صحنه اول
شيراز. حکومتِ نظامی است. دانشگاه پهلوی تق و لق است. همهجا تانك و سرباز. همه اميدواريم. ترس از تنها گريخته يا در حال گريز است.
ما دانشجويان مسلمان به مددِ انفاس قدسیي امام و آقاي دستغيب دمبهدم، همراه خيل مردم يا مشغول راهپيمايی هستيم و درگيری با نظاميان، يا مشغول برنامه ريزی برای برنامههای تظاهراتِ روز بعد. هيچکدام از ما دانشجويان به ذهنمان خطور نمیکند به اين سرعت انقلاب اسلامی پيروز شود و هرکدام به اجبارِ شرايط، بالغ شده، مسئوليتهای بزرگ به دوش بگيريم. شبها پس از ساعتِ منع آمد و شد، خسته و کوفته به خوابگاه برمیگرديم. آنچه روحمان را تر و تازه میکند و اميد در دلهامان می کارد: آثار حماسی و شورآفرينِ سياوش و ناظريان و بعضی خوانندگان ديگر است. هنوز هيچکدام نمی دانيم بعد چه میشود.
صحنه دوم
کردستان، سنندج. انقلاب پيروز شده است. دانشگاهها تعطيل است. حزبِ دمكرات و كومله در صدد جداکردن اين قطعه از خاکِ کشور از پيکر ايران است. امام فرمان دادهاند؛ بههمراه چند تن از دوستان همرزم، پس از طی دورهی کوتاهِ آموزش نظامی در سپاه اصفهان، آمدهايم کردستان. فضا ناامن است. من شدهام مسئول روابط عمومی سپاه سنندج. زير نظر دلاور بینظير دوران محمد بروجردی کار میکنم. هنوز از هجوم لشگر صدام خبری نيست اما فتنهي بنیصدر شروع شدهاست. پس از جلسهي شورای تأمين استان، بروجردی اطلاعيهی مهم و سرنوشتسازی دادهاست دستم که بروم بدهم راديو سنندج پخش کنند. میروم. میدهم. مدير وقت مرکز از ترس، زير بار پخش آن نمیرود. برمیگردم. محمد بروجردی و صياد شيرازی و رحيم صفوی مشغول وضو گرفتن هستند. ماجرا را شرح میدهم. محمد بروجردی باخشم نهيب میزند که تا اطلاعيه پخش نشده، برنگرد! برو و گوش مدير مرکز را بگير و کشانکشان بياور تا اينجا. با صد برابر انرژی بر میگردم راديو. مدير مرکز عزمم را كه ميبيند، جا ميزنده. اطلاعيه سه بار خونده میشود. بعد از هربار پخش، سرودی حماسی از سياوش شجريان و ديگران پخش میشود. اين اتفاق باعث میشود نطفهی توطئهی بنیصدر در سراسر کردستان بخشکد. برمیگردم، اميران، بر سجادهی بینيازی، نحوهی پخش اطلاعيه را از راديو شنيدهاند. همه لبخند رضايت به لب دارند. به ذهن خطور نمیکند بروجردی و صياد روزی شهيد شوند؛ اينجا در هر لحظه همه شهيد می زیاند. هيچکدام نمیدانيم بعد چه میشود.
صحنه سوم
خرمشهر، عملياتِ بيت المقدس. انقلاب تثبيت شدهاست. جنگ سراسری تحميل شدهاست. با تعدادی از دوستان رفتهايم جنوب. به عنوان عضو سپاه، در تيپِ امام حسين به فرماندهی حسين خرازی. روزها و شبهای دلهره و بی خوابیاست. در سه مرحله عمليات شرکت داريم. روز به روز به دليل شهادت و جراحت، از تعدامان کاسته میشود. نيروهای تازه نفس از راه میرسند. شبِ عملياتِ مرحله سوم آزادسازی خرمشهر است. به فرماندهی کريم نصر، از گمرکِ خرمشهر به قلب دشمن میزنيم. روز بعد است. پس از چند شبانه روز بیخوابی، وارد خرمشهر میشويم. تا بعد از ظهر درگيریها ادامه دارد. لشگر عظيم صدام، گروه گروه به اسارت درمیآيند. زمين و زمان انباشته از جنازه و كفش و كلاه است. خرمشهر توسط قوای اسلام فتح شدهاست. آخرين هلیکوپترِ غول پيکر و تدارکاتی دشمن، درست بالای سر ما با شليک کلاشينکفِ بچهها، وسطِ نخلستان سقوط میکند. ساعت چهار بعد از ظهر است. از راديويی که دردست يکی از بچههاست صدای جاودانهی محمود کريمی را میشنويم. پرطنين و غرور آفرين خبر فتح و تبديل خونينشهر به خرمشهر را میدهد. پيام امام را میخواند. زير صدای او مارش معروف پخش میشود. در ادامه چندين سرودی حماسی از محمدرضا شجريان فضا را دگرگون ميكند؛ روحمان تازه میشود. هنوز هيچکدام از ما که زنده ماندهايم نمیدانيم بعد چه میشود.
