چند سال پيش نمايشي با عنوان " سيزده " به كارگرداني بنفشه توانايي در تالار سنگلج اجرا شد. همانوقت نقدي بر آن نوشتم و در گوشهاي از اين صفحه گذاشتم كه يكي دوجا با مختصر تفاوت چاپ شد. فكر كنم خالي از لطف نباشد خواندن يا بازخوانياش براي اهل علاقه.
سرآغاز
برگی از اوراقِ روزنامچهي خاطراتِ روح سرگردانِ قبلهي عالم، خانِ مظفر ناصرالدين شاه قاجار، در بابِ سفرِ زمينی و خاکی از عمارتِ صاحبقرانيه در تپههاي شميران به محله سنگلج تهران، با البسه ی مبدل به جهت سير و سياحت و النهايه، تماشای تياترِ اربابِ نمايشات در معيتِ عکاسباشیي خاصه و امينالسلطان، صدراعظم وقت، در يوم پنجشنبه چهارم جمادی الثانی 1425 هجری قمری.
ولهالحمد
ديروز کلاً و امروز تا صلاتِ ظهر در منزل توقف شد، در عمارتِ بادگير، جنبِ مرغخانه. هيچجا نرفتيم الا اينکه نيمبند، سری زديم به دربخانه. ناهار را در عشرتآباد خورديم، همراه ارواح حرم. بعد سواره آمديم شميران. سه ساعت مانده به غروب، امينالسلطان آمد. قدری نوشتجات آوردهبود که خوانديم و داديم خاناعتماد جواب نوشت مهر زديم. وقت مرخص شدن، ديديم امينالسلطان پابهپا میکند. خيره نگاهش کرديم که چه فرمايشات دارد.
به عرض رساند: حسبالامر مبارک راه قرق کردهاند تا تهران.
اول ملتف نشديم. تا آنکه رخصت خواست از برای همراهی با ما تا شمسالعماره و باغ سنگلج. يادمان آمد راپورتچی ها و خفيهنويسان ما گفته بودند عدهای عملهي طرب و آکتورهای تياترِ تهران، مجلس نمايشی ترتيب دادهاند ازحال و احوال و اوضاع مملکت و طبقهي نسوان؛ خصوص اندرونی. و شبنامه دادهاند مخفيانه دستِ خواجهباشیها که ببرند داخل و زنان ما را اغفال کرده به تماشا ببرند و درس حريّت دهند ضعيفهها را. ما هم حکم اکيد کرده بوديم قبل از آنکه کسی از اهل حرم روانه شود، خبر دارمان کنند، شخصاً ملاحظه کنيم تا بعد اگر صلاح بود و فسق و فجوری نبود ببرند به تماشا، وگر نه همه را از دم به فلک بسته شلاق کش کنند.
به امينالسلطان فرموديم بماند. قرارشد عکاسباشی همراه شود تا اگر پروگرام نمايش قبول افتاد، چند فتو بردارد از آن، تا بماند در ديوانخانه برای بعد تا نگويند ما نيم قرن بیالتفات بودهايم به امور کولتور و نظام هنر .
آمدند گفتند: کالسکه آمادهاست!
امينالسلطان گفت: ممكن است تمنا كنم قبلهي عالم به جهت حفظالصِحِه، لباس مبدل بپوشند!
ديديم بيراه نميگويد. با خودمان گفتيم جبه شاهی در بياوريم و باقی امروز را مثل ساير احادِ رعيّت بينشان و علامت، آسوده برويم. رخت عوض کرده سوار شديم. عکاسباشی را پيش از ما روانه کرده بودند. راه افتاديم سوار بر کالسکه ی نوکران. در راه با امينالسلطان قدری صحبت شد؛ خاصه در امور بدلِ تهديداتِ سلطنت و مدعيان تخت و تاج شاهی.
