درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
چهارشنبه 14 اسفند 1387
موضوع: روزنوشت
● عمارت فرنگی


بهمن امسال به يمن سی سالگی انقلاب اسلامی، سريالی تحت نام عمارت فرنگی از شبکه دو پخش شد. هرقسمت را که می ديدم حرص می خوردم و از اين جفايی که در حق تاريخ، انقلاب، مردم، رسانه، شعور مخاطب و اعتماد عمومی نسل حاضر و بعد می شود، افسوس می خوردم. وقتی پخش اين اثر سطحی در همه ابعاد به پايان رسيد دست به کار نگارش نامه ای شدم به دوست پرتلاش مهدی فرجی مدير شبکه دو ( چون مدار صفر درجه اثر ارزشمند حسن فتحی، زير تيغ و بسياری کارهای فاخر زير نظر مستقيم همين بزرگوار ساخته شد.) ولی وقتی نقد عالمانه حسن هدايت را در روزنامه بانی فيلم خواندم از ارسال آن نامه منصرف شده و ترجيح دادم متن کامل نقد ايشان را در اينجا بگذارم چون؛ بعيد است اين نقد در مجله سروش يا روزنامه جام جم چاپ شود، نهايت اين که در گوشه بولتن داخلی و بريده جرايد سازمان درج و اگر آقای مهندس ضرغامی اتفاقاً مطالعه و بازخواست کردند، يکی دوجا در جلسات مديران صحبتی گذرا می شود و توجيهاتی برای اطلاع رئيس سازمان سرهم می کنند و خلاص و باز روز از نو، سفارش کاری بزرگتر می دهند به همين آدم های بی سواد حرف گوش کن و برای پيشگيری از هر اما و اگری يک جلسه تقدير از عوامل ترتيب می دهند و از رسانه پخش می کنند. نقد را که بخوانيد متوجه عمق فاجعه و جنايت فرهنگی شبه هنرمندان و تصميم گيران فرصت طلب می شويد. از بسياری که بگذريم از شخصيت با تجربه ای چون سعيد نيک پور نمی توان به راحتی عبور کرد که در سال های گذشته خود راوی آثار درخشانی چون قرن سرنوشت بوده و شاه شکار و امير کبير را روانه آنتن کرده است. از او دور از انتظار بود اينچنين خود را بی دريغ و مشعوف خرج اثر بی ارزش عمارت فرنگی و امثال آن کند، يا لااقل با شناختی که از تاريخ معاصر دارد حضوری اينقدر خنثی داشته باشد. يادم نمی رود چهارده سال پيش مدير توانای وقت شبکه يک فريد حاج کريم خان پيشنهاد توليد سريال دوران خاکستری را به حقير داد که متن آن بر اساس خاطرات حسين فردوست نوشته شده بود. متن را خوانده بودم صراحتاً گفتم اين متن اشکال اساسی دارد و با بازنويسی هم کارش به سامان نخواهد شد. توضيحاتم آقای حاج کريم خان را قانع کرد و آن سريال با اين که بودجه خوبی داشت ماند و هرگز ساخته نشد... و خلاصه دوستان بسياری مثل من زير بار انجام اينگونه آثاری که تحريف می کرد همه چيز را نرفتند و ترجيح دادند گرد بخوابند و کم بخورند، ولی امروز... حرف و درد دل بسيار است که بماند تا وقتش.
در ادامه نقد حسن هدايت کارگردان و نويسنده آثار درخشانی چون کارگاه علوی، محاکمه و... را بخوانيد.

