درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
شنبه 21 دی 1387
موضوع: روزنوشت
● استخوان


با دوستی صحبت بود به اينجا رسيديم که گفتم قبول داری نسل خوبی بوديم، گفت: بعله، ولی اين را خودمان قبول داريم فکر می کنی بعدی ها هم قبول دارند؟ بعد داستانی تعريف کرد: کسی در تيمارستان دچار اين توهم شده بود که استخوان است. هرچه پزشکان تلاش کردند به او بباورانند که استخوان نيست بلکه آدم است به خرجش نمی رفت؛ ناچار به حال خود رهايش کردند. تا روزی خودش آمد نزد رئيس تيمارستان و گفت من اشتباه می کردم که فکر می کردم استخوانم. من استخوان نيستم. از او آزمايش های متعددی به عمل آوردند و ديدند از هرجهت سالم است لذا به او مجوز خروج دادند. لحظه آخر وقتی می خواست از دفتر رئيس تيمارستان خارج شود رو به او کرد و پرسيد: حالا من متوجه شده ام استخوان نيستم، آيا سگ ها هم می دانند من استخوان نيستم؟