درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
شنبه 20 تیر 1388
موضوع: روزنوشت
● انشای تابستان


من خانم خودم اين انشا را نوشتم توی خانه من خيلی خانواده ام را دوست دارم من هميشه خانواده ام که خيلی شولوق است را دوست دارم خانواده من برای من خانم خيلی زحمت می کشيدند من بابام در تعميرگاه کار می کند و خيلی زحمت می کشد چون بابام خانم نگهبان سرايدار تعميرگاه بزرگ دم کوچه خانه ما است

خانم من بابام خيلی هی سلفه می کند خيلی و هرشب در تعميرگاه می خوابد و سلفه می کند می آيد پيش ما و دوباره می رود تعميرگاه و مهدی برادر گندتر من پول خارجی در خيابان به همه می فروشد برادر من مهدی خانم يک پاهش تا اينجا و چشم اين وری را توی جنگ افتاده و هميشه برای من کفش با پيراهنهای خوشکل خوشکل قشنگ می خرد و می آورد به من می دهد بپوشم و جلو مادرم که خوابيده می گويد برقسم و دختر خوب باشم خانم اگر زن او که اسم او منيژه است بفهمد وقتی کسی خانه نباشد تندی دانه دانه آنها را از من می گيرد و تقی توی سر من می زند گيسم را کشيد و برد می دهد به دوتا دختر خودش خانم حالا که مهدی توی تهازرات گم شده است منيژه آمده است و همه کفش و کيف ها را با سه تا پيراهن چرک چماله برای من پس آورده است و برای من گريه می کند من تعجب کردم چون منيزه با من مهربانی می کند و پيش مادرم گريه گريه می کند تا آب سياه از روی لپش بريزد روی لحاف سر سفره کی می نشينيم و غذا بخوريم بابا سلفه می کند مادر من راه نمی رود و بدن مادر من مثل کوه گنده شده است و من هی قرس و دواها شربت سفيد را با آب توی ليوان با قاشق برايش می گذارم آنجا فخری که خواهر من است من را دوست دارد. و خودش سه تا بچه دارد و يکی هم داخل دل او وُل وُل می خورد هی به من ماچ ماچ می کند خواهرم به من گفته است که توی بمب اينطوری شده است توی وقتی که رفته است کربلا و می گويد من تازه کوچولو بوده ام که مادرم کمرش اينطوری شده است من خيلی محمد برادر خودم را که خيلی کتاب و نوار و سی دی بازی دارد خيلی دوست دارم. بابام نمی رود حالا سر تعميرگاه با موتور می رود پيش دکتر بيمارستان تا محمد را ببيند مادر من هی نفرين می کند به آنها که به محمد گوله زده اند و مادر من نمی تواند برود همراه بابام هی گريه می کند و مشتش را می زند توی سر و سينه اش آن هفته خانه ما شولوق بود و شوهر فخری هم آمده بود که خيلی بداخلاق است و فحش داد به ما که می خواستيم با بابام و محمد و مهدی و بچه ها خيلی ها از همسايه ها رفته بوديم الله اکبر الله اکبر الله اکبر بگوييم و وقتی آمديم پايين از پشت بام با هم کتک کاری کردند و به همه فحش بدبد دادند وگفت چرا تلوزيون را خاموش می کند آقا مهدی. من خانم خانواده ام را خيلی دوست دارم و توی انشا نوشتم خانم اگر نمره ننويسيد چون مدرسه الان تعطيل توی تابستان است چون خانم دلم برای توی مدرسه و ديدنی شما تنگ شده است دلم برای خانواد و بابام با محمد با مهدی با منيژه خانم با بچه ها تنگ هست دلم می خواهد مثل عيد با هم بشينيم توی اطاق روی سفره و بخنديم و آبگوشت پلو با کتلت بخوريم من می خواهم هرشب خيلی نماز بخوانم خيلی گريه بکنم تا بابام سلفه نکند و محمد خوب شود بيايد پيش من مادرم کور نشود که گريه می کرد و نفرين می کند و داداش مهدی پيدا شود بيايد پيش منيزه و بچه دوقلو کوچولو خوشگل داداش مهدی اين بود خانم موضو بدلخواه انشای خانواده خود را دوست داريم توی تابستان توی خانه نوشتم.
زهرا سجادی دانش آموز توی کلاس خانم صنعتی چهارم ب مدرسه رفعت که امسال می روی توی کلاس پنجم دبستان رفعت