1- تاريخ به زعم بسياری از انديشمندان شريفترين علم است. ذات تاريخ آگاهی دادن و آشنايی با اعمال و رفتار و چگونگی سرنوشت پيشينيان برای عبرت گرفتن و بكار بردن تجربه آنان است، اما به نظر می رسد كه هر بار بايد اين جمله گرانقدر را بازخوانی نماييم كه گفته اند: بزرگترين درسی كه تاريخ به ما می دهد اين است كه كسی از تاريخ درس نمي گيرد. بازخوانی مغرضانه و يك جانبه تاريخ و دخل و تصرف كردن در واقعات تاريخی برای اهداف معين و از پيش تعيين شده، مصيبتی است كه همواره گريبانگير جوامعی چون جامعه ماست. اگر تا ديروز در تاريخ ما دست مي بردند و آنچه دلخواه بود برمي داشتند، حال ما نيز با ديروزيها چنين مي كنيم. تاريخنگاری چه در وجه مكتوب و چه تصويری، اگر بر انديشه های از پيش تعيين شده شكل گيرد، خيانتی است هم به تاريخ و هم به مخاطبان. تاريخ را بايد آنگونه كه هست روايت كرد و بعد عواقب نيك يا بد هر رفتار و عمل و سياستی را بدرستی نشان داد و قضاوت نهايی را برعهده مخاطب گذاشت. نه اينكه آنان را گيج و گول و نادان تصور كنيم و بخواهيم ميخ قيوميت فرهنگی و علمی خود را در زمينه برداشت های شخصيمان از تاريخ در ذهن آنان محكم نماييم. متأسفانه بازخوانی تاريخ معاصر (چه قاجار و چه پهلوی و چه حتی اوايل انقلاب ) در بسياری نوشته های مكتوب و نيز برنامه های شنيداری و ديداری صداوسيما، از سنخ يكسويه و بدون رعايت اصل امانتداری است. طبيعی مي نمايد كه اينگونه تاريخ خوانی مخاطب جدی نخواهد داشت و عليرغم صرف هزينه های فراوان نتيجه معمولاً عكس عايد متوليان امر مي گردد.

2- آنچه موجب گرديد كه اين نوشتار فراهم گردد، پخش سريالی تحت عنوان "عمارت فرنگی" از شبك دو سيما بود كه از اوايل بهمن ماه 87 به صورت هر روزه پخش می گرديد. روايت اين سريال در واقع ناظر به چگونگی شكل گيری قدرت رضاخان ميرپنج و رضا شاه بعدی تا زمان سقوط وی و اخراجش از ايران است. در كنار اين صعود، شخصيت هايی مهم و نيمه مهم و گاه بی اهميت و تخيلی نيز در اين دوران بيست ساله مطرح می گرديدند كه در وقت مناسب درباره آنان نيز صحبت می گردد. اين سريال پرهزينه و يوميه، متأسفانه عليرغم تلاش و زحمتی كه سازندگانش كشيده اند و حضور دو بزرگواری كه به نظر می رسد تئوريسين های تاريخ معاصر در صداوسيما هستند، نه تنها در نشان دادن چند و چون واقعيات دوران بيست ساله قدرت گيری و سلطنت رضاشاه موفق نبود، بلكه با ايجاد دافعه در مخاطب، نوعی همدلی نيز با رضاشاه و اعمالش ايجاد می نمود. همچنين خطاهای متعدد تاريخی و عدم توجه به اين نكته كه مخاطبان عام سيما، تصوری كلی و شبح وار از دوران رضاشاه دارند و بايد اين تصور را به شكل منطقی روشن و شفاف كرد، نه به شكل دشمنانه و پر تناقض و يكسويه، باعث گرديده كه سريال چونان رساله ای شود و در ذم و طعن دوران حكومت رضاشاه، با تأكيدهای عوام پسندانه بر بدزبانی و چشم دراندن و شرابخواری رضاشاه و بدون توجه به بلاهای اصلی كه در آن دوران بر ملت ايران رفت و عواقب آن هنوز به نوعی دامنگير جامعه ماست. مصيبت های فرهنگی و تغيير خلق و خوی مردم و نهادينه كردن پاره ای صفات زشت كه چندين نسل دوام آورده و حتی انقلاب سترگی كه در اين ديار رخ داده است، هنوز نتوانسته پاره ای از اين ميراث ناصواب را از بين ببرد. روی سخن در اين نوشتار، در مرحله نخست سازندگان سريال عمارت فرنگی نيستند. چون اين عزيزان كه به نظر می رسد از پاره ای رانت های مالی و فرهنگی ( در تصويب و توليد و حتی پخش شبكه) سود می برند، مجری نگرش فرهنگی متوليان سيمای جمهوری اسلامی نسبت به تاريخ هستند. بنابراين نخست به بررسی اين نوع نگرش می پردازيم و سپس به چگونگی به تصوير درآوردن اين نگرش و در نهايت به عواقب اينگونه نگرش.

