درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
یکشنبه 17 خرداد 1388
موضوع: روزنوشت
● معما


دختر بچه در جمع خانواده اين معما را طرح کرد:
چهارتا مورچه داشتن تو يه خطِ صاف دنبال هم می رفتن.
مورچه اولی گفت: سه تا مورچه پشت منه!
مورچه دوم گفت: دوتا مورچه پشت منه!
مورچه سوم گفت: يه مورچه پشت منه!
اما مورچه آخری گفت: پنج تا مورچه جلو منه!
اگه گفتين چطوری ممکنه؟
پدر و مادر و جمع فاميل ساعت ها بحث کردند. با اين و آن مشورت کردند. به انواع و اقسام منابع مکتوب و اينترنتی مراجعه کردند. حدس های خود را مطرح کردند:
يکی گفت: مورچه آخری لابد عقب عقب جلو می رفته!
يکی گفت: نکنه تو آينه می ديده همه رو!
يکی گفت: حتماً آخری لوچ بوده يا دچار توهم شده بوده!
يکی گفت: مورچه آخری از وسط می رفته!
پدر گفت: مورچه آخری اِل بوده!
مادر گفت: نه بِل بوده...
خلاصه، گفتند و گفتند ولی نتوانستند جواب درستی به فرزند خود بدهند. دست آخر دست به دامن خودش شدند که جواب درست را بدهد.
اوهم با خونسردی گفت:
جوابش خيلی ساده اس، مورچه آخری راس راس دروغ می گفته!