای دری باز می شود. نوری بر من می تابد. قامت بانويی بلند بالا بر من ظاهر می شود. کيسه زباله ای را کنار ديوار می گذارد. در پناه شب متوجه حضور من می شود. جيغ خفه ای می کشد. خيس عرق ام. زن خود را پس می کشد. عکس العملی ندارم. زن مردد است. ديوار پناه من شده است. زن در من خيره است. به اطراف می نگرد. با دلهره از من می پرسد:
« چيزيتون شده آقا؟»
ساکت ام. بی هدف ام.
« آقا با شمام؟... اين جا چی می خوای؟»
بغض کرده ام. خود را از ديوار می کنم. نيرويم را خلاصه می کنم در زبان ام و می گويم:
« من... من... دنبال خونه... خونه ی آقای روشن می گردم... آقای معلم.»
« چيکارشون داری؟... شما؟»
« شما... شما ميشناسينشون؟»
« اتفاقی افتاده؟»
« نه، نه، نه... کارشون دارم.»
« من دخترشون ام.»
« می بخشين!... چيزه، می خواسم ببينم آقا روشن خونه هستن؟»
« نيومدن هنوز که، تازه فردا صبح می رسن ازحج عمره، چيکارشون دارين؟»
خودم را جمع و جور می کنم.
« راسياتش، يه آقا پسر جوون اومده بود... يعنی اومد يه گوسفند، نه يه برّه آورد داد به من تا بيارم بدم آقا روشن... بش گفتم چرا خودت نمی بری بدی، گفت کسی خونه نيس... حالا ديدم هستين.»
« ما که خونه بوديم... کی بود؟ شايدم کسی داده بياره، اسمشو نگفت؟»
« چرا... گفت، محمد جواد، محمد جواد روشن... لاغر و سبزه رو بود.»
زن را برق می گيرد. می ماند. من من می کند:
« گ گ گفتين کی؟ »
« خودش گفت... گفت پسر آقا روشنه... يه چيزا عجيب غريب ام می گفت که من حاليم نشد... سربازه؟ »
« اون... اون خودش گفت پسر آقای روشنه؟ »
« بعله... يه بره کوچولو داد، گمونم اون جاس... ساندويچی تيموری... تو ميدونگاهی...»
« ش ش شما مطئنی؟»
« چطو مگه؟»
« خوخوخودددش گفت محمد جواده؟»
« خب آره خب.»
« يه يه يه دقه تشريف داشته داشته باشين!»
زن می رود داخل. در را نمی بندد. پرده ی پشت در، ديدم را به داخل کور می کند. باد ملايمی می وزد. خنک ام می کند. لرزم می گيرد. از داخل خانه رفته رفته سر و صدای چند زن و مرد را می شنوم. انگار کسانی می گريند. زنی جيغ می کشد. حالا همان زن سراسيمه بيرون می زند. زن و مردی ديگر هراسان همراه اويند. زن قاب عکسی در دست دارد. قاب را لرزان طرف من می گيرد.عکس جوان است. همان که پيش من بود. همان شکل. باز خشکم می زند. زير عکس را می خوانم. نوشته اند شهيد مفقودالاثر محمد جواد روشن. ديگر لال ام. هرسه با من تند تند حرف می زنند. کر شده ام. نمی فهمم. آرام پا پس می کشم. به دو از آن ها دور می شوم. مرا دنبال می کنند به من نمی رسند. صدا می زنند. دور می شوم. سر کوچه چشم ام به تابلوی اسم کوچه می افتد، روی آن نوشته اند کوچه ی شهيد محمد جواد روشن.

پنج
نمی دانم چه طور به مقابل ساندويچی می رسم. برّه ای نمی بينم. دنبال اش می گردم. به يکباره صدای بع بع اش را از داخل می شنوم. با عجله داخل می شوم. آقای تيموری را می بينم. برّه را در بغل گرفته و نوازش می کند. جلوی در مات می مانم. نزديک است درهم فرو بريزم. صدای آقای تيموری را از دورها، از زير آب می شنوم:
« حالا ديگه دکون دسگارو به امون خدا ول می کنی می ری؟ کجا بودی تو؟»
قدرت بيان هيچ حرفی را ندارم.