3- شخصيت های تاريخی، محصول دوران خود هستند و با تفكر امروز اعمال ديروز آنان را نبايد ارزيابی و قضاوت كرد. امروزه ما از لحاظ بعد زمان، تسلط بيشتری بر كندوكاو در چگونگی وقوع حوادث و عملكرد شخصيت ها داريم ولی حق قضاوت درباره خوب و بد آن اعمال و شخصيت ها را نداريم. چون با هر ايدئولوژی و نگرش، زاويه خاصی از حوادث و شخصيت های تاريخی روشن و زوايای ديگر تاريك خواهد ماند. دليل اختلافاتی كه در كتب گوناگون تاريخنگاری پيرامون وقايع تاريخی واحد وجود دارد همين نگرش يكسويه و ايدئولوژيك هر مورخ است. يك سوسياليست تاريخ را به نوعی می بيند و يك سرمايه دار به گونه ای ديگر. يك مسلمان به شكلی نگاه می كند كه يك غيرمسلمان يا لائيك به آن شكل نمی نگرد. دقيق تر بگويم، بدون اينكه ايدئولوژی خود را فراموش كنيم بايد سعی نماييم اين ايدئولوژی ذهن و نگاه ما را يكسويه نكند و گوشه هايی از تاريخ را تاريك يا وارونه روايت ننمايد. به زعم اينجانب، روايتگری تاريخی را بايد از قرآن كريم ياد بگيريم. در تمام روايات و اشاراتی كه اين مصحف شريف از سرگذشت پيشينيان دارد، حتی در مورد خبيث ترين شخصيت ها، از جاده اعتدال و انصاف خارج نمی گردد. عملكرد شخصيت ها و وقايع تاريخي را آن گونه كه بوده بيان مي دارد و از پاره اي ناهنجاريها حتي به اغماض در می گذرد تا به نكته مهمتري برسد و آن عبرت گرفتن از تاريخ گذشتگان است.

4- چند شخصيت اصلي در سريال عمارت فرنگي وجود دارد و انبوهي از شخصيت هاي فرعي. شخصيت هاي اصلي در مجموع ناقص و گاه خلاف آنچه بوده اند، روايت گرديده اند و شخصيت هاي فرعي كه عموماً بنيادشان بر باد است. سه شخصيت كليدي داستان، محمدعلي فروغي، رضاشاه و اردشير ريپورتر هستند. راوي اصلي داستان به نظر می رسد كه فروغي باشد. در سريال سعي شده او را يك فرماسون برجسته و وابسته و رييس واقعي كشور در دوران رضاشاه نشان بدهند كه در تمام حوادث و وقايع حضور مستقيم و گاه غيرمستقيم دارد و در واقع پدرخوانده مملكت و حكومت بوده است. اين احساس پدرخواندگي مافيايي چنان در ذهن نويسنده و كارگردان سريال نسبت به فروغي پرقدرت است كه در انتهاي سريال او را نيز مانند شخصيت اصلي مجموعه فيلم هاي پدرخوانده ساخته فورد كاپولا، در يك باغ متروك و به صورت پير و تنها و خسته با سكته قلبي از بين می برد. قياس زندگي و عملكرد اين شخصيت در واقعيت و در سريال عمارت فرنگي (يا سريال هايي از اين دست ) مشخص می سازد كه بقيه شخصيت هاي تاريخي چقدر می توانند درست و صحيح روايت شده باشند. به نمونه هايي از اين دست توجه كنيم:


