درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
پنجشنبه 30 فروردین 1386
موضوع: روزنوشت
● باور

- اين بچه ی منه!
- جدی می فرمايين آقای رييس؟ ماشا الله! اصلاً بهتوان نمیياد.

- همه همينو می گن، ولی بچه ی خودمه.
- خدا بهتون ببخشتش. قرار مصاحبه رو بذارم برا دوشنبه؟
- تو اول نظرتو در مورد بچه ی من بگو!
- گفتم که، خدا بهتون ببخشه.
- تو يه جوری نگا می کنی که انگار باور نداری.
- نه قربان من نظری نداشتم، اين داد می زنه بچه ی شماس، خدا نيگرش داره، مصاحبه رو چيکار کنم؟
- صبرکن! صبر کن! چرا فکر می کنی اين بچه ی من نيست؟
- من غلط بکنم يه همچين فکری بکنم.
- چرا چرا، معلومه داری به اين فکر می کنی، من می خوام شکّتو برطرف کنم. ببين!...
- قربان توضيح ندين، من شک ندارم اين بچه ی شماس.
- بگو بابا تا ايشون مطمئن شن!
- ... بابا!
- ديدی؟ به من گفت بابا.
- مصاحبه رو...؟!
- نه مثل اينکه تو هنوز قبول نداری بذار تلفن کنم به مادرش تا تو...
- به خدا قبول دارم، چه اصراريه آقای رئيس؟ بذارين به کارمون برسيم
- بيا شناسنامه مو نگا کن! اسمش اين تو هس، ببين!
- آقای رئيس خواهش می کنم، من...
- اين برا من مهمه، بايد بت ثابت کنم.
- آقای رئيس شما يه کار ديگه بکنين، به جا اينکه چيزيو به من ثابت کنين، اول اينو به خودتون ثابت کنين!