درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
پنجشنبه 25 مهر 1387
موضوع: روزنوشت
● از سر بی دردی


صبحی خواستم بيام سرکار. منتظر تاکسی بودم، سر ديباجی تو صدر. آخه هنوز ماشينه تعميرگاس، سر اون چپ شدن کويری که گفتم. تو فاصله پونزده دقيقه اگه بگم ده نفر اومدن ازم آدرس پرسيدن پربيرا نگفتم. فکر کردم چی می شد شهرداری تو هر ايستگاه يا سر هرچهار راه يه نقشه تو يه تابلو بذاره و خلاص، کلی آدم از علافی درميومدن. کاری که تو دنيا از خيلی وقت پيش کردن. يا از اين اطاقکای اطلاعات شهری بذارن اينجا اونجا. اصلا تو شهر و خارج از شهر ما علائم راهنما و هدايت و هشدار کم و ناقصه. خدا می دونه اگه حساب کتاب می شد کله سوت می کشيد که چه قدر سرمايه هدر می ره اينطوری. حالا از مال و وقت بگير تا جون و سلامتی. نمی دونم شايدم اصل اينه مردم گيج گيجی بخورن و بلولن تو پيدا کردنِ خودشون.