1/4- ذكاءالملك فروغي در جواني با خواهرزاده نظام السلطنه ازدواج كرد. ثمره اين وصلت چهار پسر و دو دختر بود. همسر او در سي سالگي مبتلا به سل شد. تلاش اطبا براي بهبود او به جايي نرسيد و آن زن درگذشت. او در سال 1305 و پس از كناره گيري از نخست وزيري، پست وزارت جنگ را پذيرفت و مدتي بعد با دو فرزند ذكور خود عازم اروپا شد تا آنان را براي تحصيل به يك مدرسه بسپارد. فروغي چند ماهي در پاريس بود. بعد سفير ايران در تركيه شد. در سال 1308 نماينده ايران در جامعه ملل گرديد و به رياست آن سازمان رسيد. در سال 1309 به تهران آمد. چند بار وزير بود و در سال 1312 نخست وزير شد. در سال 1314واقعه مسجد گوهرشاد پيش آمد. محمدولي خان اسدي نايب التوليه آستان قدس رضوي (كه دو پسرش با دو دختر فروغي ازدواج كرده بودند) در اين واقعه مقصر شناخته شده و محكوم به اعدام گرديد. پادرمياني فروغي نيز به جايي نرسيد و خود او نيز از كار بركنار و تا سال20 تحت نظر شهرباني بود. در سريال، فروغي نوكر تام و تمام انگليس معرفي می گردد كه براي ميهماني سفارت زن مريضش را ترك كرده و باعث مرگ او می گردد. فقط يك دختر دارد و اين دختر با پسر اسدي كه پزشك است، ازدواج می كند. در حالي كه در واقعيت از پنج پسر اسدي فقط يك نفر پزشك بود و او نيز با دختر امير معصوم نديمه علم ازدواج كرده بود. دامادهاي فروغي سلمان اسدي و مهندس علي نقي اسدي بودند كه هيچكدام نيز اعدام نشدند. تمام داستان مضحك زني دو رگه كه جاسوس شهرباني بود و صرفاً براي سرگرمي تماشاگران ( يا دادن سوبسيد به بازيگر نقش زن دو رگه) طي دو- سه اپيزود، سعي در پاشاندن زندگي دختر فروغي را داشت، ساخته و پرداخته ذهن كارگردان و نويسنده سريال است و معلوم نيست چه ربطي به داستان اصلي و حوادث تاريخي دارد. همچنين هيچكدام از دختران فروغي خودكشي نكردند. در واقعه دستگيري و حبس آيت ا.... مدرس نيز اصولاً فروغي در ايران حضور نداشت و در تركيه سفير بود. همچنين مدرس را رياست شهرباني وقت يعني سرتيپ درگاهي دستگير كرد نه ركن الدين مختاري كه در آن دوران كاره اي نبود. مختاري در سال 1308 و در زمان رياست آيرم بر شهرباني به معاونت او برگزيده شد و در سال 1314 با فرار آيرم از ايران به كفالت شهرباني منصوب گرديد و در فروردين 1315حكم رياست شهرباني و درجه سرتيپي (سرپاس) گرفت. در واقع مختاري تا سال 1315 در هيچ واقعه اي به عنوان رييس شهرباني درگيري نداشته و بعد از رياست نيز تمام عمليات زيرنظرش و توسط معاون هايش انجام می شده و خود او در هيچ ماجرايي مستقيماً دخالت نمی كرده است. همه نيز به شدت از او می ترسيدند و حتي نخست وزير و امراي ارتشي سعي در جلب دوستي او را داشتند. نه مختاري و نه فروغي هيچكدام اهل شب نشيني و بيليارد بازي و كافه رفتن نبودند. هر دو از لحاظ مالي به شدت پاك بودند و نه ثروتي اندوختند و نه رشوه اي گرفتند، اما عملكرد و رفتار هر دو داراي ابهامات و نقاط تاريكي (خصوصاً در مورد مختاري) است كه كاش در سريال عمارت فرنگی بر آنها تأكيد می شد، نه بر تخيلات و برداشت هاي شخصي. مختاري به تمام معني پليس بود و سختگير و پرونده ساز ولي مطلقاً رشوه نمی گرفت و پولي جمع نكرد و تا پايان عمر در خانه موروثي پدرش زندگي كرد. در واقع وقتي در مسايل روشن و مستندي مثل خانواده فروغي و پست هايي كه داشته و غيره، چنين تحريفاتي صورت می گيرد طبعاً نمی توان شك نكرد كه در موارد مبهم و سري زندگي فروغي تحريفات بيشتري صورت گرفته باشد. اين مسئله در مورد شخصيت هاي ديگر هم صادق است.

