درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
یکشنبه 3 شهریور 1387
موضوع: روزنوشت
● کوير، سينما و همه چيز (1)


چپ کرديم؛ بد جور، يه چپِ دُرُس درمون، تو بگو بيخ چپ، همه چي تو يه پلكِ چش ريخت گِل هم، قروقاطی شد مبسوط. به قول گفتنی حيايی تو همسايه‌ها، جيک ثانيه هرچی تو ماشين بود و نبود پخش و پلا شد اينور اونور، آش و لاش ولو کفِ سقف ماشين که حالا شده بود فرش زمين و چارچرخش هوا، عينهو لاک‌پشتِ وارونه و دانش لاغر که از شيشه‌ی شکستهِ عقب پرت شده بود بيرون و من گير کرده تو کمربند و محمدی بنده خدا خونين و گيج و پرسان که: چی شد؟... به زور خودمونو از لادرزِ باز پنجره عقب کشونديم بيرون که يهو آتيش نگيره جزغاله شيم الکی تو اون جهنم لاکتاب. حالا ساعت چنده؟... پنج عصرو رد کردی قدِ دونخ سيگار هما که حسين ديزل دود کنه پُش بند هم.


تو عمرم زياد چپ کردم؛ اوليش سال پنجاهشت بود طرفاي دشتِ ارژن، آخريش همين ده ماه پيش تو سوريه. با عَبدِ اسکندری ميون فرودگاهِ اسد تا هتل شرايتون، تو بزرگراهِ اسد تو دمشق به مددِ دس فرمونِ يه جوون عراقی با يه ماشين مدبالا چپ کرديم و بعدِ کلی کله مُعلقِ و پشتک وارو، لنگ در هوا شليك شديم تو دهن واز يه خانومِ ترگل ورگل وسطِ يه تابلو تبليغاتی خميردندون کنار جاده و به جای اين که بريم بيروت پيش درويش و تهيه کننده و بقيه تا کار انتخاب بازيگرای عربو راس و ريس کنيم، يه راس آمبولانس رسوندمون مستشفی يا همون درمونگاه خودمون. اگه وقت شد در موردش می گم مفصل که شيرينه به جا خودش و عبرت توشه فراوون. چي مي‌گفتم؟... آره، زياد چپ كردم ولی هميشه ديگرون چپه‌ام ‌کردن، اين دفه خودم، اينم کجا؟... وسط بَرّ بيابون، تو نافِ کوير، جايی که نه آبه نه آبادی. جايی که جاده نيس. يه باريکه خاکيه که تازگی تيغ انداختن و بلدی‌ای در حد پيمان ابدی می‌خواد چپ کردن يه پژوی جی ال ايکسِ سر به راهِ بی زبون که تا می‌گی چی، سقفش مياد تو حلقش و موتورش می‌ره مورخصی تو صندوق عقب.
حالا خاک خولا خوابيده، همه چيت شده رنگ بيابون و مفت و مسلم استتار پيدا کردی و شدي شكل شمايل بچه‌ها تو خط؛ لابد يه جوری با يه تيليف افغان کنی به دادت برسه يکی تو اون وانفسا، اما احدی رد نمي‌شه عمراً. نگا مي‌اندازی به مبايل محمدی کنار بوته اسفند كويري، غزلو خونده، الفاتحه. مال دانش تو عافيته ولی قطع اميد کرده از اتصالات حياتی. يکی می‌گفت از وقتی مبايل اومده دلشوره زده بالا، ديدم راس می‌گه خدائيش؛ تا نبود خيالت تخت که اگه جايی افتادي تو هچل چيزی نداری باش هل‌من ناصر طلب كني؛ و بالاخره يه جوری می شد؛ حالا داری ولی ول معطلی، آنتن نمی ده لاكردار وسط برهوتِ خدا؛ پس توفير نداره تلفونت با پاشنه کفشتو اينا.
