درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
سه شنبه 2 تیر 1388
موضوع: روزنوشت
● جمعه اي که گذشت...


حقير برادر محترم آقای فرزاد جمشيدي مجري برنامه هاي مناسبتی سيما را از نزديک نمی شناسم ولی دورادور به عنوان يک همکار برايشان احترام قائل بودم. چند سالی است که به انحای مختلف روی آنتن سيما هستند. شناختم از حضرتشان فقط از طريق آنتن سيماست و يک بار موقع تقدير از عوامل سريال خاک سرخ شاهد اجرای مراسم توسط ايشان از دور بودم. بارها در جاهای مختلف از نحوه ی اجرايشان تعريف کرده ام و معتقدم اگر لفاظی های اديبانه و پيرايه بندی های وقت گيرِ کلامشان را تعديل کنند از وجودشان به عنوان يک گوينده در راديو می توان استفاده کرد.ايشان حضور ذهن فوق العاده قوی و تسلط خارق العاده ای بر واژگان صرفاً توصيفی دارند. امروز حسب تصادف نامه ای از ايشان ديدم در سايت آينده. به اين برادر جوان تازه از ره رسيده حق می دهم چنين نامه ای بنويسند. فقط اگر محتوای اين نامه و اين ميزان مدح و ثنا را باور دارند در معيت دوستی که خود به عدالت انتخاب می کنند به ميان مردم کوچه و بازار بروند، اين نامه را بلند بلند بخوانند و عکس العمل مخاطبان خود را در قبال اين نوشته ی سوزان جويا شوند.
متن کامل اين نامه ماورای تملق را در ادامه بخوانيد:
ولی توجه داشته باشيد:
ميزاده عشقی و سهراب و اخوان و نيما و ديگران تا هميشه زنده اند، مرده آن است که نامش به نکويی نبرند.
پيامک ها از روز پنجشنبه 21 خرداد قطع است.
بعضی با بالا رفتن، بالا را پايين می آورند.
اگر کسی اين برادر محترم را ديد به او بگويد: نون بازوتو بخور داداش!...
و...

جمعه اي که گذشت نه ميرزاده عشقي زنده بود و نه شهريار!
اما آنها که زير سقف باراني آسمان جمعه نفس کشيدند ، عاشق تر از ايده آل عشقي، در اين اوايل گل سرخ و انتهاي بهار ، حسرت حيدر باباي شهريار را روايت کردند تا دور از هياهوي سياست ، سينه آسمان از يالان دنياي غزل سراي آذربايجان سرريز شود و کتاب پر برگ ابرها، آيه هاي باراني 22 خرداد را بر زمين نازل کند:

- حيدربابا ! دنيا دروغ است مگر اينکه مردمش به هم راست بگويند!
دست باران، صورت تهران را شست خيابان هايي که چندين شب از همهمه رنگ ها، بي خواب شده بودند مقدم باران - اين مهمان بي رنگ - را گرامي داشنتد ديوارهايي که از تپش تبليغات ، به لکنت آمده بودند، از شعر خيس باران زبان گرفتند. حرفهاي درشتي که از دهان هواداران نامزدهاي انتخاباتي درآمده و زمين گير شده بودند، مثل يک حباب، کلاه از سر برداشتند و تا چهار نامزد پست رياست جمهوري از خط پايان بگذرند، لشکر باران پايتخت ايران را فتح کرد. روز نبود، شب بود اما خبر آنها که دلشان را در دست گرفتند تا وطنشان زنده بماند آفتابي تر از آن بود که براي انتشار ، منتظر روزنامه ها بماند! آخر خبر مهمي است اينکه 40 ميليون نفر در جمعه 22 خرداد پيش شماره چهار سال مسئوليت رييس جمهور ايران را روي دکه دلها گذاشتند!

جمعه 22 خرداد سرزمين من با هزاران ريه روشن اميدواري نفس کشيد، چيزي از جنس نشاط ، انگار برف بي تفاوتي را آب کرد و قصه زندگي ، دور از صداي سياست ، در سينه اين فلات گسترده تازه شد.

جمعه "سهراب" زنده نبود تا ببيند «قطار سياست » چندان هم خالي نمي رود، وقتي مردم خوب مي دانند آنچه از صندوق ها بيرون مي آيد فقط يک انتقال قدرت نيست، بلکه واگذاري «خلعت خدمت» است.

جمعه "اخوان" زنده نبود تا بداند برادرانه تر از اين نمي شد ، «اين کهن بوم و بر» را دوست داشت و پاي اين سند دوستي را با سبابه حق انتخاب مهر کرد.

جمعه " سياوش کسرايي" زنده نبود اما آرش هايي که با هر راي «تير توفيق» يک نامزد را به پرواز درآوردند، «زندگي زيباست» را از لب صندوق هاي راي پر آوازه کردند.