« اين مال کيه جلو در بود؟ آتای، با تو ام! چقدر ام مقبوله...»
می فهم آواهايی گنگ و مبهم از دهانم خارج می شود. آقای تيموری جلو نمی آيد.
« چت شده آتای؟ حرف بزن پسر! کسی طوريش شده؟ کسی حرفی بت زده؟» گريه ام می گيرد. بغض ام ترکيده است. آقای تيموری برّه را رها می کند و جلو می آيد. مرا در آغوش می گيرد. برّه خود را با شيطنت به ما می رساند.
« اه، مرد گنده براچی گريه می کنی؟»
به ناله چيزی می گويم.
« آقا!... يه، يه، يه شهيد اين جا بود.»
« چی؟»
خوب می فهمم دارم از هوش می روم. خود را رها می کنم. می روم.

شش
به هوش می آيم. روز است. مشغول کارم. به ياد نمی آورم. هيچ چيز را به ياد نمی آورم. به يادداشت های کنار دستم نگاه می کنم. حريصانه می خوانمشان، يادم نمی آيد کی نوشتمشان. انگار اين اتفاقات در شبی محو شده بر کسی غير از من رفته است و او يک نفس سرازير قلم کرده است. با خواندن يادداشت ها، تنها لحظه ی از هوش رفتنم به شکلی گنگ برايم زنده می شود. نمی دانم کجا خوابيدم، کی بيدار شدم، کی مغازه باز شد، کی روزم آغاز شد. انگار مسيری طولانی را پيموده و به مقصد رسيده ام بی آن که نشان و خاطره ای از طول راه با خود داشته باشم. آن برّه ی آسمانی که توصيف کرده ام، آن جوان شبح گون زلال، آن حرف های سيال، آن کوچه ی بن بست، آن زن وحشت زده، آن عکس کهنه ی آشنا، آن هراس شبانه، هيچ کدام مرا به هيچ خاطره ی روشنی نمی رسانند.
« با ما نيستی امروزا، يادت باشه!... هرچی بات حرف می زنم به هيچ بگير!... خوابی هنوز آتای؟»
آقای تيموری است، نمی دانم چه بگويم. در جوابش می گويم:
« کاری بود؟... من که هسّم که.»
« نه پسر، نيسی... يعنی هسی، با ما نيسی!»
« فکر کنم يه کم، ناخوش ام آقای تيموری!»
« بگو گيج ام، بگو منگ ام!... مردحسابی، صب تا حالا ده باری بيشترصدات کردم، سه بارشو جواب دادی، آخرش ام هيچ چی به هيچ چی!»
« خوب می شم الان!»
« آره، بهتره تا دکون شلوغ نشده خوب شی!... اينم شد وضع تو برا ما درست کردی؟»
بی جوابم. با خود عهد می کنم فکر کنم همه ی آن نوشته ها را خواب ديده ام. بايد هوايی تازه کنم. می زنم بيرون. آقای تيموری چون هميشه پشت صندوق سرگرم کار خود است. مشتريان هم، چون هميشه، می آيند، می خورند، می روند. آفتابِ بيرون می گويد نزديک ظهر است.
« کجا پس آتای؟»
« ميام الان!»
« می خوای بری يه سر درمونگا؟... رنگت بد جوری پريده!»
« نه، يه هوا بخورم خوب می شم.»
« زود برگرد!... تا برگردی، می گم ماطلا برات يه جوشونده ای چيزی بذاره با نبات بخوری خوب شی!»
« خوبه، بگو بذاره!»
می روم بيرون. حجم صدا می گويد زندگی جاری است. به جای خالی برّه می نگرم. همين جا بسته بودم اش انگار. اگر بسته بودم اش پس چرا مرا باخود برد؟ در يادداشت ها نبود که بستم اش يا نه. لب ايوان می نشينم. نکند هوش و حواسم را از دست داده ام؟ آيا هرکس ديوانه می شود از اول می فهمد دارد ديوانه می شود؟ نيرويی مرا از جا می کند. از جا بلند می شوم و بی هدف به راه می افتم. همه چيز آشناست. به خيابان می روم. فکر می کنم اگر آن کوچه ی بن بست را ببينم همه رازها گشوده می شود. حسی به من می گويد چنين کوچه ای وجود ندارد. ولی وجود دارد. سر کوچه می رسم، اسم سيد جواد روشن روی پلاک بی رنگ شهرداری به ديوار است. بی اراده به داخل اش کشيده می شوم. ته بن بست شلوغ است. گوسفندی را عجولانه ذبح می کنند. جمعی صلوات می فرستند. کسی به من توجه ندارد. زن بلند قامتِ حالا خندان، می بيندم. در دم، خنده اش محو می شود. هراسان به کسی اشاره می کند و مرا به او نشان می دهد. مرد کُند و نامطمئن به طرفم می آيد. پا پس می کشم و برمی گردم. مرا دنبال می کند. صدايم می زند. به خيابان پرتاب می شوم. دورمی شوم. غيب می شوم.