2/4 - اردشير ريپورتر از خانواده اي زرتشتي و ايرانی تبار در بمبئي به دنيا آمد تا 27 سالگي در خارج از ايران بود و سپس به ايران آمد و تا 68 سالگي كه فوت كرد در ايران زندگي كرد. او به عنوان مهمترين مهره جاسوسي بريتانيا در ايران، شخصيتي متين، مرموز و رازدار داشت و در مخفی كاري و رازپوشي افراط می كرد. ولي در سريال عمارت فرنگي چنين شخصيت چندلايه و مرموزي تبديل به يك شبه دلقك حراف و شكمچران شده است كه به راحتي تمام اسرار را به همه می گويد. رازداري اردشير ريپورتر چنان افراطي بود كه حتي سفير انگلستان در ايران در زمان كودتاي رضا خان، از ماهيت اين كودتا و چند و چون آن (كه دستپخت ژنرال ادموند آيرونسايد و اردشير ريپورتر بود) اطلاع نداشت. عمليات انتخاب رضاخان براي كودتا در كتاب خاطرات ژنرال آيرونسايد موسوم به شاهراه فرماندهي ( بخش مربوط به ايران) و نيز جلد 13 اسناد وزارت خارجه بريتانيا (از 18 نوامبر 1920 تا 31 نوامبر 1921 ) شرح داده شده است. تمام اين عمليات نيز زير نظر لرد جورج ناتانيل كرزن وزير امور خارجه بريتانيا صورت گرفته است. عمليات چنان در خفا شكل گرفت كه هرمن نورمن سفير بريتانيا در ايران تا روز وقوع كودتا و حتي اندكي پس از آن نمی دانست كه در تهران چه می گذرد. در حالي كه از قسمت اول سريال عمارت فرنگي هرمن نرمن ناظر به تمام مسايل و آگاه به جريانات منجر به كودتا معرفي می گردد. ريپورتر نيز مانند فروغي نه اهل مجلس شبانه بود و نه شكمچراني در قهوه خانه هاي ايراني و نه بيليارد بازي با رجال ايرانی. ظاهراً مباح شدن تصوير ميز بيليارد و تأثير پذيري از بعضي فيلم هاي فرنگي، كارگردان را چنان شيفته كرده است كه بسياري از صحنه هاي مهم سياسي را در سر ميز بيليارد برگزار كرده است. مرگ ريپورتر نيز در حال خوردن بستنی سنتی ايرانی و داخل اتومبيل، حكايتی است از زيبای شناسی و هنرمندی كارگردان سريال.

4/3- رضا شاه. در مورد رضاشاه، مقالات، كتب و تحقيقات زيادی نگارش شده و چهره اش در فيلم های متعددی طرح گرديده است، اما همانطور كه در قبل از انقلاب از رضاشاه چهره ای پراقتدار و با صلابت از رهبری بزرگ و مقتدر ترسيم شده بود، در بعد از انقلاب چهره ای خشن، نوكر صفت، جلاد، طماع، ستمگر و وابسته نشان داده شده كه فاقد هرگونه وجه مثبت است. به زعم اينجانب، هر دو شيوه افراط و تفريط (كه گويی در ذات ما ايرانی هاست) غلط است. رضاشاه و هر سلطان و زعيم ديگری كه در تاريخ حضور داشته اند، بايد در اندازه های مثبت و منفی عملكردش معرفی گردند. شك نيست كه رضاشاه علاوه بر ايجاد حكومتی خشن و پليسی، طماع بود و املاك و ثروت زيادی در دوران سلطنت خود به تصرف درآورد. همچنين تخريب نهادهای اخلاقى و فرهنگی (كه به زغم من بزرگترين بزه و گناه اوست) از دستاوردهای حكومت رضاشاه است. ولى از سوی ديگر آنگونه كه در سريال عمارت فرنگی طرح می گردد، آدم بی اراده و ماشين كوكی امثال فروغی و اردشير ريپورتر نبود و از خود اراده و تصميم گيری داشت. همچنين با خيلی از مخاطبان زندگی خصوصى و عمومی اش رابطه ای مودت آميز و ديپلماتيك داشت. با خانواده اش مهربان بود و فرزندانش خصوصاً محمدرضا و شمس پهلوی را به شدت دوست داشت. اوايل قدرت گرفتن و حتی اوايل سلطنت، به شدت متظاهر به دينداری و رعايت حرمت روحانيت بود. در حاليكه در سريال عنوان می گردد كه بچه هايش را در دوران سردار سپهی به مدرسه (يا كودكستان) بهائی ها سپرده بود. جالب اينست كه بهائی ها حتی در دوران حكومت محمدرضا پهلوی كه قدرت و نفوذ فوق العاده ای، پيدا كرده بودند هيچوقت مدرسه يا كودكستان و دبيرستانی مخصوص اقليت بهايی نداشتند و تأسيس نكردند، آنوقت چگونه در دوران سردار سپهی رضاخان مدرسه ای خاص خود داشتند؟ اين امر جز اين است كه سازندگان سريال در يك كنسرو سياسی نمايشی كوشيده اند تمام عيوب ممكنه را به رضاشاه و اطرافيانش نسبت بدهند. واقع نگری و انصاف، اولين و مهمترين اصل هر تحليل تاريخی است.

