درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
چهارشنبه 9 خرداد 1386
موضوع: روزنوشت
● غزلی از شيون فومنی

هفته قبل در آغاز برنامه شب های روشن شعری قرائت کردم از زنده ياد شيون فومنی.
ايميل های زيادی آمد که آن را می خواستند. اين هم غزل زيبای آن شاعر شوريده و صميمیِ خطه ی گيلان. يادش تا هميشه گرامی:

بنشين که از بی ريايی، اين گوشه همتا ندارد
اين گوشه ی بی ريا را آغوش دنيا ندارد

اين جا بلند آستان است، بر آستين اش نظر نيست
تالار تنهايی من، پايين و بالا ندارد

چشم ام رواق جبّلی است، آيينه دار تجّلی است
هرگوشه خواهی فرود آی، اين جا و آن جا ندارد

بنشين حريف گناهم، بنشين به عيشی فراهم
بنشين که در بازی عشق، شيدا دلم پا ندارد

با خود ستيزم تو کردی، مردم گريزم تو کردی
تقصير اين کرده ها را چشم تو تنها ندارد

پيدا نشد هرچه کردم، ديگر کجا را بگردم
آخر خيابان اين شهر، يک چشم گيرا ندارد

از تلخ و شور و تمنا، يک کاسه کردم دلم را
برمن بنوش و بنوشان، برکه بفرما ندارد

اکنون تو هستی غزل هست، آيينه ام در بغل هست
اين کلبه ی از تو خالی، ديگر تماشا ندارد

مگذار اکنون بميرد، اندوه آينده گيرد
فردای ما در کف دست، خط های خوانا ندارد.