دوباره خود را در پناه امن آشپزخانه ی کوچک ام پيدا می کنم. آقای تيموری جلوی در می آيد. در سکوت نگاه ام می کند. بغض آلود نگاه اش می کنم و هيچ نمی گويم. هيچ نمی گويد. می رود. می آيد. اين بار ليوانی را همزنان طرف ام می گيرد. می گيرم. می نوشم. رخوت تلخ و شيرين اش خواب را به چشمان ام سرازير می کند. خود را به سختی از جا می کنم. آقای تيموری مبهوت از مقابل ام کنار می رود. خود را از پله ها بالا می کشم. به درون تنهايی خود می روم. در را از پشت بر هر غريبه ای می بندم. روی تخت يله می شوم. می فهمم که دارم می خوابم. می خوابم.

هفت
زير آب ام، غوطه ور در اعماق. به اختيار خود نيستم. بی وزن و معلق ام. دهليزی ژرف مرا به درون می کشد.. صدا می آيد، نامفهوم و کشدار. خواب می بينم خوابم و دارم خواب می بينم. مرده ام انگار و واپسين جوهره های حيات ام ذره ذره از من کشيده می شود. صدا می آيد. کسی مرا به نام می خواند. نمی فهمم. برّه ی سفيد بال زنان شنا می کند. زنی فرياد می کشد. کسی که نمی شناسمش درد کشان در آب بالا می رود. دستم را می طلبد. دست دراز می کنم. دور می شوم. دور می شود. اشباح سرگردان در لابلای هاله های نور می رقصند. صدا می آيد. نمی آيد. موسيقی راديو را می شنوم. خيس است. انگار سازها بر ذبح گوسفندی در ته بن بستِ اقيانوسی تاريک می گريند. جوان آشنا پير شده است و باز آرام است. معصومانه در من می نگرد. نا آشنا می نمايد. نفس نمی کشم. نفس می کشم، سخت. جلبک هايی دست مانند، روئيده از لنجنزار کف طناب شده اند و گلويم را و همه ی اندام هايم را در خود گرفته اند. تقلا می کنم خود را وارهانم. آب ها تاريک اند. پس می زنم. نفس می زنم. نفس نفس می زنم. فرياد می زنم. صدايم در صداهای دور گم می شود. خود را بالا می کشم. بالا و بالاتر. رمق در من نمانده است. روشنای کدرِ سطح آب را می بينم. هوا آن جاست. پاهارا وامی رهانم از دست های طناب پيچ. می گريزم از سياهی. صدا می آيد. دست می دهم به هوا. پتو را کنار می زنم. نفس تازه می کنم. زنده ام. صدا می آيد. شفاف می شنوم. کسی به در می کوبد. آقای تيموری است.
« آتای!... آتای!... جواب بده آتای!... هنوز خوابی؟... آتای!... بيدار شو آتای!»
« بيدارم!... بيدارم، الان ميام آقای تيموری!»
« خدارو شکر پس زنده ای بابا!»
« الان ميام»
« زود بيا پايين مهمون داری!»
خيس عرق ام. جرأت پرسش ندارم. همه جا تاريک است. نفهميده، به شب رسيده ام.
« ميام الان!»
« باشه!»
مثل برگشته ای گيج از هزارتوی مرگ، در ظلمات راه به روشنی می جويم. کليد برق را می يابم. می زنم. در نور بودنم تثبيت می شود. دوباره سست و بی اراده روی مبلی ولو می شوم.