5- در طول سريال، تحريفات تاريخی فراوانی صورت گرفته است. جالب اينجاست كه مشاوران تاريخی پروژه، انگار فقط پولی گرفته اند تا اسمشان در تيتراژ و برای محكم كاری درج گردد و از خواندن فيلمنامه و مشاوره دادن به كارگردان پرهيز نموده اند. به چند نمونه شاخص اين تحريفات اشاره می كنيم:

1/5- نسبت بی سوادی و بی شعوری به رضاشاه دادن، جفا به مردم ايران و فرهنگ آن است كه اجازه داده اند چنين موجود الكن و بی شعوری بيست سال حاكم بر سرنوشت آنها باشد. از سوی ديگر چگونه چنين موجود ماشينی و بدون انديشه ای كه از حكومت فقط اخم كردن و فحش دادن و شراب خوردن و ترياك كشيدن را ياد گرفته، مدت مديدی سلطان می ماند و سر عده ای از هوشمندترين سياستمداران ايران (مانند تيمورتاش و نصرت الدوله و امثالهم) را زير آب می نمايد؟ اگر همه اعمالش بدستور مقامات بريتانيايی بوده كه چرا او را از سلطنت بركنار می كنند؟ و اصلاً بود و نبود چنين موجود مقوايی و بی عقلی چه توجيهی برای انگلستان دارد؟ آنها می توانستند آدم سياسی و حيله گری مانند سيد ضياءالدين را نگه دارند كه به مراتب بيشتر از رضاشاه مراقب منافع انگلستان در ايران بود.

2/5- در سريال اردشير ريپورتر و ژنرال آيرونسايد به جنوب انگلستان می روند و با نخست وزير و عده ای صهيونيست خبيث به توافق می رسند كه رضاخان را شاه كنند. از اجرای اين صحنه ها سخنی نمی گوييم چون جای سخنی ندارد. يك تئاتر كودكانه مدرسه ای مؤثرتر از اينگونه بازسازی هاست، اما نكته مهم اينكه نه اردشير ريپورتر و نه ژنرال آيرونسايد هيچكدام به اين منظور به انگلستان نرفته اند. ژنرال آيرونسايد در خاطراتش شرح می دهد كه نخست به ابتكار خودش رضاخان را يافته (كه البته در اين كار از مشاورت ريپورتر سود برده است) و بعد نقشه اش را به لرد كرزن اطلاع داده و موافقت او را جلب كرده است. در اين ميان فروغى ابداً دخيل نبوده و پس از قدرت گرفتن سردار سپه با جريان كودتاگران مرتبط شده و از رضاخان حمايت كرده است.

