درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
پنجشنبه 14 شهریور 1387
موضوع: روزنوشت
● کوير، سينما و همه چيز (2)


حدودای يازده بود رسيديم کاروانسرای قصر بهرام، عجب جائيه وسط کوير!...
... آره، حدودای يازده رسيديم اونجا، دور و بر شصت هفتادتاس تا گرمسار. محمدی تو راه می گفت از وقتی شرکت نفت اومده واسه اکتشاف و اينا، بابای کويرو سوزونده. می گفت تازه کارخونه ام زدن واسه بازيافت روغن سوخته ماشين و ضايعاتشو ول می کنن تو کوير، اونوقت شب که می شه، طفلی اين پرنده مرنده ها گول می خورن، خيالشون آبه، نه که ماه می تابه بهش و شکل آينه اش می کنه، از بالا شيرجه می زنن و الفاتحه، عين شصت تير فرو می رن تو لجن سياه. واسه بقيه حيونام مصيبته. می گفت شکايت کرديم، يارو که موافقت اصولی گرفته دراومده که ما واس اين که آلوده کننده ايم فرسادنمون اينجا و از اين نقلا.


تو قصر بهرام فقط بروبچه های محيط زيست بودن و هيچکس ديگه. تا بيايم آبی به سر و صورت بزنيم و چرخی اون دور و ور و عکس و فيلمی بخورونيم به حلق دوربينا، چَپَری چايی علم کردن و ميوه شستن برامون. تو خودشون بودن و حرف سر حقوق و اين که فلانی- از همکاراشون- مادرشو برده درمونگاه و آه نداره با درد و ناله مادرش سودا کنه و خلاصه، هرکدوم ده روز وسط برهوتن و ده روز ميرن سرخونه زندگی مثلاً برا استراحت؛ نگو همه شون ميرن واسه کار دوم. يعنی تو بگو ده روز خدا پشت سرهم اينجا، ده روز بعدش دنبال يه کار ديگه تا هی، يه کم چرخ زندگی رو غلطک بچرخه. آی بچه های شريفی بودن. فکر کن با اين همه تنگی معيشت که به زور حقوقشون به دويست چوق می رسه، اونم تازه نه سروقت که هميشه خدا شيش ماه شيش ماه تأخير داره و واويلاس واس خودش. حالا داشته باش اينو، مرد می خواد دووم بياره تو اون برهوت خشک. همچين حوصله سرمی ره که نگو. ديوونه می شه آدم ولی خب، عادت دادن خودشونو به تنهايی و بی همصحبتی. همه اينا هس، از اونور داشته باش هرکدوم از حيوونای پارک ملی کوير بخصوص نادراشون کلی قيمت دارن واس خودشون. می گفت واسه سر بعضياشون تا هف هشت ميليون پول می دن عربا. اونا که کله شکار نيگر می دارن تو خونه هاشون واسه پز دادن.
تر و تازه که شديم زديم به دل کوير و رونديم تا پاسگا بعدی که يه چيزی تو مايه هفتاد هشتاد کيلومتر فاصله داشت با قصر بهرام. تو راه چند جام زديم به حاشيه تا برسيم به چشمه های آب شيرين که محيط زيست لوله کشيده برا آبخوری وحوش تو گرما و تو زمستونم براشون کاه و يونجه و خوراک می ريزه تلف نشن تو سرما. جاتون خالی هرجا پا می ذاشتيم گله گله موجودات خوشگل خدا می پلکيدن واسه خودشون يه سری ام بودن که عين آهو می خراميدن، شترم بود يه جاهاييش نه همه جاش. بعد رونديم طرف پاسگا سفيداب که از اونطرف می خورد به طرفای سمنان. تو راه چپوقی شيلنگ بنزين ماشين شکست و قطع شد و ماشين موند، انگار که مرده سرپا. يه دفه سکوت شد همه جا. پريدم و با تويی يه خودکار بيک و تفمال، راس و ريسش کردم تا برسونتمون به يه آبادی چيزی تا بعد اساسی يه خاکی تو سرش بريزم. دور و ورِ دو بود رسيديم سپيدان که يه ويلاطوری بود بالای يه تپه و مشرف به بر و بيابون و خورشيدی پاس می داد اونجا. و تا مارو از دور ديده بود با دوربين دوچشمی، تدارک کرده بود يه چيزايی واس خوردن. تا رسيديم و گرد و خاک پاک کرديم و آب زديم به رو، سفره رو انداخت ما هرچی تو سفره بود که شامل می شد از هندونه و ماست و پنير لمبونديم و لميديم زير کولر دستی که به ابتکار خودشون علم کرده بودن وسط کوير جلو يه پنجره رو با خار و بوته ديوار درست کرده بودن و با يه ناودونی آب می پاشيد روش و باد هم که فت و فراوونه اونجا و تو عبورش از اين ور به اون ور، خنک می کرد عمارتو. اين کارو يه زمانی تو دوره دانشجويی مام می کرديم تو خوابگاه ارم شيراز که کولر مولر نداشت و من با پنکه باد می دادم به بوته های خار و خاشاکی که بند کرده بودم به نرده های جلو پنجره و با شيشه سرم و شيلنگش آروم آروم آب می چکونديم روشونو و خيال می کرديم تو يخچاليم کمر مرداد که بوديم.
يه رُبّی استراحت و بعد يه ساعتی ور رفتن با ماشين و سرهم بندی که يه جوری درست شد شيلنگ بنزينه و راه افتاديم بکوب واسه برگشت به گرمسار که حدودای صد و هشتاد تايی راه داشت اونم خاکی و سخت و خرکی.
چل تا رفته بوديم که سريه پيچ همه چی پيچيد غير ما...

ادامه دارد