صحنه چهارم
تهران، صدا و سيما. دفاع مقدس ادامه دارد. دانشگاهها باز شدهاست. بعضی منتقل شدهايم تهران. من شدهام گوينده تلوزيون. زمان در گذر است. شدهام قائممقامِ مدير پخش. زمان میگذرد. هرکدام از دوستان بازمانده عهدهدار مسئوليت در نهادهای مختلف شدهاند. من شدهام مدير پخش شبکه اول سيما. شدهاست سال شصتوهفت. روزها هر لحظه آبستن حادثه است. در اوج موشک باران دشمن قرار داريم؛ برنامهی زندهای راه میاندازيم به اسم "مقاومت تا پيروزی". هرچه سرود و آهنگ حماسی هست پخش میکنيم. سرود "سپيده" و " ايران ای سرای اميدِ" شجريان و " اندک اندک جمع مستان میرسندِ" شهرام ناظری، گل سرسبد برنامههاست. همه روحيه بخش است. کسی که مسئول مرکز حفظ و اشاعه موسيقی سازمان است با بدسليقگی، سرود زيبای "دميده ياد تو، در تار پودم" را قيمه قيمه کردهاست و ترجيعبند و همخوانیي "ميهن ای ميهن" را از آن درآوردهاست، اصل آهنگ را از طريقی از آهنگساز آن میگيريم و پخش میکنيم. هنوز نمیدانيم بعد چه میشود.
صحنه پنجم
تهران، صدا و سيما. جنگ تمام شدهاست. دوران سازندگی آغاز شدهاست. ماه رمضان است. نزديک نوروز 73 است. رئيس صدا و سيما عوض شدهاست. محمدرضا شجريان بعد از سالها، متواضعانه به تلوزيون آمدهاست. آمدهاست به پخش. از او خواهش میکنم دعای تحويل سال را بخواند. قبول میکند. بسيار زيبا و اهورايی میخواند تا ضبط کنيم. اين دعای آسمانی فقط همان سال يکبار از آنتن شبکه اول پخش میشود. قبلاً اذان زيبايی هم خواندهاست که گهگاه آن را پخش میکنيم. بعدها نمیفهميم بر سر دعای تحويل سال و اذان او چه آمدهاست. در تمام سالهای بعد از انقلاب، افطارِ ماه رمضان، بی ربنا و مثنویخوانی شجريان صفا ندارد. چندسال به کندی میگذرد. شجريان نسبت به پخش موسيقی خالطوری از صدا و سيما اعتراض میکند. بیذوقانی از سرلجاجت و حسادت، تلاش میکنند صدای ربنايش را پخش نکنند. ماهِ رمضانِ بینشاطی میشود؛ از وسط ماه دوباره صدای ربنايش را به درخواست مكرر و بيوقفهي روزهداران پخش میکنند. زمان تند در گذر است. هنوز نمیدانيم بعدها چه میشود.
صحنه ششم
تهران. سال سرنوشت ساز هشتادوهشت است. به يمن حضور صادقانهی سيدی از جنسِ امام خمينی، موج سبز ملت، فراگير شدهاست. همه هستند. شجريان هم هست. همه با هم مهربان و يكدل شدهاند. انتخابات برگزار میشود. اواخر شبِ جمعه بيستودوم خرداد همهچيز بههم میريزد. موج سياهِ بهت و غم فراگير میشود. ملت عزادار ميشوند. کوچه و خيابان سرخ میشود. همه، يکپارچه به فريب و دغل اعتراض میکنند. شجريان نسبت به پخش سرودهای ملی- ميهنیاش با بهرهبرداریی خاص، اعتراض میکند. رسانه ملی به دليل انتشار دروغ از ديد همگان بیمعنی میشود. واژه ها دگرگون میشوند. همه مجبور میشوند خودِ واقعی خويش را عيان کنند. کسانی فرصت پيدا کرده به وقيحانهترين شکل به شجريان، فرهيختگان و همهی راست قامتان میتازند. قصد میکنند حرمتها و حرمتداران را بشکنند. ولی جهان چهرهی تازهای از ايران میبيند. در ظرف کم تر از يكماه، به اندازه صدسال اتفاقاتِ عبرتآموز و آيندهساز رخ میدهد. ديگر هيچ چيز و هيچ کس مثل قبل نيست و نخواهد بود. حالا ديگر بزنگاه تاريخ است. اکنون همه به وضوح میدانند بعدها چه خواهد شد.