هوا دم داشت، اما بوی ياس و اقاقيای آبی میداد. اوقاتِ ما بهحمدالله خوب بود. راه خلوت بود. فهميديم از برای ما قدغن کردهاند احدی از رعايا بينراه نه بيايد نه برود. تنگِ غروب از دروازه شميران عبور کرديم. آن جا ديگر قُرُقْ را شکسته بودند، دکانها همه باز بودند و چراغها روشن. تا شمس العماره و محلهي سنگلج، سمت شانهِ راست همه باغ بود و حوض و فوّارهها و آبپاشها بهکار مشغول بودند و از صدقه سر دولتِ همايونِ ما ملت آسودهاند و امنيت برقرار. عمارتِ بلديه و دارلشورا سر به آسمان کشيده بود. حظ کرديم از اين همه ناز و نعمت که فراهم کردهايم از برای رعيّت.
از کالسکه که پياده شديم ديديم جماعتی از زن و مرد مقابل عمارت سنگلج سرپا هستند. خواستيم از درِ پشت داخل شويم تا ملتفتِ ما نشوند. گفتند اساسِ نمايش، درْ پشت، در ندارد؛ هر چه هست، پيش و پس، همين است. به اجبار مقابل انظار از جلو وارد شديم. مارا به اطاق مخصوص بردند. ديديم اسباب پذيرائی چيدهاند. قدری ميل کرديم. بعد ما را راهنما شدند به داخل اطاق تياترِ بازی. آنجا سالون بزرگی بود به قائدهی دويست زرع در سيصد زرع، با صندلیهای فراوان مخملی. همهجا را با قوهي الکتريک منّور کردهبودند.
تا نشستيم تاريک شد، مثل ظلمات. يک پرده مخملِ فرنگی در مقابل بود که در تاريکی کنار رفت. نور را که گيراندند ديديم، ای وای!... اين که حرمسرای خودمان است. زنان آشنای خلوت با هزار جور چاشنی به صورت، رفته بودند آن بالا، برسکو، بیپرده و مانع. اول به خيالمان رسيد زن پوشان تکيهِ دولت خودماناند، اما خوب که سياحت کرديم فهميديم خير. چشم اُقولبيگهخانم دور؛ همه بودند، از ملکتاج تا ملکجهان و فخروالدوله و گل نساء و دلبرخانم و جيرانالسلطنه و شورالتاج، از کُرد و بلوچ گرفته تا گيلک و لر و فارس، گوشتاگوش نشسته بودند در جلْوَت. بیهيچ شرم وحيا، انگار يا ما ابداً به حساب نمیآمديم يا پردهي نامرئی کشيدهاند آنميان كه ملتفتِ حضور ما نبودند. آنجا مجادله میکردند پر هياهو که گاه کار به مرافعه و ضرب و صدمه میکشيد. عملهيطرب در پرده مستور بودند. يادمان آمد، در عهدِ حيات، ما در خلوتِ خود مزقانچیها را مستور نمیکرديم. يا ميل به چشمشان میکشيديم يا روبندهی سياه میداديم ببندند، تا نظر به اندرونی و نامحرم نکنند غافل و ناغافل.
رو گردانده از امينالسلطان پرسيديم: حکايت از چه قرار است؟ و چرا ما را به هيچ میگيرند؟
به پچ پچ گفت: فدوي به فدايتان، ساكت باشيد، رسم نمايش است قبلهي عالم، اين جماعت بازی سازند!
قدری آسوده شديم. زنان حرم بر سکو، داشتند پولتيک سوار میکردند تا به چه قسم، با فن دلبری و ساختِ معجون جادو، مارا چيز خور کرده التفات همايونی را جلب کنند تا دستمال بيندازيم از برای آنها بعدِ سالی. اين وسط يک سياهِ برزنگیِ قرمز پوش آمد که با اداهايش کلی باعث خنده شد. اسم آن سياه را " ايران " گذاشته بودند. پدر سوخته با چند گرم زبان ناقابل جسورانه چنان کلمات درشت میگفت که اسباب حيرت بود. بعد ما آمديم در قالب نقش پوش، به هيبت تمام. ياللعجب!... خودمان بوديم با همان جُبّه وسبيل مبارک، منتهی قدری لاغر ونحيف شده بوديم، لابد از زور غم رعايا و گذر ايام. عاقبت زنان با هزار دوز و کلک به واسطهي همان سياه برزنگی، برسکو چيز خورمان کردند. يادمان رفته بود به چه حاجت پا به اندرون گذارده بوديم تا آخر. وقت رفتن يادمان آمد.
