درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
دوشنبه 8 تیر 1388
موضوع: روزنوشت
● نقلِ کارسازِ پهلوان


پهلوانی باستانی‌کار و پا به‌سن گذاشته در محله‌ی ما بود که زورخانه‌ای ساده و جمع و جور داشت. هر روز از صبحِ علي‌الطلوع آنجا را تر و تميز و مرتب می‌کرد تا جوانان محل تشويق شوند به ورزش و زورآزمايي. وقتی لب به سخن می‌گشود، با زبانی ساده نقل‌های کارساز می‌گفت از بزرگمردي و دلاوري‌هاي پهلوانان‌ِ نامي‌ي‌ ايران. شبی در جمع مشتاق‌ِ قصه‌ها و پند و اندرزهايش، كسي او را تشويق کرد به فروش يا تغييرِ کاربری آنجا. در جواب گفت:

« برفوشم؟... ارثِ آقام خدا بيامرزه!... برفوشم که چی؟... اين ديارِ پربلا، تا بوده بندِ اينجور جاها بوده... از نون شب، چی؟ واجب تره براش!... باس هميشه‌ی خدا در زورخونه وا باشه، چارتاق!... عين مچ‌چد... پعلوون، زمونی پعلوونه که چی؟... حريف داشته باشه عينهو شيرِ مرتضا علی... يَل!... بيفته تو دس و بال حريفِ قَدَر... زور بزنه تو گود، از خودش فوت و فن در بياره... لِم‌آی تازه ياد بيگيره، تا چی؟... بتونه ميون معرکه، همرا پعلوونای ديگه دفا کونه از غيرت و ناموسش... اَز وطن‌اش... پناهِ محل باشه... قد علم کونه جلو دشمنِ حرومی!... جلو هرچي نامرده!... اگه درِ زورخونه‌رو کولون کردی... حريفاتو راه ندادی، خودت تعنايي، اون وسط، واس چارتا لاجون، هی لافِ پلوونی زدی... بي‌خودی نوچه دوزاری جور کردی دور و ورت، تا واسه كاسه‌ليسي، اينجا اونجا عزت تپونت کنن، مکافاته!... اولِ مصيبته!... حريف نباشه باش دس‌پنجه نرم کونی... کول و کمرت آب می‌شه... شيکم مياری چی؟... اين هوا!... مي‌شي كوهِ دنبه!... كم‌كم ريقونه ميشی تو خودت... اسّخوونات نم ورميداره... موريونه می‌افته به بازوت... خونت می‌خشکه تو جونت... عقلت وامی مونه توكارِ خلق‌الله... بعدش چي؟... تعنا مي‌موني... تعناي‌تعنا... تا به صرافت افتادی پا بذاري بيرون، بري سر گذر دوتا سنگک بيگيری بياي... پيتِ نفتو جابجا کونی... با يه نمه بادِ پيزوری زکام ميشی... مي‌شيني زيمين... پش بندش... چی؟... الفاتحه مع الصلوات...»