درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
شنبه 22 آبان 1389
موضوع: روزنوشت
● این هم حكايتي‌است...


گذرا به چهار مطلب اشاره مي‌كنم:
نيم نگاهي به نمايش‌هاي "قاتل بي‌رحم هسه كارلسون"، "نوشتن در تاريكي" ، "كسوف" و ماجراي كپي‌برداري آگاهانه يا ناآگاهانه دوست طراح ما از طرحي بعثي براي يادمان دوست شاعري كه عمري كوتاه داشت، بي‌حاشيه زيست و مظلوم رفت...

اول: نمايش بي‌غيب و نقصِ "قاتل بي‌رحم هسه كارلسون" اثر هنرمند فرهيخته" مسعود رايگان" را پريشب ديدم در تالار سمندريان تماشاخانه ايرانشهر. نمايشي بود بي‌تعارف كامل و دقيق. براي تمامي اجزاي كار حسابي فكر و كار شده بود. از انتخاب متن تا ترجمه‌ي دقيق آن، از طراحي صحنه تا لباس و گريم و از همه چشم‌گير‌تر بازي‌هاي يكدست و روان آن. متن نمايش نوشته‌ي هنرمند خوشنام و دردآشناي سوئدي "هنيك مانكل" است و رايگان با استادي آنرا به فارسي برگردانده و بر صحنه به آن جان داده است. اجرا به قدري ظريف، شكيل و مدرن است كه به جرأت مي‌توان گفت بعيد است حتي در خود سوئد هم با همين شرايط كه رايگان آن‌را در ايران به صحنه برده چنين غني و با شكوه باشد. اسم نمايش تا حدودي غلط‌ انداز است؛ در بدو امر توقع داري در نمايش قتلي ببيني يا جنازه خون‌آلود و شقه شده‌اي را شاهد باشي، ولي چنين خبري نيست. قصه آن‌قدر ساده و بي‌پيرايه است كه تو شك مي‌كني به اين‌همه راحتي در بيان. ظاهراً جنايي است ولي بدون رمز و رازهاي مرسوم و معمول داستان‌هاي پليسي- جنايي. نمايش فوق‌العاده انساني و فلسفي است. هسه كارلسون بالغ و عاقل در بازجويي نمادين ماجرايي كودكانه را از بيست و شش سال قبل و شيطنت‌ها و بازيگوشي‌هاي آن دوران تعريف مي‌كند و ما تمام اتفاقات آن زمان را مي‌بينيم تا در پايان به زمان حال برسيم. جان كلام نمايش اين است كه قاتل هميشه فقط آن كس نيست كه كس يا كساني را به قتل مي‌رساند؛ بلكه موقعيت‌هاي زندگي و مناسبات آن هم مي‌تواند قاتل باشد. گاه آن كس كه شاهد و ناظر بر جنايت است و سكوت مي‌كند نير در زمره‌ي قاتلين است و چه بسا بي‌رحم‌تر از قاتل اصلي بخصوص كه اين كشتن شامل از ميان بردن و نابود كردن ايمان‌ها، اميدها، رؤياها و آرزوهاي ديگري يا ديگران باشد. متهم اين نمايش مي‌تواند قاتل بي‌رحمي باشد كه با كلكي كودكانه و فريبي نه‌چندان زيركانه كلاه از سر پيرزني مي‌ربايد، يا درختچه‌ي دختري بي‌آزار را با پاشيدن گازوئيل بي‌جان مي‌كند و يا مورچه‌ها را به جان دختر تنها و بي‌پناه مي‌اندازد. و يا با شيطنت و رياكاري خود را نماينده‌ي خدا مي‌نامد تا زن ساده‌اي كه قصد كرده با خداي خويش چاي بنوشد را بفريبد و او را در برف و سرما به بالاي پل ناامني بفرستد تا قرباني باورش كند. تمامي اين جناياتِ به‌ظاهر كوچك به‌فرمان، با اغواي ديگري يا توسط كسي صورت مي‌گيرد كه پدرش رئيس و صاحب همه چيز است.
نمايش سرشار لحظات ناب و نكته‌هاي بديع است. از رقص سرد زندگي‌ي آغازين كه هر شخصيت در حال و هواي خود تحركي مجزا و مخصوص به‌خود دارد تا والسِ رمز گشاي پايان. رؤيا تيموريان در دو نقش مادر هسه و پيرزن اسب‌فروش كماكان حضوري گيرا و استادانه دارد. جواد عزتي در هيبت اسوالان آمر يا فاعل حيرت‌انگيز است. هومن سيدي در قالب نوجواني هسه انصافاً رشك برنگيز ظاهر مي‌شود. شبنم مقدمي در دو نقش به ‌يادماندني حقيقتاً خوش مي‌درخشد. محمد سلوكي در اولين حضور با آن صداي دلنشين و گيرا با ايست‌هاي موقر نشان داد شروع درخشاني دارد. فرشاد فزوني‌ هم كه با آن لباس نظامي معناي ديگر به موسيقي نمايش داد.
اگر مي‌خواهيد نمايشي مدرن و زيبا ببينيد به تماشاي اين اثر برويد؛ هرشب به جز شنبه‌ها ساعت هشت.