امر کرديم، روزِ ديگر مجلس بيارايند، در حضور مادرمان مهدعليا تا خبر مسرت بخشی را اعلام کنيم.
اين وسط مدام نور خاموش و روشن می شد. و آکتورها و اکتريسها، جابهجا میشدند و به فنّ تياتر فرنگی، هم جامه نو میکردند و هم ماجراهای خندهآور میآفريدند. در دنباله اصل ماجرا معلوم شد؛ که ما در سفری به پاريس دلبستهي يک بانوی فرنگی شدهايم و با خود همراه کرده آورده ايم. لعبتی گلرنگ و با شکوه، که معتدل راه میرود و شرمگين و نمکين سخن میگويد و لباسهای الوان به تن میکند و همه قسم آدابِ دلبری، خوب و با مهارت میداند. در صحنهی ديگر آمديم و او را هم آورديم و به عنوان سوگلی تازه نشان داديم و خط و نشان کشيديم تا حساب دست ريز و درشت بيايد به جهت آزارش نکوشند. مادرمان مهدعليا اين وسط چون هميشه با ما کج افتاد و بنای ناسازگاری و بدخلقی گذاشت." ويرجين " عزيز ما با شمايل و اطوار مقبول و کارکشتگیي تمام، خم به ابرو نياورد. ويرجينبانو با توله سگی که به همراه داشت و از شدت علاقه به ما، نامش را " ناصر" گذاشته بود جولان میداد و روزگار ما را خوش میکرد. آخرالامر معلوم شد ويرجين يا همان عروس فرنگیي ما، گمارده و جاسوسه ی دولت لافرانس است از برای سهم خواهی بين دولِ خارجه و فیالحال که ما به جهت پارهای امور محتاج اجانبيم، عهد کردهاند به اخذ باج و حقالسکوت و حرفشان اين است که: بی خبر از ما، در خفا، مادرمان مهدعليا با دولت روس روابطی دارد و بده بستانی و بعضی امرای ما وابسته سفارت بريتانی هستند و اين وسط سر آنها ميان دُوّلِ اروپ، بیکلاه ماندهاست. و حالا با اين وسيله قصد جبران مافات دارند. تا پايان نمايش ويرجين بیآنکه ما را به وصال برساند با کياستِ زنانه مثل ديپلمات های کاردان، مادرمان مهدعليا را ساکت و زمينگير میکند. خود ما را تمام و کمال از هر جهت لخت میکند. زنان حرمِ مارا با آداب حريّتِ بانوان آشنا و در آخر همه چيزمان را به باد داده معلق در زمين و هوا آويزانمان میکند. تنها در اين ميان ايران يا همان سياه نمايش مدام هشدار میدهد و کسی گوشش بدهکار نيست. خلاصهي نمايش آنکه از بیکفايتی و زنبارگی ما، ايران پارهپاره میشود.
عکاسباشی ما هم اين وسط انگار اسباب فتوگرافِ مفت به دست آورده مدام از چپ و راست و بالا و پائين فتو برداشت. يک آن نگفت ما هم آدميم، از همه عکس انداخت به جز ما.
تياتر كه تمام شد جماعت کف زدند بسيار. عاقبت پرده کشيدند و مرخص شديم. در برگشت به باغ شميران، بدون آنکه با امينالسلطان حرفی بزنيم، با خودمان خلوت کرده، زياده فکر کرديم، حتی به خودمان گفتيم آيا تقصيری داريم يا نداريم. چشم باز نکرده شابابا مرد، بزرگانِ قوم از طوايف، دورهمان کردند و از تبريزکشانکشان آوردند تهران، جبهای پوشاندند بهما که فیالواقع آنزمان به تنمان زار میزد و تاجی چپاندند سرمان و نشاندندمان بر تختِ مرواريد در کاخ گلستان و گوش تا گوش دست به سينه ايستادند در مقابلمان. هرچه گفتيم پخته و ناپخته قانون شد، تا آنجا که سرفهها و بادهای ما هم رنگِ کرامت گرفت. از جنوب و شمال و شرق و غرب بزرگان هر قوم، برايمان تحفه و پيشکش فرستادند همراه با دخترکان تازهبالغ و کنيزکان نورسيده. آنقدر که اندرونیما ديگر گنجايش نداشت. سر جنبانديم ديديم پنجاهسال گذشته و ما هنوز برتختِ سيطره فرمان میرانيم. هرکار دلمان خواست کرديم، هر جور ميلمان کشيد، کشيديم. گشتيم، برديم، خورديم، زديم، بستيم، کُشتيم، فروختيم، خريديم، داديم، گرفتيم، هيچکس هم پيدا نشد جسارت کرده به ما بگويد چه میکنی! در عوض چپوراست چاپلوسی بود و دستبوسی و فدايت شوم، از بزرگ و کوچک. ديگر ظلالله بوديم بر زمين. شما هم باشيد اينطور، باورتان میشود قدر قدرتيد.
