درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
سه شنبه 30 تیر 1388
موضوع: روزنوشت
● جراحی


آقا بزرگ سنگ صبور ماست. هروقت دلتنگ می شويم و غم روزگار خلقمان را تنگ می کند می رويم خانه پدری خدمتش. تا قوتِ کار داشت وردستِ دکتر حکمتيان در مطب آن مرحوم به عنوان پزشکِ تجربی کار می کرد. حالا سال هاست کنج خانه کتاب می خواند. ديروز به بهانه مبعث رفتيم ديدنش. صحبت اوضاع و احوال اين روزها به ميان آمد. گفت:
"ببين آقاجون، کلهم مملکتو فکر کن يه آدمِ زنده. اين آدم بعدِ سی سال که شب و روز از گرده خودش کار کشيده، رفته حکيم، خودشو نشون داده، اونم بعدِ کلی معاينه داده آزمايش بگيرن ازش. تو آزمايش معلوم شده ای دل غافل، چندجور مريضی رو هم داره. اوره اش بالاس، قلبش تند تند می زنه، خواب و خوراکش ناميزونه، نفس تنگی داره، چه می دونم چندتا عضله اش گرفته، يه غده گوشه کله شه و از اين حرفا. حالا چندتا حکيم که اين چيزا حاليشونه گعده کردن عقلاشونو ريختن روهم عملش کنن خوب شه، صحيح و سلامت به کارش ادامه بده. از اون ور چندتا عوامِ ناشی هی دارن سرخاب سفيداب ميمالن به روش و بش ميگن: بابا بی خيال، تو هيچيت نيس، سالمی، بيخود دارن روت عيب و ايراد ميذارن، اين جوجه دکترای اجنبی پرست طبابت حاليشون نيس، می خوان چيز خورت کنن. بيا اين شربت قندو بخور خوب ميشی و از اين حرفا. بابا داريد دسی دسی می کشيدش، تا دير نشده ببرينش جراحی بشه، دوا درمون کنه خوب شه، بخدا اين دکترا سلامتيشو می خوان که اينطور عز و چز می کنن!"