دوم: "نوشتن در تاريكي" اثر محمد يعقوبي را براي بار دوم ديشب ديدم. اولين بار شكل كامل ولي تمريني آن را در پلاتوي تئاتر شهر ديدم نامش آن‌موقع "ماهي فالش" بود. قرص و محكم و گيرا. و حال اجراي مجروح و حك و اصلاح شده‌اش را ديدم با اسم "نوشتن در تاريكي" در تالار چهارسو. در مورد اين نمايش كه نقدي منصفانه و از سردلسوزي است بر شرايط موجود، زياد مي‌توان گفت و نوشت ولي اگر به شكل خلاصه بگويم اجراي اثر اصلي اگر صد حرف براي گفتن داشت اجراي آن بدين صورت ناكام، صدها حرف گفته و ناگفته دارد با بزرگنمايي‌هايي كه لاجرم بر اثر تحميل شده‌است. محمد يعقوبي در مقام نويسنده و كارگردان خود را در جايگاه بازجويي مؤمن و دلسوز مي‌گذارد تا كليت جامعه ما را مورد پرسش قرار دهد. ظاهر حرف پيرامون انتخابات است و حوادث بعد از آن ولي اصل حكايت، شلاقي است كه محمد برداشته و با آن ما را براي هشيار شدن و برون‌رفت از اين خواب خرگوشي‌ي صدساله مي‌نوازد. گروه جوان روزنامه نگار نمايش كه اتفاقاً در جريده‌اي به اسم گفتگو قلم مي‌زنند بر سر هيچ‌چيز با هم به توافق نمي‌رسند - حتي با رأي‌گيري‌ي چندباره. حق با محمد است. تا آن زمان كه ذات دمكراسي و به رسميت شناختن حقوق هركس توسط آحاد جامعه و بالعكس به رسميت شناخته نشود در بر همين پاشنه‌ي كج مي‌چرخد. انگار افتاده‌ايم در چرخه‌اي تكراري و دوري باطل كه هر روز تنگ‌تر مي‌شود تا آنجا كه حتي وجود آن بازجوي متعهد و دلسوز و مهربان نيز تحمل نمي‌شود و عاقبت بر جايگاه متهم مي‌نشيند و روز از نو. انگار نسل جوان چون بختكي مانده روي دست نسل پيشين كه حالا زمامدار امور است. نه اين نسل برنا تلاشي و برنامه‌اي جدي دارد براي رسيدن به رؤياها و آرزوهايش و نه نسل پير و فشل، در خود جد و جهدي جدي دارد براي سامان دادن به جمود و يخ زدگي‌ي وضع و حال. همه در حال غر زدن يك‌ريزند و هركس قرار است در اين بلبشو نان و ماست خود را بخورد. شده‌ايم آماده خورهاي چشم داده به مرغ همسايه و...
محمد يعقوبي چون جراحي ماهر اين‌همه را در نمايشي به مدت نود دقيقه روي صحنه‌ي هنر، تشريح كرده به ما مي‌نماياند.

سوم: نمايش "كسوف" را ديدم اثر ايوب آقاخاني. نمايشي پر مغز و بي‌ادعا. ساده و بي‌ريا. با دو بازي خوب و دلنشين. حميد آذرنگ و نسيم ادبي. نمايشي سرشار از درد و رنج. بي‌پناهي انسان معاصر وسط برهوت و ناامني. وه كه چه حس نابي داشت اين نمايش. شوهر، مردي افغان و زنش ايراني. مانده از آن‌سو و رانده از اين‌سو. لاجرم اطراق كرده در نوار بي‌مرزي. اما بلا كشيده از طوطي‌هاي سبز- مين‌هاي بي‌دليل. آن‌دو اميد و باروري خود را در وجود آصفِ كودك در بادِ مين از دست داده و حال هر دو مجنون مانده‌اند وسط بي‌كسي. زن و مرد هر دو قربانيان جهل‌ِ جغرافياي خويش‌اند. محكومان ابدي‌ي موقيعت‌هاي مرگبار ارمغان. نمايش را فقط بايد ديد و گريست. نه به حال آن‌دو كه در باد و خاك از كف رفته‌اند، بل به حال ما كه مانده‌ايم در فراسوي مرزها، بي‌چشم‌اندازي از هواي آرامش.

چهارم: در خبرها ديدم طرح يادمان مقبره‌ي زنده‌ياد قيصر امين پور كه توسط دوست و هنرمند نام آشنا حسين خسروجردي طراحي شده كپي برداري از معماري بنايي است مو‌به‌مو به همين شكل كه در زمان حاكميت بعثي‌ها در عراق به عنوان " نصب‌الشهدا يا اشبال صدام" در آن كشور ساخته شده و هنوز بناي آن موجود است. حتي عنوان شده به دستور صدام تصوير آن روي اسكناس‌هاي آن زمان درج شده‌است. ظاهراً در موقع اجراي اين يادمان بر مزار قيصر امين پور دلسوزاني مورد را تذكر داده‌اند ولي مجريان طرح با توجيه و تفسير كار را ادامه داده‌اند. به هر شكل شأن و منزلت قيصر امين پور اجل از اين بحث‌هاست و عقل و منطق حكم مي‌كند طراح و مجري به سرعت و با صداقت كامل در منظر افكار عمومي عذرخواهي كرده به غفلت خود اعتراف كنند و در صدد اصلاح يادمان برآيند، حتي خسارت وارده را جبران نمايند. دليلي ندارد توجيه‌گر كاري غلط باشيم حتي اگر اين اشتباه از سر غفلت از دوستي ديرين و هنرمندي سرشناس سرزده باشد. چگونه مي‌شود ساكت بود و نديده گرفت آن همه تلاش و پيگيري پدر پير و همسر فداكار و پر همت قيصر و دوستان صادق او را براي ايجاد يادماني آبرومند براي مقبره‌ي اين شاعر بزرگ كه مظلومانه عمري بي‌حاشيه زيست و مظلوم رفت...