هشت
باز شب است. سست و منگ از پله ها پائين می آيم. می بينم آقای روشن، همسر و دختر و دامادش در انتظار من هستند. يادم می آيد همه شان را کم و بيش ديده بودم و آخرين بار امروز ظهر هنگام استقبال و ذبح گوسفند در ته بن بستِ پر ترديد من. آقای تيموری خوش و خندان با آن ها گپ می زند. او پيش از همه می بيندم. به حاضرين نشانم می دهد.
« اينم حضرت آقا!... چه عجب؟!... بالا نشين، بالاخره تشريف آوردن!»
« سلام!»
جمع به من خوش آمد می گويد:
« سلام!»
مادر بی تاب است. از تکيه گاهش، دخترش می پرسد:
« همين جوونه که گفتی خواب محمد جوادمو ديده؟»
آقای روشن طرف ام می آيد. پدرانه می بوسدم. می بوسمش، بوی ديشب را می دهد.
« پسرم! می بخشی مزاحمت شديم! دخترم گفت تو مثل اين که ديشب خواب محمد جواد مارو ديده بودی. مادرش تا شنيد، طاقت نياورد، می خواس از زبون خودت بشنوه بدونه راسّه يا نه.»
« خواب؟!... نه، خواب نبود...»
« خب هرچی، تعريف کن ببينم چی بوده، خودش بت گفته محمد جواده؟»
« خود خودش بود. من نديده بودمش، ولی خودش بود... خودش.»
مادر ايستاده است، بی قرار و لرزان. در پناه دخترش می نشيند.
« الان پس می افتم آ... بگو مادر!»
تيموری برايش و برايم آب می آورد.
« بگو ديگه آتای!... بگی حالت خوب ميشه ها... بگو!»
رو می کند به جمع منتظر و با خنده می گويد:
« آقا، از صبح تا حالا مثل مَه و ماتا شده... لام تا کام حرف نزده. همه اش يا می نويسه يا تو چرته، يا داره می ره تو چرتِ عليه السلام.»
زن بلند بالا می گويد:
« بگين آقا، همونا که به من گفتينو بگين!»
به نجوا می گويم:
« ديشب اومده بود اينجا... می گفت اومده نذر باباشو ادا کنه... گفت باباش منتظر اين برّه اس... يه جوری حرف می زد که آدم خوشش می اومد... يه بوی خوبی می داد که نگو... هرجای اينجا که می رفتم بود... گفت نوزده سالشه... خيال کردم سربازه... خودش که نگفت... می گفت سال چل و شيش دنيا اومده ولی از من کوچيک تر بود... وسط اين حرفا يه دفه خدافظی کرد، گذاشت رفت... انگار که نور بشه بره هوا، همين طوری... رفت که رفت...»
روشن می پرسد:
« خودش گفت محمد جواده؟»
« من ازش پرسيدم... بعد را افتادم دنبالش... فکر کردم اسمشو يه جا ديدم... اومدم در خونه شما... انگار می کنی خودش منو کشوند تا اونجا... تا رسيدم ديدم اين خانوم اومد بيرون... نه که گفته بود کسی خونه نيس... فکر نمی کردم کسی باشه...»
دختر روشن بی طاقت می گويد:
« باورم که نمی شد، تا گفت محمد جوادو ديده، پريدم تو عکسشو آوردم نشونش دادم گفت خودشه!... دوايی ديد چه حالی شدم.»
دوايی، شوهر زن می گويد:
« ما که هرچی صداش کرديم جواب نداد.»
تيموری متفکرانه از روشن می پرسد:
« حالا به نظرتون تعبير اين خوابش چيه؟»
با صدای بلند به خود می باورانم
« خواب نبود، من خودم ديدمش اينجا.»
روشن پراز آرامش است.
« رؤيای صادقه بوده... خيره حتماً... خيره... الحمدالله... الحمدالله.»
من مصرّم:
« باورکنين خواب نبود... همين جا اومد.»
رفتار روشن در حرف زدن بی نگاه به مخاطب، به محمد جواد می ماند.
« استغفروالله، پناه می برم به خودت... خيلی عجيبه!»
تيموری کنجکاو است.