3/5- نهضت جنگل كه به نحو غلط و ناصوابی در سريال مطرح شده، در واقع از پاره ای خو شبيني های ميرزاكوچك خان و همچنين خيانت عده ای از رهبران داخلی نهضت جنگل ( كه يا با روس ها همداستان شدند يا با حكومت مركزی) مضمحل گرديد، نه از لشگركشی رضاخان ميرپنج، بيان كودكانه حيله گری رضاخان و ساده دلی جنگلی ها در اين سريال، واقعاً جفا به نهضت جنگل و ابله فرض كردن جنگلی ها و در رأس آنان، ميرزا كوچك خان است. البته كوچک خان تصويرشده در سريال كه موهايی سشوار كشيده و لباس تميز نونوار برتن دارد، طبعاً از آن جنگجوی زجركشيده و ساده پوش نهضت جنگل فاصله ای بعيد داشته و احتمال هر اقدامی از سوی او وجود دارد. همسرش نيز چنان چاق و چله و خوش لباس است كه گويی آماده است به ميهمانی تيمورتاش برود يا در يك شوی تلويزيونى درباره گيلك ها شركت نمايد. تمام افراد جنگل هم منحصر به ده دوازده نفر شده اند كه به نظر می رسد برای تفريح قيام كرده اند. اين حالت تفريح و بازيگوشی در قزاق هايی كه تهران را می گيرند وجود دارد. انگار اين گروه همان افرادی نيستند كه به گواهی تاريخ ژنده و خسته و كثيف به تهران وارد شدند تا حقو قهای عقب افتاده شان را وصول كنند.

4/5- حضور فروغی در جلساتی كه با سران مملكت دارد (اعم از شاه، تيمورتاش و رييس پليس كشور و غيره) حضور يك پدر خوانده نيرومند با افراد زير دستش است. از يك زمان به بعد هم اين پدرخوانده دچار غضب شاه شده و خانه نشين می گردد. اگر فروغی چنين قدرتی داشت كه دچار معضل با شاه نمی شد و در آخر سريال هم به توصيه مقامات تلويزيونی از عاقبت بد نوكری حرف نمی زد و اظهار پشيمانی نمی كرد. در واقع شخصيت فروغی متناقض ترين شخصيت سريال است.

5/5- واقعه مسجد گوهرشاد ( که به نحو حقير و كودكانه در سريال طرح شده است) در تيرماه 1314 اتفاق افتاد و عمدتاً پيرامون اعتراض مردم نسبت به كلاه شاپو و تغيير پوشش مردان بود. در واقع هنوز كشف حجاب زن ها بطور جدی مطرح نشده بود و در 17 دی ماه 1314 بطور رسمی اين اتفاق صورت گرفت. ولی در سريال واقعه مسجد گوهرشاد منحصراً به كشف حجاب زنان ربط داده شد و عواقب كشف حجاب نيز ناگهان به يك قصه جاسوس بازي و طولاني كه بين جاسوسه شهرباني و پسر ولي خان اسدي رخ می دهد، منجر می گردد. قصه اي كه نه ربطي به تاريخ دارد و نه ريشه در واقعيت دارد. از منطق درام نيز كه فرسنگ ها فاصله دارد.

6/5- قضيه راه آهن ايران، در واقع توسط آلمان ها و براي رساندن مهمات و آذوقه به سپاه آلمان در جنوب روسيه شكل گرفت و توسط خود آنها انجام شد. در واقع راه آهن، خلاف آنچه در سريال طرح می گردد، ربطي به انگليسی ها نداشت. متفقين با اشغال ايران از راه آهن همان استفاده اي را بردند كه مطمح نظر آلمان ها بود. ولي مهمات را براي نيروهاي شوروي ارسال می كردند نه ارتش آلمان در جنوب شوروي.

7/5- درس خواندن محمدرضا پهلوي در سوييس كه با هزينه سنگين و تصويربرداري شتابزده در كشور سوييس صورت گرفته است، يكسره بر اطلاعات ارائه شده در كتاب خاطرات ارتشبد فردوست استوار است. فردوست در كتاب خاطراتش (كه براي فرار از مجازات در جمهوري اسلامي نوشته است) در كنار واقعيات، جعليات زيادي را نيز طرح می كند. حق اين بود كه در كنار لنگر انداختن بر پاره اي از ضعف هاي اخلاقي محمدرضا پهلوي به تأثير فرهنگ و سياست اروپايي بر او (كه پايه گذار غربزدگي افراطي بعدي اش گرديد) ارشاراتي جدي مي شد.

