درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
چهارشنبه 7 مرداد 1388
موضوع: روزنوشت
● صدا صدای خداست


مطلبِ صدا صدای خداست را به ياد دوست هنرمندم سيف الله داد برای روزنامه اعتماد امروز نوشتم.


اوراق خاطره. بيست و نهم ديماه هفتاد و شش.
زنگ تلفن. صدای داد: هستی؟ دارم با جمال اميد و بچه های دفتر جشنواره ميام اونجا. هستم. بودم. آمد. آمدند. گفت: قراره برای فجر افتتاحيه بگذاريم، اينجا، توی تئاتر شهر. گفتم: برو نگا کن، مخروبه اس اينجا. رفت، ديد، آمد و گفت: هيچ چيز سالم نداره که. گفتم: کار می بره، وقت می بره. گفت: من نمی دونم آماده اش کن، وقتِ ساختنه. گفتم: سيف الله خرج داره. گفت: بده می دم. گفت و رفت. با بچه های آنجا افتاديم به جان ساختمان دوّار تئاتر شهر. يکماهه کرديمش دسته ی گل، آخه اولين سال اصلاحات بود. اولين و بهترين افتتاحيه فيلم فجر برگزار شد در آنجا. سالی که آژانس شيشه ای برای اولين بار افتاد رو پرده اش. بماند که بعد سيف الله نخواست يا نتوانست به وعده اش وفا کند و هزينه وعده داده شده را بپردازد. گفت: وزير گفته اين جيب اون جيبه، اين جيب نداره بده، همه اش مال ارشاده. گفت: حرف پول نزن که نداريم. منم نزدم. رفيق بودند آخه. رفيق سالهای سخت و دور. از پيش از انقلاب. سيف الله و عطا مهاجرانی دو ستون استواری بودند که بچه های دانشگاه با غرور تکيه می دادند به شهامتِ دانش آنها. پابه پای هم رشد کرديم و جلو آمديم. چه وقتی که با هم تلوزيون بوديم. چه بعد که داد رفت سينما و زود کسی شد در عالم تصوير و استاد شد در تدوين و کارگردانی.
هشتم تير هشتاد و سه.
زنگ تلفن. صدای داد: من دفترم، بيا کارت دارم. خانه ام بغل دفترش بود. رفتم. گفت: ميخوام زندگی دکتر حسابی رو بنويسی، پا هستی؟ گفتم: هستم. يکسال کار کردم. طرحی نوشتم و داستانی. برايش خواندم. پسنديد. گفت: ادامه بده. ادامه دادم. وسط کار مريض شد. افتاد بيمارستان. کار ماند. به تلويزيون انصراف داد. قرار شد ادامه بدهم و بسازم. پيگيری کردم. فرجی روزی در فيلم و سريال گفت: گفتن حسابی فرماسون بوده. باز کار ماند. پاس دادند به اين و آن. آب پاکی را عاقبت سيمافيلم ريخت روی دستِ طرح که: آدم های واجب تری هست، حسابی از ما نيست. بعدها سر تدوين فرزند صبح به داد گفتم چه کردم و چه شد. گفت: بماند تا روزی که روزنه باز شود و نور بتابد به مغزهای تاريک.
ششم مرداد. هشتاد و هشت.
زنگ تلفن. صدای غم: داد رفت.
داد بهار امسال بهتر بود. تازه شده بود. می تراويد. اميد داشت. حس ساختن داشت، مثل روزهای هفتاد و شش. بی وقفه تلاش کرد. روز بيست و دوم خرداد جوان شده بود. شادمان رأی داد. نيمه شب بيست و دوم خرداد، داد از بيدادی به يکباره پير شد و شکست. داد دق کرد. مثل همه ما که زود پير شديم. داد دق کرد و رفت. ما دق کرده "بازمانده" ايم از او. داد باور نمی کرد اين روزها را. ما هم نمی کنيم.
پرسيدم: چه می بينی سيف الله؟
گفت: صدای خدا جاری است از فريادِ سکوتِ مردم سبز.