درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
سه شنبه 7 آبان 1387
موضوع: روزنوشت
● پنجشنبه


همين پنجشنبه پيش، داشتيم از اهواز می رفتيم آبادان. سر ميدانی که می رود به طرف کوت عبدالله پشت چراغ قرمز توقف کرديم. عفراوی دستيار درويش پشت رل بود و خود درويش جلو و من و فارسی عقب. چهارنفری درحال خودبوديم و بحث کار بود و دنبال درياچه ای بوديم برای صحنه ای از فيلم روز رستاخيز. به يکباره چنان صدای مهيبی آمد که نگو. همزمان ما و ماشين چند متری پرتاب شديم جلو. تا به خود آمديم ديديم يا سيدعباس!... پشت سر ما قطار ماشين ها به درون هم رفته اند و از عقب و جلو و بغل دوخته شده اند به هم. يک مينی بوس با سرعت و بدون ترمز کوبيده به رديف ماشين های پشت چراغ قرمز و آخرينش هم ما، که از عقب مانع پيشروی ستون شده ايم. آمديم پائين و ناظر جماعت. بلبشويی بود ديدنی. تعدادی گير افتاده بودند در اطاقک ماشين ها و درها که از دوطرف چسبيده شده بود به هم و لاجرم با مکافات يکی يکی از پنجره ها خود را کشيدند بيرون. چرا که رانندگان مايل به جابجايی ماشين های خود نبودند تا افسر بيايد. رانندگان با احترام سرهم عربده می کشيدند و ناسزا به هم تعارف می کردند. راننده مينی بوس تنها کسی بود که کسی کار به کارش نداشت و او آسوده و بی خيال ايستاده بود کنار جدول به سيگار دود کردن. بالاخره پس از دقايقی، اول سروکله يک پاسبان پيدا شد و بعد افسر راهنمايی آمد. همه هجوم بردند و دوره اش کردند. حضرت، در سکوت محض به حرف ها و فريادهای کاشناسانه ی همه گوش داد. دست آخر پرسيد راننده مينی بوس کيه؟
راننده خرامان جلو آمد و با لهجه جنوبی گفت: من!
افسر پرسيد: چرا زدی به اينا؟
گفت: من راه خودمو می رفتم جناب سروان، اينا همه يه دفه زدن رو ترمز و با هم واسادن!
در اين ميان مرد ميان سال مخموری آمد وسط معرکه و از يکی پرسيد: چی شده عمو؟
جوابش را داد: مگه نمی بينی، اينا زدن به هم.
مرد مخمور با لهجه ناب آبادانی گفت: عجب پنجشنبه بِدی يه!