8/5- آيت ا... مدرس در طول تبعيد چنان در تنگناي عسرت بود كه پوست و استخواني برايش مانده بود. او به شدت از طرف شهرباني مراقبت می شد و به دستور مستقيم رضاشاه ( و نه چغلي مختاري، آنگونه كه در سريال نشان داده شده) به قتل رسيد، اما مدرس نشان داده شده در سريال، نه در دوران نمايندگي و نه تبعيد هيچ فرقي ندارد. انگار در تبعيد چندان به او بد نمی گذشته است.

6- ساختار سريال، عمدتاً تحت تأثير دو جريان است. نخست تقليد از شيوه فيلمسازي و مختصات كارگرداني مرحوم علي حاتمي (خصوصاً در مونولوگ گويی هاي شخصيت ها كه انگار هر وقت عرصه بر شكل درماتيزه كردن كار تنگ می شده، مونولوگ جوركش داستان می گرديده) دوم ساده نگري و سطحی سازي و پرهيز از نگاه عميق به وقايع، آن گونه كه در داستان هاي تاريخي تئاترهاي قديمي ايران و تئاترهاي متأخرتر در سالن هاي خيابان لاله زار ( البته تا قبل از مرحوم شدنشان) وجود داشته است. تحت تأثير اين نگرش تاريخي، حتي ديالوگ ها بين نثر گلستان سعدی و طرز سخن گفتن فروشندگان ميدان سيداسماعيل در نوسان است. تقريباً تمام صحنه ها در كا خها می گذرد تا پس زمينه هاي مجلل شايد پاره اي از كاستی ها را بپوشاند. ولي وقتي دوربين می خواهد مردم عادي را نشان دهد، همه را به صورت آدمک هاي مصنوعي نشان می دهد كه بی هدف و بدون تفكر اين سو و آن سو می روند. طرز لباس پوشيدن، آرايش و گريم و حتي راه رفتن مردم عادي (كه هنروران سريال باشند) كاملاً سرسري و بی دقت است. همه گويي عروسک هاي كوكي هستند كه هردفعه به دور يكي جمع می شوند تا برايش دست بزنند يا مشت به آسمان بلند نمايند. هيچ گونه اراده، انگيزه، اظهار نظر و عكس العملي از جانب آنان بروز نمی كند، بازيگران كه تركيبي از بازيگران با سابقه و آماتور هستند، در مجموع يكسان هدايت شده اند. همه به گونه اي اغراق آميز و تئاتري (آن هم نوع قديمی اش) بازيگري می كنند. شايد بتوان گفت كه به جز صحنه هاي مونولوگ گويي تنها بازيگري كه معقول نقش خود را درست ايفا كرده، بازيگر نقش احمدشاه باشد.

7- در مجموع و با يك بررسي اجمالي نسبت به كليت نگرش تاريخي و شيوه ساخت اين گونه سريال ها، بايد همان جمله عميق را تكرار كرد كه می گويد: بزر گترين درسي كه تاريخ به ما می دهد اين است كه كسي از تاريخ درس نمی گيرد. اگر ما به نگرش تاريخ دوران پهلوي انتقاد داريم و آن را به دليل نگاه يكسو و مخدوش تقبيح می نماييم، حق نداريم كه در حال حاضر خود با تاريخ معاصر چنين كنيم. تبعات منفي سياست ها و عملكردهای سلسله پهلوي به اندازه كافي روشن و واضح است و نيازي به اغرا ق گويي و جعل و افراط در بيان سياه كاري آن دوران نيست. چنين تاريخ نگاري يكسويه اي، راقم اين سطور را به ياد شعري از ميرزاده عشقي می اندازد كه در مقابل ادعاي تاريخسازي سردار سپه به طنزي ظريف گفته بود:
چنان تاريخ ايران گشت از تاريخ تو تاريخي
كه اين تاريخ، تاريخی ترين تاريخ دنيا شد