درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
یکشنبه 28 تیر 1388
موضوع: روزنوشت
● در غيبتِ خيال


حتی جعل حقيقت و وارونه نشان‌دادن اوضاع و احوال در رسانه‌ها آدابی آکادميک و مخصوص به‌خود دارد. وقتی همين دروس ابتدايی را بلد نباشی، ناشيانه کار دست خود و ديگران می‌دهی. لذا جماعت، به کمک هم مجبور می‌شوند از زمين‌ و زمان دلايل بی‌مايه برای توجيه کاری عبث و غير حرفه‌ای بتراشند. خُب همين‌ها باعث تبديل غولِ رسانه‌ي فراگير به بوقِ بی‌خاصيتِ زمين‌گير می‌شود که حتی مخاطبِ اندکِ باقيمانده می‌خاموشانندش و پشت به آن می‌نشينند

ولی از حق نگذريم، تبديل معجزه‌آسای آن رسانه‌ي پرمخاطب - طی دو سه هفته مانده به انتخابات - به رسانه‌ی بی‌مخاطب و لج‌آورِ کنوني ظرفِ اين مدتِ کم، لايق دريافت تنديسی خاکی، به بزرگی برج ميلاد است.

مشکل، غيبتِ خيال است. ادبيات بی‌پروا، نسنجيده، ناموزون و زُمختِ سياسی مدام از بلندگوها و رسانه‌های ما، حتی از زبان آنان که حسبِ وظيفه و شأن اجتماعي بايد منادی ادب، اخلاق و فضيلت‌ها باشند فوران می‌زند؛ خوب که دقت کنيد می‌بينيد محتوا و لحن و منطق رسانه ملی ما چقدر شبيه رئيس دولتِ ما و اطرافيان اوست. برای همين نه عالم ما عالمانه زيست می‌کند، نه هنرمند ما هنرمندانه. نه سياست‌مدار ما سياستمدارانه ظهور می‌کند و نه روشنفکر ما فرصت عرض‌اندام روشنفکرانه دارد. لذاست که به تبع آنها مردم ما هم فرصت زيستِ خيال‌انگيز و شاعرانه ندارند. شايد خيال و خيال‌پردازی و آرزوي اميد از جامعه به يغما رفته است. تو گويي انگار سعدی و حافظ و مولانا و بوعلی و ديگر حکما از آن‌ِ اين سرزمين نبوده و نيستند.

از ديدِ اهل‌ِ رسانه، شک نيست معرفی آقای مشاعی به عنوان معاون اول، در اين مقطع و پيش از رسميّت دولتِ بعد، فقط يک جنجال‌آفرينی و خبرسازی‌ي کاذب و انحرافی است تا قدری از فشارِ بار سنگين‌ِ خبری‌ي انتخاباتِ به‌سرقت‌رفته بكاهد و حواشی آن را تحت الشعاع قرار دهد و بعد هم کارکردش که تمام شد با خواهش تمناي اين و آن، با منت بگذارندش کنار.

خداوند باريتعالی خيلی هوای آن طرفی‌ها را دارد، برای اين که نجيب‌ترين، متين‌ترين، متعبدترين، منطقی‌ترين، راست‌گوترين و بهترين بنده و بندگان‌اش را به عنوان رقيب مقابل آن‌ها قرار داده‌است. فقط مجسم کنيد اگر اين طرفی‌ها هم با منطق و استدلال و روش آن طرفی‌ها در اين کارزارِ نابرابر به مقابله برمی‌خواستند چه می‌شد؟ شايد دو روزه خاکِ پاکِ اين ديارِ کهن به توبره كشيده می‌شد.

فيلم سَلَندَر يادتان هست؟ دو سوارِ مغرور مغول پس از فتح‌ِ خونين‌ِ شهری در دامنه، به بالای بلندی آمده به آزار عارفی زاهدِ در حال عبادت می‌پردازند. در ادامه هر دو مستِ خشم و نفرت و شراب و وهم، از حجم انباشته‌ی قدرت و ناتوانی در شکستن بردباری و سکوتِ زاهد، به دستِ خود يكي پس از ديگري هلاک می‌شوند. يادتان هست چه سماع با شکوهی دارد در انتها، آن عارفِ با وقارِ ساکتِ شلاق خورده‌ي زخمی!