« چی عجيبه آقا عبدالله؟»
« والله... از سال شصت و پنج که محمد جواد ما تو جبهه مفقودالاثر شد هيچ وقت مادرش شهادتشو باور نکرد... اوايل فکر می کرد اسيره... همه اش چشم به راه بود يه روز از در خونه بياد تو... آخه هيچ نشونی ازش به دست نيومد... عيد به عيد براش مراسم داشت... رخت نو براش می گرفت... سر سفره جاشو خالی می کرد... مکافاتی بود خلاصه... ديروز وقت خداحافظی با گنبد سبز مدينه... وقتی ديگه بايد دل می کندم از اونجا... رو به به حضرت با دل شکسته گفتم: آقا!... اين زن، مادره... سيّده اس، از خونواده خودتونه آقا، هنوز چشم به راهه... منم تو اين همه سال نتونستم کاری براش بکنم... هرچی گفتم بدتر شد... داغش روز به روز تازه تر شد... همونجا يه گوسفند نذر کردم اگه يه جوری بشه اين از صرافت بيفته و اين قدر بی تابی نکنه به راه جده اش زهرا قربونی کنم... فکر نمی کردم به اين سرعت جوابمو بده... فکر نمی کردم، الحمدالله... الحمدالله...»
در سکوت نمناک جمع می گويم:
« ولی خواب نبود... من ديدمش اين جا... زنده بود، برّه رو گذاشت و رفت... به همون نشون که دل نمی کند از اون... هرچی بش تارف کردم يه چيزی بخوره... گفت سيرم...»
مادر به سينه می کوبد، انگاه در خلوت برای خود روضه می خواند:
« اونا روزی خودشونو دارن مادر... ای مادر!... ای مادر!... چه ارج و قربی داره بچه ام!... ای وای!... برات برّه آورده بوده عبدالله!... می بينی؟!... نذاشت يه روز بشه دو روز... نذرتو ادا کرد... ای خدا بزرگيتو شکر... من کی ام که شک کنم به دم و دسگات خدا؟... من که تسليم ام... من کی ام؟... من محمد جوادمو به راه تو دادم... به راه جدم...»
گريه همه را تر کرده است. می گويم:
« برا چی اومده بود سروقت من؟... می تونست بره در خونه خودتون... می تونست منو بی خيال شه، بره سراغ کس ديگه... من کی بودم که اومد پيشم... آدم قحطی که نيس... اد گذاشت همون موقع که هيشکی نبود سر و کله اش پيدا شد... اومد فقط منو کله پا کنه بره؟»
باز روشن مرا در بر می گيرد و آه می کشد:
« دنبال واسط می گشته پسرم... قدرخودتو بدون... نه که زلال و شفافی، کی بعض تو؟... شايد اگه يه راست می رفت به خواهرش يا شوهر خواهرش می گفت... ما باور نمی کرديم. اينی که اومده سر وقت تو خودش حکمت داره... حتما ام حکمت داره... کم چيزی نيس... تو پاک و مطهری جوون... تو پيغام رسون شهيدی...»
زن هنوز می نالد.
« بوی بچه مو می دی... بوی محمد جوادمو... ای خدا!»
روشن آرام بود، آرام تر شده است.
« بريم خانوم! گريه بسه!... من فردا برم يه گوسفند بگيرم نذرمو اداکنم زير دين نمونم، قوليه که دادم... بريم، با اجازه! »
صدای بع بع برّه از بيرون همه را خشک می کند.
« اين صدا چی بود؟»
« صدا برّه اس!»
« يا ابوالفضل!»
صدا، همان صدای شب قبل است، همه سراسيمه می زنند بيرون. من بی اراده می مانم درخود. لحظات سنگين است. سکوت است.می روم و از پشت شيشه بيرون را نگاه می کنم. در وهم شب بيرون هيچ چيز و هيچ کس نيست انگار زمان برمن نگذشته است. حال شب قبل پيش از شنيدن صدای برّه را دارم، پيش از آمدن جوان. نمی دانم مرز ميان حقيقت و رؤيا کجاست؟ نمی دانم چه طور باور کنم گفت وگويم را با شهيدی مفقودالاثر. نمی دانم. دست به قلم می برم تا اين خاطره بماند. می نويسم، تنهام. تنهای تنها. شب ها وقتی آخرين مشتری پايش را بيرون می گذارد وآقای تيموری صاحب ساندويچی می رود سرخانه و زندگی اش...