صبِ پنجشنبه‌ای، کلّه سحر زديم بيرون از تهران، من و دانش. دانش اقباشاوی تو کار برنامه ريزی فيلم کمک حاله برا توليد، قرار بود واسه مکه‌ی فيلم روز رستاخيز احمدرضا درويش بريم سياه کوه لوکيشن بجوريم. تا حالا چندجا رو با خودش و طراح هنری فيلمش، فرهاد فارسی ديديم و پاريو قطعی کرديم و پاريو تو آب نمك خوابونديم واس روز مبادا - بگو يه چيزی تو مايه‌های بيست هزار کيلومتر راه گز کرديم تا حالا با اوتول و پای پياده - از حاجی آباد يزد گرفته تا شهميرزاد، سمنان، علی آباد سيرجان، پشتکوهِ بوشهر و بالا تا پائين خوزستان و چند جای ديگه. ولی خب بازم باس می‌گشتيم تا جای مناسب تری پيدا کنيم، آخه خوشگلي جا يه بحثه، بشه توش كار كرد و كلي آدمو تروخشك كرد يه بحث ديگه‌اس. همين يکشنبه هفته قبلم رفتيم پارک ملی کوير، منتهی از اين سمت، يعنی طرف ورامين. اول رفتيم جوادآباد، بعد رونديم به شکرآباد و دست آخر ورودی پارک، نزديک سی کيلومتری که رفتيم داخل يه منطقه بود که بد نبود برای کار ما. اونجام اسمش سياه کوه بود ولی نه اون سياه کوهِ اصلی. از اونجا ديگه نمی‌شد جلوتر رفت، چون با اداره حفظ محيط زيست استان سمنان باس هماهنگ می‌کرديم كه بعدش كرديم. اينه که اونروز کج کرديم طرف چرم شهرو رفتيم سراغ کاروانسرا گچين که دارن بازسازی می‌کنن هتلش کنن و يه جاده مرغوبم دارن براش می‌زنن که سمنانو وصل کنه به قم و اون دور و ور. قرارمون بود بريم طرف قصر بهرام و آب انبار قليوقه. قصر بهرام برای ستاره شناسا و منجما جای بکر و آشنائيه؛ می گن حيرت می باره شبا از آسمونش. اينه که برگشتيم و هماهنگ کرديم و پنجشنبه سی و يک مرداد رونديم طرف گرمسار تا از اونجا بريم سمتِ سياه کوه.
خيلی کوير ديدم تا حالا، هم طرف حاجی آباد يزد، هم طرف شهداد کرمان و لوت و طبس و چند جای ديگه. هر کدوم برا خودشون جذبه‌هايي دارن متفاوت و مقبول. کوير لوت آدمو سحر می‌کنه. کويرای اطراف يزد پرتابت می‌کنه به کهکشون، کويرای کاشان تو رو می برن به رقص ماسه ها و کوير پارک مرکزی آدمو از خود دور می‌کنه اساسی. هرچی به قلب کوير نزديک‌تر می‌شی حس می‌کنی کس ديگه‌ای هستی، کسی که خودت به جا نمياری، يه رقم عرفان ناب داره که گفتنی نيس، باس رف ديد.
از گرمسار با مهران محمدی، از بچه‌های با انگيزه محيط زيست که همراهمون شد به عنوان راهنما، بعدِ اينکه آب و آذوقه فراهم کرديم و ماشينو سيرِ بنزين، راه افتاديم طرف قصر بهرام. از جاده‌ای خاکی عبور کرديم که می‌گفتن جاده سنگفرشه. حدود سی کيلومتر قلوه سنگ بود به چه بزرگی، مونده از دوره صفويه. فکر کردم از کجا، چجوری و چند نفره اين سنگارو کشون کشون آوردن تا اونجا؟... عقلم قد نداد. حالا داشته باش اون دور و ور هر قدر چشم می‌دواندی کوهو و کوهساری نبود که سنگ ازش کش رفته باشن بدبختا.
حدودای يازده بود رسيديم کاروانسرای قصر بهرام، عجب جائيه وسط کوير!...

ادامه دارد...