جمعه باراني جاي خود را به شنبه آفتاب داد ! «مجريان خبر » پر مشتري تر از هميشه با اعلام هر برگ راي ، شادي را به اردوگاه کانديداها آوردند. نمي دانم چه کسي «پر پيامک ها» را چيده بود ولي هر راديو و تلويزيون ، يک گنجه پر از کبوتر خبر شد تا بالاخره هماي اقبال بر دوش يک نفر نشست: محمود احمدي نژاد

آقاي رييس جمهور! سلام
من امروز تصميم گرفتم با جوهر جمعه ها براي تو نامه بنويسم. يادت هست چه جمعه هايي را از سر گذرانيده ايم؟
جمعه ها و شعر بلند نماز در خيابان هاي پر سجاده ، جمعه ها و تشييع « شمشاد قامتان» تا باغ شهادت؛ جمعه و گيسوي پريشان زنجيرهاي عاشورا؛ جمعه و نغمه داودي زبان هاي روزه دار که در «روز قدس» ستاره صهيون را نگون مي خواهند... جمعه ها و شهنامه يکدلي ايرانيان در بحر متقارب خيابان آزادي.

آقاي رييس جمهور!
من براي شما نامه مي نويسم . شما که درون قاب عکس تبليغات به من لبخند زدي تا دل به وعده ها و برنامه هايت بسپارم و با قدرت برگ راي خود ، تو را زودتر به پايان ماراتن مبارزه انتخاباتي برسانم.
نمي دانم در اين کيل کشيدن هاي اهل سياست، صداي مرا مي شنوي؟ مني که شتک خون بر پيرهن سياه ژاله ام... مني که ادامه همان ستاره دنباله داري هستم که خنده کارون را به خرمشهر برگرداندند.
کلي خون دل خوردم تا در ميان اين غبار کدورت هاي جناحي، خودم را به تو برسانم تا مطلب مهمي را بگويم: غم تلخي است اين که « مردم انقلاب ما» گوش خود را به صداي آمريکا بسپارند و از آدم هاي نيم وجبي تحليل هاي يک وجبي تحويل بگيرند!

آقاي احمدي نژاد!
«انتخابات» تمام شده اما « انتظارات» تازه شروع شده! شما مثل ديگران کابينه تعاوني نداريد! وام دار قارون ها نيستيد. سپاه ابن نحصي را راه نيانداختيد تا ملک ري ، وعده بدهيد! خيمه ستادهايتان ، قلب مردم بوده اما بعضي با «توهم سبز» يا «توطئه سياه» مي خواهند ميان اين قلبها ديوار بکشند.

آقاي رييس جمهور!
80 درصد از واجدين شرايط راي دادند ، روز جمعه در خانه نماندند . آمدند و رشته تئوريسين هاي غربي را پنبه کردند. اين 80 درصد همانقدر در استفاده از آب و خاک ايران آزادند که آن بيست درصد...
ولي آيا يادمان مي ماند دشمن سنگ خورده اي که از دست اين اين جمعيت نزديک به چهل ميليون به کنا نشسته ، نااميد نشده و اگر از راه «تحريم انتخابات» سودي نبرد از تنور « اغتشاشات » ناني براي سير کردن شکم گرسنه خود پيدا خواهد کرد؟!

آقاي رييس جمهور!
ما ايراني هستيم. تمدن هايي که در رگ هاي گيتي شناور شده اند از دل اين خاک روييده اند! ما طعم اشک ها و لبخند هاي اين سرزمين را چشيده ايم. تاريخ براي ما خواندن نبود، خواستن و زندگي کردن بود.
ما قطعه قطعه خشت هاي دموکراسي را وارسي کرده ايم تا در اين سي سال انتقلاب براي خود پرچيني فراهم آورده ايم. بدون اشتباه هم نبوديم ولي به يکديگر « فرصت شکست» و «مهلت آشتي» داده ايم... و اين ها همه ، قشنگي هاي سايه روشن آزادي در کشور ماست.
درست است که همگي به خوش خطي رهبري نيستيم اما زنده باد ايران را قبل از نوشتن هزاران بار گريسته ايم.