وقتی هم که آخرالامر حوصلهمان سر رفت، گوشه ای از کار مُلک و ملت را سپرديم به منّورالفکرهای پيشقراولِ مشروطه که با دربار ما روابط داشتند. اين تازهبهدورانرسيدها هم دو روز نشده، افتادند بهجان هم. آخرش هم، مرديم و جنس اين جماعت را نشناختيم. طايفهای که فقط بلدند عيوبات را بگويند، بدون آنکه بدانند چه میخواهند و چگونه بايد بخواهند و اگر ساعتی امرِ دولت به دستشان بيفتد مثل خرِلنگ درجا میمانند. اينطور کجای عالم کار پيش میرود؟ آخر هيچکدامشان را نديديم چارهي عقلانی کنند و راه و بيراه نشان دهند يا لابد دادند و ما التفات نداشتيم ابداً. عملهي پولپرست هم که قدِّ يک قاطرچی راه و رسم حکومت نمیدانند ولی آنقدر میدانند که هرگز جای خيس بار و بُنه نگذارند. مهم اين است که حفظ منافع کنند، به هر راه و با هرکس که بشود، ناصر و منصور و يعقوب برايشان توفير ندارد. طايفهي نسوان را هم که به ضرب و زور مردی پوسانديم در خلوتِ حرم، میماند مشتی فرنگ رفتهي اجنبی پرست، که از اول محل اعتنا و قابلِ خيالات نيستند. خوب همين میشود اسباب ماندگی فی الحال که ممالک ديگر رو به ترقّيّات است. وقتی برخاک مملکت نحو و نِموّ وطن پرستان مسدودِ هرزه علف های پرمدعای بی خاصيت شود، کاردانی نمی رويد از برای پيشبرد امور. فلذا اگر هر بنی بشری را اينگونه بیهيچ منطق و برهان عزت دهند، غير اين میشود که در دوران ما شد؟ حالا ما نبوديم به خيالتان، وامیماندند؟ شده بود از شاخهي عرعر ناصری میساختند، صد پله از ما بدتر. حالا هیجماعت کريتيک و سينماتوگراف و تياتر، هر نيمقدحی را سر ما بشکنند. تا وقتی جماعتِ دلالهي قدرت يکی را میگذارند در ميان و هر قسم خواست و تمنا را به واسطهي او و به نام او میکنند، اين قافله تا بهحشر کجکج میرود. اينها در تار و پودشان صد شاه و ناصر خوابيده؛ رندی میکنند و يک ناصر را به محکمهي نقد میکشند.
در همين فکرها بوديم که رسيديم به باغ صاحبقرانِ خودمان که اين روزها به سبکِ فرنگيان موزهاش کردهاند، از برای عبرتِ روزگار.
اما عبرت در کردار ماست و الا مشتی سنگوکلوخ که همه جا هست.
هنوز نفس چاق نکرده بوديم که گفتند از جماعت اکتور و رژيستور پيک روانه کردهاند، که عيوبات و محصناتِ تياتر را بگيرند. ديديم باز هم که در بر همان پاشنه میچرخد. اين مدد را بايد از اربابِ هنر بگيرند والا ما که به صوتِ خفي و جلی ذمِ خود نمیکنيم. گفتند حاشا و کلا بگوئيد. ديديم چاره نيست و راهِ در رو بسته، لذا گفتيم باشد میگوئيم. داديم خان اعتماد چند کلامي بنويسد، مهر کنيم بدهيم ببرند و...