آقاي رييس جمهور !
رهبر ما دولت شما را « دولت عدالت و اميد» ناميد ، بياييد دشمن را نااميد کنيد!
شما که کعبه دلها را فتح کرده ايد بياييد با « نژاد احمدي» خود عطر انقلاب گل محمدي را هم به مشام برسانيد. به شيوه پيغمبر محبوب خدا (ص) ببخشيد ، عفو کنيد همه آنها را که به شما توهين کردند.
به ما سلام کردن بياموزيد ؛ سلام کردن به همه آنها که در ورزشگاه آزادي ؛ با تندر حرفهاي تند خود عليه محمود احمدي نژاد ، اتفاقاً اولين چيزي را که حبس کردند، همين آزادي بود!
به آن کارگردان سينما بياموزيد، کارگردان صحنه سبز سياست چه کسي غير از دشمن بود وقتي به تو ياد داد که رييس جمهور سربلند ايران را کوچک بخواني!
به آن بازيگر پرده نقره اي بياموزيد يک سکانس از سخاوت باراني رييس جمهوري که مثل علي(ع) در کوچه هاي بي سلام مي گردد و ميوه شيرين عفو و رحمت ، تعارف مي کند؛

آقاي رييس جمهور!
من دوباره به تو راي دادم چون دانستم اتومبيلت، شيشه دودي ندارد که بين من و تو فاصله بيندازد... چون شناختمت که وعده هايت سنجاقکي نيست روي «در باغ سبز» جا خوش کند. چون عکس تورا جاي تصوير عاشق ترين زندگان وطن - يعني شهيدان- گردن آويز خيابان ها ديده ام.
از تو مي خواهم قدر قدرت عاطفه اين ملت را بداني که مثل يک رود خروشان پشت سد سکوت ايستاده اند تا تو قدرت پيدا کني و بداني که اگر مشکلات همه چيز را بترکاند. دانه هاي انار دل ما را از هم جدا نخواهد کرد.
شرم باد شرم باد از ما اگر در کنار تو کوه غم را از سينه هموطنان برنداريم!
دور باد دور باد از ما اگر بشقاب هاي ماهواره اي دشمن ، سر سفره آسماني وحدت ملي ما جايي پيدا کنند.

آقاي رييس جمهور !
اول اين يادداشت را با قطره هاي باران آغاز کردم.
مي شود شما هم مثل باران ، بي دريغ باشي نسبت به دوستان و دشمنانت؟
مي شود به اطمينان اين چند ميليون دل آبرومند، به همه نشان دهي در اردوگاه محمود احمدي نژاد براي همه، جا هست؛ همه آنها که ايران را دوست دارند و مي دانند کابينه احمدي نژاد سينه همه ايرانيان است.
ما به روي هم هفت تير نمي کشيم ! ما با دلهاي خودمان «دوئل» نمي کنيم! نه قبله نماي رهبري را فراموش کرده ايم و نه پيشاني دشمن را از ياد گلوله هايمان برده ايم.

آقاي رييس جمهور!
باراني شويد... سليماني پيشه کنيد. همه را به اردوگاه خود دعوت کنيد . ولو از شما نپذيرند. براي ماندن در حافظه تاريخ از همه گروهها مدد بگيريد جبهه متحد اصولگر يعني جغرافياي ايران و « پازل قدرت شما» وقتي تکميل خواهد شد که بازهم اين رگه هاي اصولگرايي را هرچند اندک در ميان جناحها و سليقه ها کشف کنيد.
بگذاريد همگان باور کنند اين جمله شما را:
کسي که انتخاب شده رييس جمهور همه ملت است؛ چه آنهايي که به او راي دادند و چه آنها که انتخابش نکردند!
ميرحسين موسوي را بادغدغه هاي فرهنگي و هنري اش، محسن رضايي را با دکترين عالمانه اقتصاديش، مهدي کروبي را با صداقت سياسي اش به کار بگيريد.
باران جمعه 22 خرداد ، خط خاتمه همه عبرتها بود؛ شما هم مثل باران بشوييد، ببخشاييد و برويانيد.

آقاي رييس جمهور!
به همه نشان دهيد اراده باراني شما قحطي مناقشه هاي سياسي و کوير کمبودها را پايان مي دهد. بعد از اين پيروزي شيرين ، مردم از شما عيدي مي خواهند، چه عيدي بهتر از بخشش؟!
از حاميان خود بخواهيد در خانه هواداران رقيب را بکوبند ؛ يک جلد کلام الله مجيد و يک پرچم ايران ، هديه بدهند. خودتان هم «پيش قدم» شويد.
حرف من سکه اي است که يک رويش ، سياه شدن روي دشمن و روي ديگرش طلاي تبسم رهبري است که درباره دولت شما فرمودند:
ممکن است شماها نتوانسته باشيد - يا تا آخر هم نتوانيد - همه آنچه را که در مورد «عدالت» مي بايد انجام داد، انجام دهيد لکن نفس رويکرد شما به عدالت ، چيز باارزشي است. هر مقداري که مي توانيد بايستي حرکت کنيد.
به راه باديه رفتن به از نشستن باطل که گر مراد نجويم به «قدر وسع» کوشم.

زياده ملالت است